خــانه | شنيداری و ديداری | پيامهای خوانندگان | نظرسنجی | جوان | زنان | اقتصادی اجتماعی | پيامک به سران رژيم










دريافت خبرهای سايت با ايميل

لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد

يا از ايميل خودتان به آدرس زير ايميل بفرستيد:
IranPressNews-subscribe@googlegroups.com

برای لغو عضويت از خبرنامه لطفا به آدرس زير ايميل بفرستيد
IranPressNews-UNsubscribe@googlegroups.com

تازه ترين اخبار ما را در سايت يا وبلاگ خودتان بگذاريد



آدينه، 19 مرداد ماه 1386 برابر با 2007 Friday 10 August

ما هرگز سکوت نکردیم! پیرامون نامه گنجی به «همه» - الاهه بقراط

بر «من» و «ما» بس گران می آید به عنوان «متهم اصلی» مخاطب گنجی قرار گیریم. «متهم اصلی» هرگز «ما» نبوده و نیستیم. متهم اصلی آنهایی هستند که به قدرت رسیدند و آنهایی هستند که در نهادهای گوناگون و به اشکال مختلف از به قدرت رسیدگان حمایت کردند. «ما اینها را بر سر کار» نیاوردیم که اگر چنین می بود از روز 23 بهمن علیه شان نمی بودیم! «ما خواهان ادامه حکومت اینان» نیستیم که اگر چنین می بود روز 12 فروردین به آن «رأی آری» می دادیم و در رأی گیری های بعدیش شرکت می کردیم! واقعی ترین مخاطبان این نامه همانا کسانی هستند که به جای «انقلاب مخملی» شکمشان را برای کرسی های مخملی وزارت و وکالت صابون می زنند و یا با صدور سخن و بیانیه و مقاله سر خود را کلاه گذاشته و بازارگرمی می کنند.
*****

کیهان لندن 09 اوت 07
الاهه بقراط
www.alefbe.com
www.elahe.de

ما هرگز سکوت نکردیم!
پیرامون نامه گنجی به «همه»


اکبر گنجی دگراندیش ایرانی که آزادی خود را عمدتا مدیون فعالیت پیگیر و پایدار دگراندیشان خارج از کشور، اعم از چپ و راست، جمهوری طلب و مشروطه خواه است (رضا پهلوی و مشروطه خواهان در خرداد 1384 سه روز در دفاع از او به اعتصاب غذا دست زدند و در هیچ سخن و اقدامی یادآوری موقعیت وی را فراموش نکردند) روز سه شنبه نهم مرداد در «نامه ای به همه» «درباره حقارت و زبونی» سخن گفته و «ما» را مخاطب قرار داده است.

داستان سیب زمینی
گذشته از اینکه برخی نکات این «نامه» از جمله درباره مقایسه جنبش زنان و جنبش کارگری و دانشجویی، که اساسا جایش در این نامه نبود، شتابزده نوشته شده و در مورد دلایل تفاوت و شباهت آنها بسیار می توان گفتگو کرد، این نکته را باید یادآور شد که دمکراسی به مثابه یک نظام سیاسی مدرن تنها اندکی بیش از دویست سال عمر دارد و صد سال پس از آغاز آن ایرانیان برای «آزادی و تجدد» در سایه حاکمیت مردم پرچم انقلاب مشروطه را برافراشتند. بنا بر این به تکرار هزارباره باید گفت اینگونه نبوده که در هزاره ها و سده های گذشته در همه جهان دمکراسی برقرار باشد و تنها ایران دچار نظام «سلطانی» بوده باشد. امروز اروپاییان نیز از اینکه در دورانی پادشاهی «عادل» داشته اند، به خود می بالند. هنوز هم مجسمه هایشان برپاست و آرامگاه برخی از آنان از جمله در آلمان زیارتگاه مدنی است! آلمانی ها فریدریش کبیر را که در میانه قرن هجدهم از «بالا» و طی یک «حکم شاهانه» به مردم دستور داد سیب زمینی بکارند (تنها غذای جنگهای بعدی آلمانی ها و هم چنین یکی از غذاهای اصلی آنها که به همین دلیل به طنز به «سیب زمینی خور» مشهورند) ارج می نهند و هنگامی که به کاخ «سن سوسی» (به معنای آسوده خاطر) در شهر پتسدام می روید، می بینید که مردم به احترام و نشانه قدردانی بر گور او سیب زمینی می گذارند! برخی ایرانیان اما نسبت به شاهان پهلوی که نه سیب زمینی بلکه بنیانگذار تمامی نهادهای مدرن سیاسی و فرهنگی و تأسیسات اقتصادی در ایران هستند و به ویژه زنان ایران حقوق سیاسی و مدنی خود را مدیون قوانینی اند که در دوران آنها به تصویب رسید، بسی از خودبیگانگی به خرج می دهند. حال آنکه با برداشت از نامه گنجی این جمهوری اسلامی است که «سیب زمینی» پرورش داده است!
از این رو، به کسانی که با «دو هزار و پانصد سال پادشاهی» در ایران مسئله دارند به طوری که علاوه بر تأثیرات سیاسی، بر آنها تأثیرات پارانویایی نیز نهاده است، توصیه می شود دو کتاب جاودانه تاریخ سیاست مدرن یعنی «شهریار» از نیکولو ماکیاول دولتمرد، سیاستمدار و فیلسوف ایتالیایی و «له ویاتان» از توماس هابس متفکر و ریاضیدان انگلیسی را درباره پادشاه و حکومت مطلقه به دقت بخوانند. دست کم این خواهد بود که نخست خواهند دید نظام پادشاهی (و یا حاکم نشین مانند سوییس) آن هم از نوع مطلقه تا دویست سال پیش تنها شکل نظام سیاسی بوده و تداوم قرنها «استبداد» سبب نرسیدن به دمکراسی نمی شود. در گام بعدی درخواهند یافت چگونه متفکران اروپایی در جستجوی آزادی و عدالت در توضیح تنها نظام سیاسی که در زمان آنها شناخته شده بود تلاش کردند طرحهایی نو دراندازند تا سرانجام از بطن «شهریار» و «له ویاتان» حق مقاومت مردم در برابر «شهریار بد» و «حکومت مطلقه» شکل گیرد و سپس با رشد صنعت و تکنولوژی و همزمان گسترش آموزش همگانی و دگرگونی های بنیادین در مناسبات اجتماعی و اقتصادی «ودیعه قدرت» از «شهریار» و «حاکم» به مردم و نمایندگان ادواری آنها انتقال یابد و دمکراسی یا حاکمیت مردم در اشکال گوناگون، با پادشاه یا بی پادشاه، در نظام های سلطنتی یا جمهوری خود را به مثابه عادلانه ترین شکل تا کنونی حکومت تحمیل کند.
در نوشته و سخن گنجی اما از آنجا که هنوز بند نافش از تفکر گذشته قطع نشده است، هر بار می توان سایه ای گاه سبک و گاه سنگین از پارانویای پادشاهی یافت. گمان می رود واژه «سلطان» یا صفت «سلطانی» نیز که او در کاربرد آن برای توصیف استبداد ولایت فقیه اصرار می ورزد، باقیمانده همان پارانویا باشد وگرنه «ولی فقیه» و «ولایت فقیه» آن هم در شرایطی که هنوز به تاریخ سپرده نشده است، به اندازه کافی گویای خودش هست و لازم نیست استبداد و خودکامگی آن را الزاما به «سلطان» منسوب کرد که علاوه بر اختلافات دیگر یک عنصر اساسی را از ولی فقیه کم دارد: دین به مثابه ابزار استبداد!

متهم اصلی
مسئله اما این نیست، بلکه مخاطب و آدرس اشتباه این نامه است که سبب می شود به گیرنده اصلی نرسد. گنجی از«ما» و از «همه» می گوید:
«ما هرگز از خود نپرسيديم چرا افرادی که در دادگاههای غير علنی، بدون وکيل، بدون هیأت منصفه محکوم به حبس شده بودند را فقيه عادل به قتل رساند و ما سکوت کرديم؟ امروز هم در بازخوانی آن جنايت، به دنبال آمران و مجريان فاجعه می گرديم تا مجازاتشان کنيم. اما دنبال محاکمه چه کسی هستيم؟ متهم اصلی اين فاجعه من و تو و ما بوديم و هستيم که آن روز سکوت کرديم و امروز هم سکوت می کنيم و با سکوتمان جنايت و شکنجه و زندان و استبداد را تثبيت و تحکيم می کنيم. ما اينها را بر سر کار آورديم و ما خواهان ادامه حکومت اينان، که محصول روحيه مستبد پسند مايند، هستيم... از زیر بار مسئولیت نمی توان شانه خالی کرد. فرزندانم چگونه به من نگاه خواهند کرد، آنگاه که این همه حقارت و پستی و زبونی را در من می نگرند؟ آیا تأکید بر «ساختار»های پایدار سیاسی- اجتماعی توجیه گر بی عملی من خواهد بود؟»
من اما به عنوان یکی از آن «همه» هرگز چنین اتهام سنگینی را از هیچ کس نمی پذیرم چه برسد از کسی که خود سالها در تأیید ولایت فقیه سکوت کرده بود! گنجی با آوردن «همه» و «ما» همه و ما را بر صندلی اتهام می نشاند. با «همه» و «ما» حقیقت را مخدوش می کند و مرز بین کسانی را که همواره به استبداد «نه» گفتند با آنهایی که گاهی «آری» گفتند و یا هنوز با ترفندهای گوناگون به بقای استبداد «آری» می گویند، از میان بر می دارد. حال آنکه این مرز وجود دارد، باید وجود داشته باشد تا هر انسانی درباره نتیجه گفتار و کردار خود بیش از یک بار بیندیشد و نسبت به پیامدهای آن احساس مسئولیت کند. به دلیل همین مسئولیت بود که بسیاری از «همه» هرگز سکوت نکرد ند و خود گنجی نیز سالها پس از کشتار 67 سکوت را شکست. نه تنها در بررسی تاریخی، بلکه همین امروز می بایست گفتار و کردار و موقعیت هر کس را در جایی که سزاوارش است قرار داد تا بتوان بدون توهم نسبت به همدیگر دست یکدیگر را گرفت.
راست این است که اگر در سال 57 میلیونها ایرانی به خیابانها ریختند و از «تغییر رژیم»، و نه الزاما از خمینی، پشتیبانی کردند، اکثریت آنها حتی بسیاری از طرفداران خمینی بدون آنکه پایی در واقعیت داشته باشند، در رؤیای زندگی بهتر بودند. اگر آنها می دانستند چه بر سر خود و کشورشان خواهد آمد، امکان نداشت آن کنند که کردند. کما اینکه جوانی گنجی که برای برقراری «حکومت اسلامی» به خیابان رفت، امروز در میانسالی حساب خود را به درستی از آنچه به همت وی و یارانش به روی کار آمد جدا می کند.
کسانی که اما هیچ بند نافی آنها را به یک گذشته ایدئولوژیک وصل نمی کند از گنجی فراتر می روند. آنها نه تنها سکوت در برابر کشتار زندانیان بی دفاعی را که در «دادگاههای غیرعلنی، بدون وکیل، بدون هیأت منصفه محکوم به حبس شده بودند» توسط «فقیه عادل» می بینند همزمان نه سکوت بلکه تشویق اعدام پایوران و مسئولان رژیم گذشته را که آنها نیز در شرایطی مشابه به قتل رسیدند، می بینند. اینان نخستین خاکریز سرکوب بودند و از آن پس شمشیر «فقیه عادل» کسی را بی نصیب نگذاشت. حال آنکه حقوق انسانی هر فردی، حتی اگر زیر عنوان بی معنی، موهوم و غیرحقوقی «اراذل و اوباش» گروه گروه به اعدام محکوم شوند و یا آنها که فجیع ترین جنایات را مرتکب می شوند، باید رعایت شود.
از این رو بر «من» و «ما» بس گران می آید به عنوان «متهم اصلی» مخاطب گنجی قرار گیریم. «متهم اصلی» هرگز «ما» نبوده و نیستیم. متهم اصلی آنهایی هستند که به قدرت رسیدند و آنهایی هستند که در نهادهای گوناگون و به اشکال مختلف از به قدرت رسیدگان حمایت کردند. آنها در برابر جنایاتی که شبانه روز از رادیو و تلویزیون و مطبوعات اعلام می شد تنها سکوت نکردند بلکه آن را تشویق و حتی به عنوان ضرورت انقلاب و راه ناگزیر تثبیت نظام توجیه کردند.
حقیقت این است که «ما اینها را بر سر کار» نیاوردیم که اگر چنین می بود از روز 23 بهمن علیه شان نمی بودیم! «ما خواهان ادامه حکومت اینان» نیستیم که اگر چنین می بود روز 12 فروردین به آن «رأی آری» می دادیم و در رأی گیری های بعدیش شرکت می کردیم! «ما» اگر سکوت می کردیم، ماشین سرکوب جمهوری اسلامی بلافاصله پس از پیروزیش به کار نمی افتاد تا آنانی را که نمی خواستند سکوت کنند از میان بردارد حتی آنهایی را که به آن رأی دادند!
نه «من» نه «ما» و نه مردمی که با دستگاه هار و سرکوبگر جمهوری اسلامی روبرو هستند نمی توانند مخاطب نامه گنجی باشند. واقعی ترین مخاطبان این نامه همانا کسانی هستند که به جای «انقلاب مخملی» که هرگز شایسته اش نبوده اند، یا شکمشان را برای کرسی های مخملی وزارت و وکالت صابون می زنند و یا با صدور سخن و بیانیه و مقاله سر خود را کلاه گذاشته و بازارگرمی می کنند. می گویید نه؟ پس بندی را که از آن نامه در بالا آمده است خطاب به مدعیان اصلاح طلبی و مدافعان آنان و کسانی که لاف دمکراسی و حقوق بشر می زنند بخوانید تا بببیند تا چه اندازه با واقعیت مطابقت دارد: «شما هرگز از خود نپرسيديد چرا افرادی که در دادگاههای غير علنی، بدون وکيل، بدون هیأت منصفه محکوم به حبس شده بودند را فقيه عادل به قتل رساند و شما سکوت کرديد؟ امروز هم در بازخوانی آن جنايت، به دنبال آمران و مجريان فاجعه می گرديد [اگر بگردید!] تا مجازاتشان کنيد. اما دنبال محاکمه چه کسی هستيد؟ متهم اصلی اين فاجعه شما بوديد و هستيد که آن روز سکوت کرديد و امروز هم سکوت می کنيد و با سکوتتان جنايت و شکنجه و زندان و استبداد را تثبيت و تحکيم می کنيد. شما اينها را بر سر کار آورديد و شما خواهان ادامه حکومت اينان، که محصول روحيه مستبد پسند شمايند، هستيد».
این فرزندان آنان هستند که باید در آنها به «حقارت و پستی و زبونی» بنگرند. وگرنه ما چرا باید در برابر فرزندانمان سرافکنده باشیم هنگامی که آنها می دانند «ما» هرگز سکوت نکردیم؟! می دانند همان زمانی که مثلا اکبر گنجی و منوچهر متکی در بخش «فرهنگی» سفارت جمهوری اسلامی در ترکیه به دخترانی که حجاب اسلامی می گذاشتند ماهیانه صد دلار دست مریزاد می دادند، و دیگرانی که در این یا آن نهاد در پی تحکیم حکومت «فقیه عادل» بودند، آنها مانند دهها کودک دیگر نیمه شب از سلول انفرادی سر در آوردند، بعد در نیمه شبی دیگر یا پدر و مادر خود را از دست دادند و یا آواره کوه و رود و بیابان شدند تا سرانجام ساکن سرزمین های بیگانه شوند. در سکوت سنگین سرکوب و در دورانی که نه اینترنت بود و نه ماهواره و هیچکس حتی نهادهای مدافع حقوق بشر «ما» را نمی دیدند، تنها در تراکت می شد علیه جنگ خانمانسوز، علیه انقلاب فرهنگی، علیه موج بازخرید و اخراج کارگران، علیه حجاب اجباری، و علیه کشتار آن «جوانان نازنین» که توسط «فقیه عادل» در «زندان اهرمن» پرپر شدند، فریاد زد. وگرنه سراسر سکوت بود. نه سروش بود، نه خاتمی. نه باقی بود، نه گنجی. نه تحکیم وحدت بود نه... اگرچه «همه» آنها بودند! اما سکوت نیز با آنها بود. بودند و سکوت کردند. و ما که حذف شده بودیم تا نباشیم، و نبودیم، هرگز تا به امروز سکوت نکردیم...
31 ژوییه 07




© copyright 2004 - 2008 IranPressNews.com All Rights Reserved