آخرين سوار، نوشته محمد عرب زادهاينجا كوه هم كه باشي خواهي لرزيد برابر اين همه بادي كه روزنامه را تا نمي كند تا صفحه ي اول، خبر شيپور بزند توي گوش هايت و چشم فروبندي و قطره اشكي نرم، رها كند خود را روي كاغذ.
تا مي شوي تا خبر را بخواني: طناب بوسيده است گلوي مردي را كه عمري نوشت و تا نشد. و دشنه جا خوش كرده است ميان سينهها و پهلوي زني كه خس خس سينه را تاب آورده بود و مردش دو گام آنسو ترك باز همان دشنه را ميهمان شده بود تا آخرين هماغوشي را همچنان پايبند بماند.
پس ورق بزن صفحه هاي روزنامه را، از حوادث بگذر پاورقي بخوان بي قطره اشكي. بگذار اين همه دختر فرار بكنند و اين همه كودك ميان كوره هاي آجرپزي برهنه بخوابند و دود شوند و خاكستر سيگارت را بتكان. چشم فروبند و صفحه را عوض كن. گلنراقي مرا ببوس را فرياد مي كند و تو آخرين بار را به ياد مي آوري كه بوسه قسمت كرده بوديد و حالا ميان اين همه ميله صفحات روزنامه را همچنان ورق مي زني و از زنجير به شباهت مرگ هاي زنجيرهيي مي انديشي. مرا ببوس هنوز در گوشت مي خواند كه كسي زير گوشت جيغ مي كشد و تيغ روي شاهرگ كشيده است و زندان بان سراسيمه باتوم مي كشد به تن و بدن قرباني.
و تو همچنان ميان صفحات روزنامه حوادث مي خواني بي آنكه بداني خبر بعدي مرگ خودت را جار مي كشد.
176 کيلوگرم: عليرضا محمودي ايرانمهر ۸۶/۵/۱۹
گذشته از معين ۸۶/۵/۱۸
گذشته از معين
فردوسی توسی، بزرگترين ايرانی است