داستانهای ملانصرالدين (۶)داستان خانه عزاداران:
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست. دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد، باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید.
داستانهای ملانصرالدين (۵) ۸۶/۱۱/۵
داستانهای ملانصرالدين (۴) ۸۶/۱۱/۴
داستانهای ملانصرالدين (۳) ۸۶/۱۱/۲
داستانهای ملانصرالدين (۲) ۸۶/۱۱/۱
داستانهای ملانصرالدين (۱) ۸۶/۱۰/۳۰
عيد
چاره آفتاب زدگی صورت