شعر: شبانهشبانه: نگاره اوجی
ماجرای من و سر در گمی ام
در کلاف واژه
همه جان و همه تن
من به دنبال کلامی تازه
سایه گریه تلخ
روی هر خندۀ شاد...
چه غم آلوده فضایی دارد
عشقِ بی آوازه
بارِ شب را بردن، بارِ بس سنگینی است
عمق هر صورت شاد، چهرۀ غمگینی است
عشق از خاطره ها پاک شده
ماجرای مجنون
در دل صفحه ی بیرنگ کتاب
قصه ای خاک شده
شهر بی رؤیایم
دفن در غلظت سنگین سکوت
آن همه شور و تلاطم رفته
شهر من گنگی خواب و برهوت
ردّ پژواکِ صدای تلخی
در دل سنگی کوه
بی حکایت دارد
آه... بیدار شو ای خفته ی دور از شر و شور
نورِ سوسو زنِ مبهم، آن دور
از صدای خورشید
بی روایت دارد
.
.
.
شهر من خواب شده
همۀ رویاها
نقش بر آب شده...
داريوش: اشک
تاثیر بوی میوه ها در کاهش وزن