عشق گمشده

وجودم پر از عشق بود. مادرم 60 سالش می شد و تنها تکیه گاهش من بودم. خودش می گفت:
حسن جان! اگر پدر خدا بیامرزت بود من الان این قدر احساس غربت نمی کردم.

جلوی آینه ایستاده بودم و دستی به موهایم می کشیدم و سعی می کردم با برس آنها را حالت بدهم. از توی آینه مادرم را زیر نظر داشتم. حالش خوب نبود. انگار لبخند روی لبهایش مرده بود.
چی شده ننه؟ چرا این قدر پریشانی؟
ننه دست و پایش را از شنیدن این جملات بیشتر گم کرد.
چیزی نیست ننه جان!

می دانستم وقتی دلشوره دارد و عصبی هست این حالت برایش پیش می آید.
می خواهم نروم، اصلاً بی خیالش می شوم.
مگر می توانی؟
از شنیدن این جمله یکه خوردم. ممکن نبود بتوانم از مهتاب دست بردارم. از روزی که او را دیده بودم، دست و پایم برایش می لرزید. کمی ژل برداشتم و روی موهایم زدم. ننه آهی کشید. از جا بلند شد.
کجا ننه؟
تا سر کوچه می روم.
تعجب کردم احساس کردم ننه از رفتن من به خواستگاری راضی نیست. دلم نمی آمد عذاب بکشد. هیچ تحمل ناراحتی و عذاب کشیدن اش را نداشتم. این بود که گفتم:
تلفن می زنم که نمی روم بعد با هم می رویم تا سر خیابان و از انجا تا هر کجا که...
ننه ام لبخند تلخی کرد.
بچه شدی حسن!

چادر نیم دارش را سرش کرد و از خانه بیرون زد. ماندم سر دوراهی. از یک طرف نگاه های مهتاب و از طرف دیگر نگاه های پر غم و غصه مادر. کمی این پا اون پا کردم بلکه ننه برگردد ولی آمدنش طول کشید. سر کوچه ننه را دیدم یک پلاستیک کوچک دستش بود.
چیزی می خواستی می گفتی می خریدم.
ننه نگاهم کرد.
چیزی نیست. آرد می خواستم.
دلم گرفت.
آرد؟
می خواهم حلوا بپزم.
ناراحت شدم و با گله گفتم:
روز خواستگاری من است و شما انوقت می خواهید حلوا بپزید؟
مادر با گوشه روسری چشم های نم دارش را پاک کرد.
خیلی شبیه پدر خدا بیامرزت شده ای. آن وقت ها مثل تو به سر و وضعش می رسید و بعدش با هم می رفتیم پارک.
بغضم گرفت.


می خواهی با هم برویم مادر!
اخم هایش را درهم کرد.
دختره منتظر است. با هم کج برویم؟ برو دیگر دارد دیر می شود.
به سختی از مادرم جدا شدم. می دیدم که چقدر ارام به طرف خانه می رود. مادر هر وقت که دلش می گرفت برای پدر حلوا می پخت و خیرات می کرد و بعد سر سجاده می نشست و دست هایش را بالا می برد و وقت اذان دلش را سبک می کرد.. سال ها بود که هر وقت جمعه کار مادر این شده بود.
نخستین ایستگاه سوار اتوبوس شدم. اتوبوس می رفت و من در تردید خاطرات مادر و مهتا ب غوطه ور می شدم. انگار در میان یک دو راهی مانده بودم. از یک طرف عشق من به مهتاب و از طرف دیگر علاقه ام به مادر. فکر می کزدم مادر به این وصلت راضی نیست. از طرف دیگر نمی توانستم باور کنم که می توانم بدون مهتاب زندگی کنم.

سر کوچه مهتاب که رسیدم بی اختیار وهم وجودم را پر کرد. احساس می کردم از پدر مهتاب می ترسم. مهتاب به من گفته بود پدرش اول گفته اول مرا ببیند. مادر هم اصرار داشت که اول خودم تنهایی به خواستگاری بروم. نمی دانم چرا! ولی انگار هیچ چاره دیگری نبود. دستم را روی زنگ گذاشتم. چند دقیقه بعد مهتاب در را برویم باز کرد. با دیدن همان نگاه همیشگی بی اختیار دلم فرو ریخت. نخستین باری بود که به خانه مهتاب می آمدم. یک خانه کوچک و قدیمی. آن طرف حیاط چند پله می خورد و یک اتاق زیر زمینی که با چند پله به اشپزخانه می رفت. همه اینها را در عرض یک نگاه فهمیدم. خانه شان شباهت زیادی به خانه ما داشت. از نظر وضع مالی، به هم می خوردیم.

مهتاب با اشاره از من خواست که به درون اتاق بروم. پرسیدم:
پدرت کجاست؟
با شیطنت گفت:
توی اتاق منتظر تو است.
بلند گفتم:
یا الله
صدای بفرمایید مردانه میخکوبم کرد.

دست و پایم را گم کردم و دلم پر از دلشوره شد. از اینکه تنها باید به دیدار پدر مهتاب و خواستگاری می رفتم حس خوبی نداشتم. پدر مهتاب آنطور که او می گفت آدم سخت گیری بود. از وضع من پرسید و مهتاب گفته بود که جز مادرم کسی را ندارم و او گفته بود: خودش بیاید اگر قبولش کردم آنوقت مادرش بیاید.
پایم را که درون اتاق گذاشتم. از دیدن پدرش یکه خوردم. انگار 60سالگی خودم را می دیدم هر چند از نظر قد و قامت از من بلندتر، چهار شانه و رشیدتر بود ولی به من شباهت زیادی داشت. با او دست دادم و روبه رویش نشستم، جرات اینکه به چشم هایش نگاه کنم را نداشتم. یک طور احساس شرم و خجالت وجودم را پر کرده بود. نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و نکاهش کنم خدا خدا می کردم مهتاب به اتاق بیاید. ولی انگار مهتاب قصد آمدن نداشت. پدر مهتاب انگار متوجه حس و حالم شده بود.


حالت چطور است پدر جان؟
آرام از او تشکر کردم.
از پدرت بگو.
از پدرم چیز زیادی نمی دانستم. گفتم:
رلستش از پدرم چیز زیادی نمی دانم.
با تعجب گفت:
یعنی چی؟
صدایم آشکارا می لرزید.
مادرم می گوید وقتی مرا حامله بوده زلزه آمده و او زیر آوار ماندهو نمی داند پدر در آن زلزله چه بلایی سرش آمده است. شاید مرده و شاید هم زنده مانده باشد.ولی با این حال اگر زنده مانده بود حتماً خبری از او می شد و در این همه سال پیدایش می کردیم.

پدر مهتاب صدایش را بالا برد.
مهتاب نمی خوای چای بیاری؟
چند دقیقه بعد مهتاب با سینی چای وارد شد. یک فنجان چای جلو من گذاشت و یک فنجان جلوی پدرش همین که خواست برود پدر گفت:
توهم باش.
انگار خدا دنیا را به من داد. از بودن مهتاب در اتاق احساس راحت تری پیدا کردم. این را پدر مهتاب هم متوجه شد.
با مهتاب چطور آشنا شدی؟
از این سوا ل یکه خوردم.
مگر مهتاب خانم به شما نگفته؟
می خواهم تو بگویی.
فنجان چای را توی نلبعکی گذاشتم.
در شرکت آشنا شدم.وقتی مهتا بخانم به شرکت ما آمدن من دو سالی بود که آنجا کار می کردم.
چقدر حقوق می گیری؟
ماهی350 هزار تومان.

مهتاب فنجان ها را برداشت و رفت. حس کردم دوبار بین زمین و اسمان رها شده ام.
می توانی آخر هفته با مادرت بیایی تا حرف آخر را بزنیم.
از شادی خون به چهره ام دوید. پدرش هم لبخندی زد. به چشمهایش نگاه کردم. چشم هایش پر از محبت پدرانه بود. وقتی دست هایش را در دست گرفتم تا بروم بی اختیار خم شدم و آن ها را بوسیدم.
تا خانه را نمی دانم چطور رفتم. تنها، وقتی به خانه رسیدم دیدم مادر هنوز سر سجاده است. چشم هایش خیس خیس بود. صبر کردم تا دعایش را تمام کند. سجاده اس را جمع کرد. دل و دماغ نداشت.
چه شد؟
گفت اخر هفته برویم.
از شنیدن این حرف هیچ خوشحال نشد.
انگار نه انگار می خواهد عروس بگیرد. گفتم:
اگر راضی نیستید خوب نمی رویم. دختر زیاد است. هیچ اصراری به ازدواج ندارم. برایم خوشحالی و نظر شما شرط اول است. اگر شما...
وسط حرفم پرید.
شام حاضر است.

تا آخر هفته هر چند خوشحال بودم، ولی از دیدن مادر و غصه ای که روی دلش نشسته بود، مضطرب و غمگین می شدم، چند بار به مهتاب گله و شکایت کردم.
پدرت هم می خواست حال مرا بگیرد.
برای چه این حرف را می زنی؟
برای اینکه خوب چه لزومی داشت بگویید آخر هفته بیایم.
مهتاب خندید.
چقدر هول هستی. تا چشم روی هم بگذاری آخر هفته می شود. پدرم در تمام طول هفته کارش زیاد است. تنها وقت آزادش پنج شنبه هاست.
آخر هفته شد. مادر پای آمدن نداشت.هر چند که این را به من نمی گفت و سعی می کرد از کنار من به آرامی بگذرد، ولی می فهمیدم اگر دل بستگی اش به من نبود هرگز پای به خواستگاری نمی گذاشت.
با مادر راه افتادیم. برای اینکه خوشحالش کنم، برایش کیف و کفش نو خریده بودم. مادر رنگ به چهره نداشت. یک تاکسی دربست گرفتیم و نیم ساعت بعد جلو در خانه مهتاب بودیم. میان راه گل و شیرینی هم خریدیم.
مهتاب در را به رویمان باز کرد، یک چادر گل گلی سفید سرش کرده بود. دسته گل را به دستش دادم. مادر را در آغوش گرفت و بوسید. مادر آرام آرام قدم بر می داشت. انگار قدم هایش سنگین شده بود. رنگ به چهره نداشت. آرام پرسیدم:
چی شده ننه؟
چشم هایش انگار حرف می زدند. مهتاب در اتاق را باز کرد ئ پرده را کنار زد. مادر قدم به میان اتاق گذاشت. پدر مهتبا برای یک لحظه از دیدن مادر سر جا خشکش زد. مادر فریادی زد و بیهوش وسط اتاق افتاد. جلو دویدم و مادر را در آغوش گرفتم.

چی شده مادر! چرا اینطوری شدی؟
پدر مهتاب گریه می کرد. مهتاب پرسید؟
آخر چی شده؟ چرا به ما حرفی نمی زنید؟
پدر مهتاب جلو آمد. دست هایش را روی گونه مادر گذاشت.
خدای من! این زن من است. این معصومه من است. معصومه ای که سال ها از او دور مانده بودم.
بی اختیار ضجه می زدم. مهتاب با چهره ای نمناک لیوان آب قند را به لب های مادرم نزدیک کرد. شیشه گلاب را زیر بینی اش گرفتیم. کم کم به هوش آمد. مادرم با دیدن پدر گریه کرد.
می دانستم. دلم گواهی می داد زنده ای قاسم!
پدر گریه کنان مرا در اغوش گرفت.

همان بار اول که برای خواستگاری آمدی مهرت به دلم نشست. عین جوانی های خودم بودی پسر. وقتی گفتی در زلزله پدرت را از دست داده ای نمی دانی چه حالی شدم.
مدر با اخم به پدر نگاه کرد.
بعد از زلزله به جای اینکه به دنبال زن باردارت بگردی رفتی و زن گرفتی.
پدر خندید.
این چه حرفیه که می زنی! هزار بار پیش از این به تو گفته بودم که اگر روزی میان من و تو جدایی افتاد، ممکن نیست زنی بتواند جای تورا در قلب من بگیرد.
مهتاب نگاهی به پدر کرد.
پس من!!
پدر دستی به موهای مهتاب کشید.
تو را زیر آوار پیدا کردم. همان زمان نوزادی بودی که زمان گریه ات مرا سر جا میخکوب کرد. به یاد زن و بچه ای که در راه داشتم افتادم. تو را به فرزندی گرفتم.پدر مادر زیر آوار...
پدر شروع به گریه کرد. مادر، مهتاب را به آغوش گرفت. همه گریه می کردند. خیلی زود تر از آنچه که فکرش را می کردم همه چیز مهیا شد.



در همين زمينه:
  • دلایل عاشق شدن از نظر علم ۸۶/۱۱/۱
  • بابک امينی: عاشقم من ۸۶/۱۰/۲۴
  • چگونه دوستت دارم را بگوييم؟ ۸۶/۱۰/۱۶
  • یک قابلمه پر از عشق ۸۶/۱۰/۸
  • سلامت جنسی و خوشبختی در زندگی ۸۶/۱۰/۶
  • کوروش صنعتی: عشق من ۸۶/۱۰/۵
  • جاذبه در مقابل عشق ۸۶/۱۰/۵
  • ده روش برای بازگرداندن خانمها ۸۶/۹/۱۸
  • مردان بیشتر از زنان درگیر عشق ۸۶/۹/۱۵
  • نشانه های يک زندگی عاشقانه ۸۶/۹/۹
  • انواع عشق ۸۶/۸/۲۶
  • مزد عشق ۸۶/۸/۲۴
  • سلول عشق از محسن يگانه ۸۶/۸/۲۲
  • Romeo et Juliette-Aimer عشق ۸۶/۷/۲۸
  • سيب: داستان عشقهای مجازی ۸۶/۷/۲۶
  • پايان رابطه ی عشقی بصورت تضمينی ۸۶/۷/۲۶
  • مبارزه عشق و حسادت ۸۶/۷/۲۲
  • عشق يعني؟ ۸۶/۷/۱۷
  • عاشق ۸۶/۷/۶
  • ويروس عشق در حال گسترش است ۸۶/۶/۲۷
  • گروه : ادبيات | چاپ | * فرستادن به دوستان | | ۸۶/۹/۱۳ : 04-12-2007

    روش جديد درمان صرع
    ويترين جالب





    تازه ترين خبرهای ايران و جهان
    - بخشنامه برای رعایت پوشش بانوان در شرکتهای خصوصی
    - سلامت شهروندان در معرض تهديد شبانه روزی است
    - تقليد صدای کروبی در راديوی رژیم
    - پرونده زهرا بنی‌ یعقوب نیامده است
    - پیامهای خوانندگان
    - جلوگیری از حضور اعضای نهضت آزادی بر سر مزار طالقانی
    - درگيری مردم لردگان با نيروهای انتظامی
    - اعتراض حزب اللهی ها به کارآموزی پسران در رشته مامايی
    - سفر پرزیدنت بوش به ریاض برای گفتگو در باره رژیم تهران
    - سجده بازدیدکنندگان بر آرامگاه كوروش
    - فعال سیاسی کرد بر اثر شکنجه درگذشت
    - کاریکاتور؛ محمود غیبگو
    - نسل دوم اخراج، نسل دوم تبعید - الاهه بقراط
    - اعتراض بيماران تالاسمی بندرعباس به واردات خونهای آلوده
    - اعدام جوانی که اتهام وی قتل مامور انتظامی اعلام شده بود
    - مک کین هرگونه مذاکره با رژیم تهران را قاطعانه رد کرد
    - همايش "اخلاق دينی–اخلاق سكولار" در دانشگاه آزاد قم لغو شد
    - گردو غبار شديد شهرستان مرزی قصرشيرين را فراگرفت
    - فرمانده ارتش بحرين: رژیم تهران مانند اختاپوس است
    - جزئيات بيشتر از حمله به ديپلماتهای رژیم در عراق
    - سکته مغزی هر 3 دقیقه جان یکنفر را می گیرد
    - زلزله چين؛ نجات يک پرستار از زير آوار پس از 4 روز
    - سخنگوی پنتاگون: اقدام نظامی گزينه ای مطرح است
    - سلاحهای چینی با کمک پاسداران وارد عراق و افغانستان می شود
    - قفقاز در انتظار بزرگترین رزمایش ناتو است

    بايگانی

    هنری (200)
    مقاله (133)
    موزيک (247)
    نمآهنگ (313)
    کامپيوتر (120)
    آشپزی (119)
    گوناگون (658)
    فيلترشکن (9)
    جوک (181)
    آزادگی (40)
    ادبيات (71)
    موبايل (61)
    خبر (613)
    عکس (162)
    دانش (464)
    ورزشی (219)
    تکنولوژی (148)
    آموزشی (209)
    فيلم (344)


    تماس با ما

    برگه تماس با ما

    آدرس پست الکترونيکی
    info [at] IranPressNews [dot] com