او قيصر شعر معاصر ما بودچون اشك به چشمم آشنا ميآيي...
اي غم، تو كه هستي از كجا ميآيي؟
هر دم به هواي دل ما ميآيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشك به چشمم آشنا ميآيي!
... مثل هميشه كه ساده و خسته و بيپيرايه ميآمد، اينك نيز ساده و خسته و بيپيرايه! پر كشيد و رفت. تفاوت در آن است كه ديگر نميتوان خستگيها را در عمق چشمانش يافت كه براي ابد آن چشمان آرميده اند. اكنون خستگي را در چشمهايي بايد ديد كه اشك ريزان بر ستون تسليت جرايد ميخوانند: كوچ ابدي قيصر امين پور! خود چه زيبا ميگويد:
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحهي باز حوادث
در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري
- اجازه دهيد به تاسي از خود وي بگوييم دريغا! ما كه تاكنون دريغا گو نبوديم و از او آموختيم كه بگوييم: دريغا!
ما كه اينهمه براي عشق
آه و ناله دروغ ميكنيم!
راستي چرا
در رثاي بيشمار عاشقان
- كه بيدريغ-
خون خويش را نثارعشق ميكنند
از نثار يك دريغ هم
دريغ ميكنيم؟
آري! او خون خويش را نثار عشق نمود. عشق او سرايش براي تعهد بود. اما قيصر! گفته بودي: «قيصر حرفي براي گفتن ندارد!» و ما را به انتظار بهار گفتني هايت هدايت نمودي اما.
... نه اينكه تو خود برگي از خزان شوي كه زرد و نارنجي تهمتي ناجوانمردانه از خودت براي خودت بود! و در ادامه از قامت رعناي درخت شعر و شاعري متعهدانه معاصر بيفتي!
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پائيز نسپرده ايم
ما عادت كرده بوديم تو را هميشه با سبزي بهارانه اشعارت ببينيم.
هيجان ترنم آواز بهاري تو آميخته در جان ما بود و اينك يعني سكوت! به همين سادگي!؟ مگر نه اينكه براي ما قول روز مبادا را داده بودي. آيا امروز روز مبادا بود؟!
«مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض ميخورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره ميكنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحههاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه ميداند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!»
تازه به دغدغههاي انسان معاصر كه در اشعارت تجلي يافته بود، عادت كرده بوديم. تازه مفهوم «هدف» و «اثر» را به جهت هدف و اثرپذيري اشعارت درك نموده بوديم. تازه زيبايي شعر را نه در زبان بلكه در گستره مفاهيم دل نوشته هايت جستجو ميكرديم.
تازه با «دستور زبان عشق» خو گرفته بوديم. دستور زباني كه زبان «جرگهي عشاق» شده بود.
ديري نيست كه طعم «موشك»ي شعر تو را چشيديم و پي به تفاوت اين موشك با آن موشكي كه بر دزفوليان فرو ميآمد، برده بوديم. ما عارف آن موشكي گشتيم كه مقصدش خون و خشونت نبود. واژگاني مقدس داشت كه مايه ي خير و بركت و تطهير روح بود.
وارستگي، بيتعلقي، رستگاري، شكست ناپذيري، آزادگي، استقلال و روحيه شهادت طلبي را چون باران رحمت الهي بر جان و روح ما شليك نمودي.
اين مفاهيم را با قلم عشق و ذوق هنري خود بر طبق ورق دفتر اشعارت به رشته نظم كشاندي و الگوهاي عاشورايي آميخته با حماسه و عرفان را رباعي نمودي و گفتي:
«نوشيدن نور ناب كاري است شگفت
اين پرسش را جواب، كاري است شگفت
تو گونه ي يك شهيد را بوسيدي؟
بوسيدن آفتاب كاريست شگفت»
پانوشت:
- تمامي اشعار متعلق به مرحوم امين پور است
- دستور زبان عشق از آخرين آثار آن مرحوم است
- جرگه عشاق نام محفلي ادبي است كه مرحوم امين پور عضو آن بود
آلبوم جديد قيصر: به من نگو دوست دارم ۸۶/۱۱/۲۱
آخرین تصاویر از قیصر امین پور ۸۶/۸/۹
دل ديوونه من - کارو باند
برگزاری كنسرت محمدرضا گلزار