![]() |
ميرزاقاسمیيارو مریض بود داشت فوت میکرد. زنش نشسته بود بالا سرش زار زار گریه میکرد. به زنش گفت من مردم ازدواج میکنی. زنه سرش و تکون میده میگه اها اها. بعد يارو میگه براش میرزاقاسمی هم درست میکنی. زنه میگه دوست نداره.
خسرو دادگر: سرنوشت
سيگارکشيدن سلامتی شما را بخطر می اندازد