آخرین کلمات مشهوردر واپسین لحظات حیات، عبارات مشهوری از دهان شخصیت های نامدار جهان خارج شده است که هیچکس نمی داند آیا این عبارات تحت تأثیر احساسات، ترس، هیجان و نظایر آن بیان شده است و یا آنکه آخرین «حرف» زندگی شان را به طور ناخودآگاه بر زبان رانده اند؟ پاره ای از آنان نیز دنیای پس از مرگ را بچشم دیده اند و از مرگ بعنوان یک پدیده تاریک نام برده اند.
- وقتی سرانجام رومی ها یونان را فتح کردند، به قتل و غارت مردم پرداختند و از جمله یک سرباز رومی، در حالیکه شمشیر کوتاه مخصوص خود را به دست گرفته بود، بالای سر پیر مردی که روی زمین نشسته بود و سخت در بحر تفکر فرو رفته بود می چرخید و در انتظار بود تا جان او را بگیرد. این پیرمرد کسی جز «ارشمیدس» فیلسوف و ریاضی دان یونانی نبود که در حالی که همه اهالی گریخته بودند، یکه و تنها روی زمین نشسته و به حل کردن یک مسئله ریاضی مشغول بود. او حتی زحمت نگاه کردن به سرباز رومی را نیز بخود راه نمیداد. سرباز رومی به ارشمیدس دستور داد تا از زمین برخیزد و دنبال او بیاید ولی ارشمیدس گفت:
- تا مسئله خود را حل نکنم همراه تو نخواهم آمد.
و لحظه ای بعد این سرباز گمنام به زندگی یکی از بزرگترین متفکران عالم خاتمه داد.
- «هنری واردبیچر» واعظ مشهور قرن 19 که معتقد به دنیای پس از مرگ بود و در طول حیاتش برای میلیونها نفر در این باره موعظه کرده بود، وقتی زندگی را بدرود می گفت بازوی پزشک معالج خود را چسبید، او را بطرف خود کشید و نجواکنان گفت:
«دکتر، اینک آن لحظه اسرار آمیز فرا رسیده است!»
- «آن بولین» دومین همسر هنری هشتم پادشاه انگلستان، هنگامی که محکوم به مرگ شد، در آخرین لحظات زندگی، به یکی از دوستانش که مثل ابر بهاری سرشک از دیده فرو میریخت به خونسردی گفت:
«شجاع باش... خوشبختانه جلاد بسیار ماهر است و گردن من بسیار باریک!»
- در خارج از خوابگاه کوئین الیزابت ملکه انگلستان، دستجات مردم زانو زده بودند و برای ملکه شان که آخرین لحظات زندگی خود را می گذراند دعا می کردند. حاذق ترین پزشکان بربالین ملکه انگلستان حاضر بودند، ولی عفریت مرگ رفته رفته نزدیک تر می شد و هنگامی که کوئین الیزابت مرگ را امری اجتناب ناپذیر احساس کرد، در حالی که مشت خود را با ناتوانی تکان می داد فریاد زد:
«همه ثروت و دارائی من در ازای یک لحظه از زمان!»
- «ویلیام پورتر» نویسنده مشهور که میلیونها تن از مردم جهان، داستان های کوتاه او را با نام مستعار«او هنری» خوانده اند در پایان عمر در بستر بیماری افتاد و هنگامی که مرگ به سراغ او آمد، دستان دوست نزدیک خود را که در کنار بسترش نشسته بود بدست گرفت. چند لحظه، هیچ صدائی بجز طنین نفسهای او شنیده نمی شد، سرانجام این نویسنده مشهور گفت:
«چارلی... می ترسم در تاریکی به خانه بروم!»
- «جان باریمور» هنرپیشه آمریکائی نیز یکی از چهره های معروفی بود که تا آخرین لحظه زندگی، شوخ طبعی خود را حفظ کرد. او پیش از مرگ، ساعتها در حال اغماء بسر می برد، ولی وقتی چشمان خود را باز کرد نیشخندی زد و به دوستان خود که با قیافه های غم زده بالای سر او ایستاده بودند، گفت:
« دوستان، امیدوارم بزودی شما را در آن دنیا ملاقات کنم!»
- دکتر «ساموئل گارت» پزشک مشهور انگلیسی هنگام مرگ، به همکاران پزشک خود که در اطراف بستر او ازدحام کرده بودند گفت:
« آقایان، لطفاً کنار بروید و بگذارید بطور طبیعی بمیرم!ٰ»
- «تامس هابز» فیلسوف انگلیسی که در زمان خود از احترام خاصی برخوردار بود، هنگام مرگ گفت:
« اکنون خود را برای آخرین سفر طولانی خویش آماده می سازم ......... جهشی در میان تاریکی!»
- کنتس «روئن» (Rouen) که بسیار مبادی آداب بود و بخاطر سادگی و صمیمیت شهرت داشت، وقتی پایان زندگی اش فرا رسید درون بستر دراز کشیده بود. خدمتکارش وارد اتاق شد و اطلاع داد که شخصی می خواهد با کنتس ملاقات کند. این بانوی محتضر، به خدمتکارش گفت که سخنان او را روی کارتی بنویسد و بدست شخصی که برای ملاقات او آمده است بدهد. او اینطور دیکته کرد:
« کنتس «روئن» ضمن تقدیم احترامات خود، از دیدار شما پوزش می طلبد زیرا با مرگ وعده ملاقات دارد!»
- «جیمز اسمیتسون» (James Smithson) بنیانگذار موسسه جهانی «اسمیتسون» در واشنگتن از پاره ای جهات مرد عجیب و غریبی بود و تا واپسین لحظات حیات، شوخ طبعی خاص خود را حفظ کرده بود. پزشکان نتوانسته بودند بیماری مرگبار او را تشخیص دهند. وقتی احساس کرد که پایان زندگی اش فرا رسیده، پزشکان مخصوص خود را بر بالین خویش فرا خواند و به آنها گفت:
« از شما می خواهم که جسد مرا تشریح کنید تا دریابید چه مرگم بوده است. من بخاطر شما میمیرم تا بتوانید علت را کشف کنید!»
- «توماس ادیسون» مخترع نامدار جهان، هنگامی که دیده از جهان برگرفت، همه اعضای خانواده خود را به حریت فرو برد. این مخترع بزرگ در بستر مرگ، در حالی که به آرامی درد می کشید و همسرش دستان او را در دست گرفته بود، حالتی داشت که انگار بخواب عمیق فرو رفته بود. در اتاق، سکوت سنگینی دامن گسترده بود و فقط صدای نفس های منقطع او بگوش می رسید.
الیزابت اول
ارشمیدس
تامس ادیسون
جان باریمور
ناگهان «ادیسون» درون بستر، از جا برخاست و نشست و چند لحظه مستقیماً به نقطه ای در برابرش چشم دوخت، سپس رو به همسرش کرد و گفت:
« تعجب می کنم! آنجا خیلی قشنگ است!»
این مخترع بزرگ، پیرامون این عبارت خود توضیحی نداد و هیچکس نتوانست منظور او را از این سخن دریابد. آیا او لحظات کوتاهی پیش از مرگ، دنیای پس از مرگ را بچشم دیده بود؟ این سوالی است که هیچکس از جمله علم نمی تواند به آن پاسخ دهد.
فریتاتا با پنير
سعيد شايسته - گلی