خــانه | شنيداری و ديداری | پيامهای خوانندگان | نظرسنجی | جوان | زنان | اقتصادی اجتماعی | پيامک به سران رژيم










دريافت خبرهای سايت با ايميل

لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد

يا از ايميل خودتان به آدرس زير ايميل بفرستيد:
IranPressNews-subscribe@googlegroups.com

برای لغو عضويت از خبرنامه لطفا به آدرس زير ايميل بفرستيد
IranPressNews-UNsubscribe@googlegroups.com

تازه ترين اخبار ما را در سايت يا وبلاگ خودتان بگذاريد



پنجشنبه، 19 بهمن ماه 1385 برابر با 2007 Thursday 08 February

انقلاب علیه ایران - الاهه بقراط

چرا از همان آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی همواره عده ای انتظار می کشیدند تا «اینها» بروند؟ چرا این مردم، زمامداران جمهوری اسلامی را مانند حاکمان عرب و مغول هرگز از آن خود ندانستند و هر چه از عمر آن گذشت بیش از پیش از آن فاصله گرفتند، بدون آنکه، از شوربختی، بدیلی برای آن بیابند. حتی دلبسته ترین گروههای چپ ایران در آن دوران، اگرچه از یک سو به اعترافات بعدی خودشان سازمان نظامی مخفی داشتند که قطعا برای تقویت رژیم نبود، ولی همگامی شان نیز با جمهوری اسلامی بر گمان «تغییر» آن تکیه داشت. حتی آرای بیست میلیونی به خاتمی در دو نوبت ریاست جمهوری او به این امید به صندوقها ریخته شد که در این رژیم «تغییر» به وجود بیاید. و حتی همین طرفداران اصلاحات که در خط خارج کشور- تهران کار می کنند، امیدشان این است که با «اصلاح» این رژیم را «تغییر» دهند!
*****

کیهان لندن/ 08 فوریه 2007
الاهه بقراط
www.alefbe.com

انقلاب علیه ایران

در بسیاری از گزارش ها و مقالاتی که توسط خبرنگاران غربی در مطبوعات این سوی جهان منتشر می گردد، معمولا بر نسل جوان ایران و دلخوری آنها از انقلاب تکیه می شود. چندی پیش نیز یکی از روزنامه های معتبر آلمانی از قول گزارشگر خود از تهران نوشت جوانان ایران با نفرت و سرزنش از پدران و مادران خود می پرسند: «چرا انقلاب کردید؟» راست می گویند. اگر انقلابی که بیست و هشت سال پیش روی داد، راه و مسیر دیگری در پیش می گرفت که ایران را منطبق با معیارهای شناخته شده بین المللی به یک کشور معتبرتر از پیش، در منطقه و جهان تبدیل می ساخت، آنگاه جوانان نیز چه بسا به دو نسل گذشته آفرین می گفتند. لیکن چنین نشد. پیامدهای انقلاب اسلامی نه علیه دیکتاتوری و وابستگی، و نه برای آزادی و رفاه اقتصادی، بلکه از همه نظر علیه ایران بود.

آرزوهای بزرگ
اگر تغییر نسل را آنچنان که معمول است، بیست سال در نظر بگیریم، در انقلاب 57 سه نسل شصت سالگان، چهل سالگان و بیست سالگان شرکت داشتند. برخی از آن چهل سالگان و شصت سالگان و هم چنین بالای شصت سال به قدرت رسیدند و همچنان می تازند. برخی از آنان که از قدرت رانده شدند و یا از همان آغاز به صف مخالفان پیوستند دیگر در میان ما نیستند. شمار بسیاری از سه نسل مردم عادی در جبهه های جنگ و یا در اعدام ها قربانی شدند. بر آن سه نسل که در آن دوران سی میلیون جمعیت ایران را تشکیل می دادند، در طول سه دهه سی میلیون دیگر افزوده گشت که هیچ نقشی در انقلاب نداشتند و تا به امروز نیز این امکان را نیافتند نقشی در تعیین و تغییر سرنوشت خود بیابند.
امروز بیش از دو سوم جمعیت ایران را دو نسل جوان و نوجوانی تشکیل می دهند که حاضر نیستند تاوان اشتباهات نسل های پیشین را بپردازند که بخش کوچکی از آن به همراه آقازاده های خود بر آنها حکم می راند و منابع سیاسی و اقتصادی کشور را تیول خود می داند، و بخش دیگرش که اکثریت مردم را تشکیل می دهد، سخت گرفتار تأمین معاش روزانه است.
نسل ما که بیست سالگان انقلاب 57 بودند، با آرزوهایی بزرگ که خیلی زود نقش بر آب شد، می خواست جهان را تغییر دهد. لیکن جهان که سهل است، آن نسل کشور خود را نیز نتوانست در مسیر آرزوهای نیک و بهبود شرایط سیاسی و اقتصادی تغییر دهد. در نیکی آرمان آن نسل هیچ تردیدی نیست ولی گویا از شوخی روزگار این لنین بود که زمانی گفت «راه جهنم نیز با نیات پاک سنگفرش شده است»! آن آروزهای بزرگ و آرمان های پاک نیز به جهنم جمهوری اسلامی انجامید که دست کم سه نسل در آن، جوانی و زندگی خود را باخته اند. خشت نخست که چیزی جز خود انقلاب نبود، کج گذاشته شده بود و دیواری نیز که بر آن خشت بالا رفت، همچنان بر سرمان آوار است.
گمان می کنم نخستین بار اندیشه ورزان ملی و دمکرات مانند شاپور بختیار و داریوش همایون بودند که انقلاب 57 را انقلابی زائد، غیر ضروری و نا لازم نامیدند. بعدها بسیاری از چپ ها و حتی برخی از تحلیل گران جوانتر در ايران نیز بر این واقعیت انگشت نهادند. اگر آن چنان که رایج است، اصلاح را به عنوان بدیلی در برابر انقلاب مطرح کنیم، آنگاه خواهیم دید که اصلاح طلبی اتفاقا در رژیم گذشته بیشتر معنا و مصداق می یافت تا رژیم کنونی. دلیل این ادعا چیزی جز تفاوت بنیادین قانون اساسی مشروطه و قانون اساسی جمهوری اسلامی که بنیاد حقوقی دو رژیم را تشکیل می دهند، نیست.
در این میان، کسانی که امروز مدعی تئوری «اصلاح» و طرفدار سرسخت «اصلاحات» در جمهوری اسلامی هستند هرگز نتوانسته اند گریبان خود را از تناقض انکارناپذیر بین علاقه بیمارگونه به «انقلاب شکوهمند» و عشق توصیف ناپذیر به «اصلاح» این رژیم، رها سازند. ظاهرا طرفدار اصلاح هستند، لیکن از یک سو انقلاب 57 را می ستایند و از سوی دیگر نمی توانند عناصر اصلاح پذیر این رژیم را در ساختار حقوقی آن و به ویژه در قانون اساسی که پیشاپیش راه هرگونه تغییرات اصلاحی را بسته است، نشان دهند. مگر نه این است که نخستین اصل مقوله «اصلاح» همانا تلاش در چهارچوب نظام و قانون اساسی موجود است؟ ولی آیا این نظام و قانون اساسی موجود نباید اجازه چنین تلاشی را بدهد، که اگر چنین نباشد، اصلاح معنایی نمی یابد؟
قانون اساسی جمهوری اسلامی این اجازه را نمی دهد. کافیست به مقدمه و اصول این قانون مراجعه کنید. قانون اساسی مشروطه اما، اگرچه دیگر مناسب امروز نیست، لیکن آن زمان چنین اجازه ای را می داد. دلیل اش هم این است که امروز نمی توان زمامداران جمهوری اسلامی را سرزنش کرد که قانون اساسی خود را زیر پا می نهند، چرا که آنها دقیقا بر اساس آن عمل می کنند و برای اصلاح رژیم باید از آنها خواست که اتفاقا آن را زیر پا نهند! محمدرضا شاه پهلوی اما از سالهای پایانی دهه سي خورشیدی قانون اساسی مشروطه را زیر پا می نهاد و به جای آنکه سلطنت کند، حکومت می کرد. برای اصلاح رژیم پیشین، باید از شاه خواسته می شد تا قانون اساسی را زیر پا ننهاده و آن را رعایت کند! توصیه رعایت قانون اساسی به زمامداران جمهوری اسلامی یعنی ادامه استبداد و زیر پا گذاشتن حق حاکمیت مردم. اگر هم اصولی در قانون اساسی دیده می شوند که بویی از حقوق بشر برده اند، یا با یک «مگر آنکه» از خاصیت می افتند و یا با اصول صریح دیگر نقض می گردند. توصیه به رعایت قانون اساسی به شاه اما به معنای روی برگرداندن از استبداد و رعایت حق حاکمیت مردم می بود. اگر شاه به اختیارات محدود خویش باز می گشت، کاری خلاف قانون اساسی انجام نمی داد. امروز اما ولی فقیه و نهادهای حاکم بر جان و مال مردم، اگر از اختیارات بی حد و حدود خود استفاده نکنند، قانون اساسی نظام را زیر پا می نهند! این است آن تفاوت بنیادین که جای «اصلاح» و «انقلاب» را در این دو رژیم عوض می کند. آن رژیم باید با اصلاح به رعایت قانون اساسی وا داشته می شد. این رژیم را باید با انقلاب از رعایت قانون اساسی اش بازداشت! سينه چاكان «اصلاح طلبان» از واژه «انقلاب» رم نکنند! منظورم از انقلاب، همان تغيير قانون اساسي است كه همين «اصلاحات» زمانی مدعی اش بود و بعد منکرش شد چرا که تحقق آن معنایی جز انقلاب نمی داشت! در واقع اما طرفداران «اصلاحات» همان انقلابیونی هستند که اصلاح شان چیزی جز همکاری با خودکامگان از این رأی گیری تا آن رأی گیری نیست. اینان هم انقلابشان علیه ایران بود، هم اصلاحشان علیه ایران است.

آرمان و امید
چرا از همان آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی همواره عده ای انتظار می کشیدند تا «اینها» بروند؟ به آنها برچسب «ضد انقلاب» و «سلطنت طلب» می زدند. ولی آنها هر که بودند، وجود داشتند. واقعیت داشتند. هر چه زمان بیشتر گذشت، بر شمار آنان که می خواستند «اینها» بروند، افزوده گشت. تو گویی این رژیم با وجود 98 درصد «رأی آری» که مشروعیت حقوقی آن را تضمین می کرد، هرگز نتوانست به مردم ایران بقبولاند که با پذیرش از سوی آنان بر مسند قدرت تکیه زده است. از همان روز اول شبح «رفتن اینها» و شبح «تغییر» در آسمان ایران پرواز می کرد.
حتی دلبسته ترین گروههای چپ ایران در آن دوران، اگرچه از یک سو به اعترافات بعدی خودشان سازمان نظامی مخفی داشتند که قطعا برای تقویت رژیم نبود، ولی همگامی شان نیز با جمهوری اسلامی بر گمان «تغییر» آن تکیه داشت. حتی آرای بیست میلیونی به خاتمی در دو نوبت ریاست جمهوری او به این امید به صندوقها ریخته شد که در این رژیم «تغییر» به وجود بیاید تا جایی که خاتمی وعده های خود را منکر شد و گفت «رهبر اپوزیسیون» نیست و «تغییر» قانون اساسی را «خیانت» نامید. و حتی همین طرفداران اصلاحات که در خط خارج کشور- تهران کار می کنند، امیدشان این است که با «اصلاح» این رژیم را «تغییر» دهند! یعنی می خواهند با «اصلاح» انقلاب کنند! از همه اینها یک حقیقت روشن می شود که این مردم، زمامداران جمهوری اسلامی را مانند حاکمان عرب و مغول هرگز از آن خود ندانستند و هر چه از عمر آن گذشت بیش از پیش از آن فاصله گرفتند، بدون آنکه، از شوربختی، بدیلی برای آن بیابند.
در این میان، نسل های امروز دیگر آرمانگرا نیستند. این بد است. آرمان است که امید می پرورد. آدمی اصولا به امید زنده است. جامعه نیز حتی اگر بر آن آگاه نباشد، عنصر آرمان و امید را در ناخودآگاه جمعی و تاریخی خود حمل می کند. سالها می گذرد و ما به پشت سر می نگریم. به چه چیز زنده ایم؟ به عنوان فرد، به عنوان جامعه، به عنوان ملت، واقعا به چه چیز زنده ایم؟ کدام نیرو پس از هر فلاکت و ذلت ما را دوباره از نو فرا می رویاند؟ چه چیز تحمل سخت ترین شرایط را در جنگ و زندان و تبعید، در سایه هولناک سکوت و سرکوب و غربت، بر ما هموار می کند و هر بار که جسم، خسته و فرسوده می شود، هرگاه که عقل، مأیوس و سرخورده در لاک خود فرو می رود، دست دراز می کند، زیر بازوی ما را می گیرد، خود را تکیه گاه ما می سازد تا دوباره بر پاهای خود بایستیم و تسلیم نشویم؟ چه چیز پس از صد سال و هزار سال هم چنان در جسم و جان ما «در خروش و در غوغاست»؟ چرا نسل ما حتی تا به امروز که با آرزوی تغییر جهان، از گنداب خویشتن سر در آورد، هرگز آرمان خواهی را وا ننهاد و نا امیدانه پدران خود را سرزنش نکرد؟ زیرا امروز نسل ما پل بین پدران و فرزندان است. پل بین دیروز و فرداست. نسل ما می داند حرف آخر انقلاب مشروطه و انقلاب 57 همچنان ناگفته مانده است از این رو این مسئولیت سنگین بر دوش اوست تا جان در بدن دارد، امیدوارانه بر آرمان همیشگی این ملت پای بفشارد و حرف آخر را در گوش نسل های جوان تکرار کند: هنوز آزادی، هنوز تجدد!
30 ژانویه 2007




© copyright 2004 - 2008 IranPressNews.com All Rights Reserved