روياي بر باد رفته وسترنگفت وگو با جيمز منگولد کارگردان فيلم «قطار سه و ده دقيقه به مقصد يوما»
---
چند روز پيش با کارگرداني صحبت مي کردم که معتقد بود فيلم ساختن در هاليوود دشواري فزاينده يي دارد. تو به عنوان کسي که سابقه درخشاني در هاليوود داري و آخرين فيلمت نيز تحسين فراواني را برانگيخته است تا چه حد با چنين مشکلاتي در مسير پروژه هاي احساسي ات مواجه هستي؟
براي پاسخ به اين سوال تنها به ذکر حقايق بسنده مي کنم. همين فيلم قرار بود توسط کمپاني سوني ساخته شود و آنها در نهايت شانه خالي کردند. من از زمان ساخت فيلم «هويت» در سال 2002 با کتي کنراد (تهيه کننده فيلم) صحبت هايي کرده بودم اما بعد از «سر به راه باش» (Walk the Line) و وقتي زمان ساخت فيلم فرارسيد سوني به راحتي کنار کشيد و با اينکه به عنوان مالک حقوقي نسخه قديمي با دست و دل بازي اجازه داده بود فيلم را بسازيم اما باز هم تمام استوديو ها از انجام آن سر باز زدند.
به چه علت؟
بايد اين سوال را از آنها بپرسي چرا که اين کمپاني ها همان هايي هستند که زمان ساخت «سر به راه باش» نيز کنار کشيدند. قبول دارم که شرايط دلسرد کننده يي در هاليوود حاکم است اما معتقدم تا زماني که سينما به حيات خود ادامه مي دهد نبايد به طور کامل قطع اميد کرد و ماه هيچ گاه براي هميشه پشت ابر نمي ماند.
شرکت هاي فيلمسازي در حال حاضر تنها فيلم هايي را توليد مي کنند که سال قبل فروش خوبي داشته اند و آن قدر اين الگو را تکرار مي کنند تا يکي از اين فيلم هاي پرهزينه در گيشه شکست بخورد و مجبور شوند سراغ الگوي ديگري بروند. تصور مي کنم تمامي استوديو هاي هاليوود از همين رويه پيروي مي کنند.
فکر مي کني استوديوها به چه دليل از فيلم آخر تو گريزانند؟
مشخصاً تنها به ژانر اين فيلم بازمي گردد چرا که آنها از ژانر وسترن وحشت دارند. فهم اين استوديو ها نسبت به اين ژانر ابتر است و مديران شان هم سطحي نگر و ساده انگاراند؛ «اه، بازم داستان کلاه سفيدها و کلاه سياه ها. داستان خير عليه شر».
در حالي که واقعاً معدودي از فيلم هاي وسترن با چنين توصيفي سازگارند و عموم آنها از شخصيت هاي خاکستري برخوردارند نه سياه و سفيد مطلق. شخصيت مثبت و منفي فيلم هاي وسترن قاتلاني هستند محصول جهاني متضمن انسان هايي آسيب ديده؛ به «نابخشوده» و «جويندگان» نگاه کنيد.
فيلم هاي بسيار ديگري را نيز مي توان ليست کرد. در واقع فيلم هاي وسترني که شخصيت هاي سياه و سفيد مطلق دارند نمونه هايي به شدت هاليووديزه شده هستند که تعداد شان هم در تاريخ سينما حقيقتاً محدود است.
در فيلم آخرت براي اصلي ترين و مهمترين شخصيت هاي امريکايي در يک فيلم وسترن دو بازيگر استراليايي و بريتانيايي را به کار گرفته يي. کمي درباره انتخاب بازيگرانت توضيح بده.
درست است. در رابطه با بازيگران مرد امريکايي فکر مي کنم؛ بازيگران کنوني به لحاظ وجوه جسماني مردانگي دچار فقدان هستند. البته بدون شک بازيگراني که من به کار گرفته ام دو تن از بهترين بازيگران زنده سينما هستند که در عين حال بازيگران بزرگي در تاريخ سينما نيز محسوب مي شوند و زماني که هر دو آنها مد نظر من بودند و البته کار خود را به نحو احسن انجام داده اند متفاوت بودن خاستگاه شان برايم بي معني است.
اصلاً چرا اين بار به سراغ ژانر وسترن رفتي؟
در رابطه با وسترن تصورم اين است که اين ژانر فارغ از وجوه اسطوره شناختي اش نوعي روياي امريکايي است. فيلم هاي اين ژانر بيانگر حسرت ها و ترس هاي توامان امريکاييان هستند؛ هراس و جست وجوي نهفته در چشم اندازي لم يزرع که محمل بيان مضاميني است که تنها در آن قالب معنا مي يابند.
البته اين ژانر در بيست سال اخير به دلايلي مهجور واقع شده است که اصلي ترين دليل آن به نوع نگرش فيلمسازان جديد به ژانر وسترن بازمي گردد؛ نگرشي که وسترن را تا حد اثري حماسي - تاريخي تقليل مي دهد که در پي بيان صحيح و دقيق وقايع تاريخي است.
در حالي که وسترن هاي پيشين در دوران اوج شان چه در امريکا و چه در ايتاليا هيچ گاه در بند چنين دقت هاي تاريخي يي نبوده اند و به همين خاطر زماني که به عنوان مثال «روزي روزگاري در غرب» را تماشا مي کني هيچ اهميتي ندارد که هنري فوندا کجا سر به نيست مي شود، چارلز برانسون به چه سمت و جهتي مي راند يا آن ايستگاه قطار در کجا واقع است. وسترن هاي اصيل از اين جهت با فيلم هاي علمي تخيلي قابل مقايسه اند و همين ويژگي شان براي من بسيار جذاب است.
دليل ديگري که در فيلم اخير هم از آن گريزان بوده ام، گرايش به ساخت فيلمي پست مدرن و ارجاعي است که فيلمسازان بسياري با تبعيت از چنين گرايشي به انحراف کشيده شده اند. فيلمسازاني که تنها به دنبال بازآفريني صحنه هاي تير اندازي فيلم هاي وسترن بوده اند و در نهايت هم اثري خلق کرده اند که تقليدي ناشيانه از «جويندگان» يا «ماجراي نيمروز» است و به تنهايي حرفي براي گفتن ندارد.
تصور کن استوديويي در قبال هر مقدار پولي که بخواهي به تو پيشنهاد ساخت يکي از همين فيلم هاي مزخرف تابستاني را بدهد و بخواهد به عنوان کارگردان استخدامت کند. چنين پيشنهادي را قبول مي کني؟
در سوالت از تعبير مزخرف استفاده کردي و بايد بگويم که هيچ گاه عامدانه فيلم مزخرفي نمي سازم و به هيچ وجه فيلمنامه مزخرف و سطحي را قبول نمي کنم. ساخت هر فيلم کار شاقي است که حداقل دو سال از عمر شما را مي گيرد.
آنگونه کاري که مد نظرت است براي من مانند کارگري است و هيچ ارزشي برايم ندارد. اينکه مجبور باشي براي انجام کاري مزخرف هر روز ساعت چهار صبح از خواب بيدار شوي و با اينکه کمبود خواب داري صدايت هم درنيايد.
حداقل تا زماني که در زندگي فرصت و توان ساخت فيلمي دوست داشتني و به لحاظ اخلاقي معتبر را حتي با دستمزد کم داشته باشم، آن شيوه از کار کردن برايم بي معني است.
مادر مادلين، مظنون به قتل دخترش
غذاهاي آماده و تاثير آن بر جنين