خــانه | شنيداری و ديداری | پيامهای خوانندگان | نظرسنجی | جوان | زنان | اقتصادی اجتماعی










دريافت خبرهای سايت با ايميل

لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد

يا از ايميل خودتان به آدرس زير ايميل بفرستيد:
IranPressNews-subscribe@googlegroups.com

هر زمان که بخواهيد می توانيد عضويت خود را لغو کنيد:
IranPressNews-UNsubscribe@googlegroups.com

تازه ترين اخبار ما را در سايت يا وبلاگ خودتان بگذاريد



پنجشنبه، 25 مرداد ماه 1386 برابر با 2007 Thursday 16 August

آتش مرداد را بر دل بهمن بزن! - الاهه بقراط

نوجوان بودم که در سفری خانوادگی به تبریز با پدر و مادر به موزه مشروطیت رفتیم. تنها تصویری که در ذهنم برای همیشه نقش بست عکسهای قدیمی اعدام بود. آن تصویر ماندگار اعدامها، گردنهای کج شده، پاهای معلق در هوا و سنگینی پیکرهایی که گویی باری عظیم بر دوش زمین بودند، و اینک سبکی شان به طنابی بند بود که آنها را از زندگی گسسته و به مرگ پیوند داده بود، چون قصه ای غیر واقعی به نظر می آمدند که نه همین چند دهه پیش، بلکه هزاران سال قبل روی داده و تمام شده بودند. گویی آن آدمها و آن مکانها هرگز وجود نداشتند و نام «موزه» نیز کافی بود تا آنها را متعلق به تاریخی پنداشت که گویا امکان بازگشتش هرگز وجود ندارد... ولی باز گشت!
*****


کیهان لندن 16 مرداد 07
الاهه بقراط
www.alefbe.com
www.elahe.de

آتش مرداد را بر دل بهمن بزن!

این سومین سال است که این تیتر را از شعر کوتاهی از رضا مقصدی برای مقاله خود در سالگرد انقلاب مشروطه انتخاب می کنم و فکر می کنم اگر سیصد سال دیگر هم طول بکشد باز هم تکرارش خواهم کرد تا سرانجام آتش انقلاب ناتمام مرداد با گرمای آزادی و تجدد بر دل سرمای انقلاب به پایان رسیده بهمن با انجماد استبداد و واپسماندگی اش بزند حتی «روزی که دیگر نباشم» به قول احمد شاملو که بیش از نیم قرن پیش در «افق روشن» سرود:
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست...
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.

موزه مشروطیت

به این عکس که توسط خبرگزاری رویتر پخش شده است نگاه کنید. در فاصله بین دو مأمور انتظامی از دو نهاد متفاوت سرکوب که اونیفورمی به رنگهای مختلف به تن دارند، کودکی در لباس صورتی به اعدام دو جوانی که به اتهام قتل «قاضی مقدس» محکوم به مرگ شدند می نگرد. صبح، پنجره اتاقتان را به میدان اعدام می گشایید. اگر روزی نام میدان قدیمی «اعدام» را در تهران به «میدان محمدیه» تغییر دادند، امروز اما سالهاست که همه جا به میدان اعدام تبدیل شده است.

نوجوان بودم که در سفری خانوادگی به تبریز با پدر و مادر به موزه مشروطیت رفتیم. تنها تصویری که در ذهنم برای همیشه نقش بست عکسهای قدیمی اعدام بود. توضیح زیر عکسها را می خواندم و اعتراف می کنم که معنایی ملموس برایم نداشتند. برای من این موزه فقط یکی از «اماکن دیدنی» تبریز بود بدون آنکه غوغایی را که در سکوت خانه حاج مهدی کوزه کنانی برپا بود، بشنوم و یا تصویری عینی و واقعی از وقایع و افرادی داشته باشم که شرح آنها را در کتابهای درسی می خواندیم. حتی آن تصویر ماندگار اعدامها، گردنهای کج شده، پاهای معلق در هوا و سنگینی پیکرهایی که گویی باری عظیم بر دوش زمین بوده اند، و اینک سبکی شان به طنابی بند بود که آنها را از زندگی گسسته و به مرگ پیوند داده بود، چون قصه ای غیر واقعی به نظر می آمدند که نه همین چند دهه پیش، بلکه هزاران سال قبل روی داده و تمام شده بودند. گویی آن آدمها و آن مکانها هرگز وجود نداشتند و نام «موزه» نیز کافی بود تا آنها را متعلق به تاریخی پنداشت که گویا امکان بازگشتش هرگز وجود ندارد... ولی باز گشت!

تا جایی که به یاد دارم، هرگز عکسی از اعدام در روزنامه و تلویزیون ندیده بودم تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و شیخ فضل الله نوری و همه آنها که مشروعه شان شکست خورده بود، طناب دار از گردن گشودند، انقلابیان اعدام شده را در «موزه مشروطیت» تنها گذاشتند و در حالیکه باز هم به قول شاملو «تفخنده رضایت از کنج دهانشان» جاری بود، از روی پیکر آنها رد شدند و از دل تاریخ برآمدند تا انتقام سهمگین خود را از ملتی که گمان می کرد آنان را برای همیشه به گور سپرده است بستانند... و ستاندند.

تاریخ در موزه مشروطیت تبریز نماند بلکه آمد تا دسته گل «حکومت اسلامی» و «ولایت فقیه» را به سر ملت و روشنفکرانی بزند که نتوانسته بودند تناقض بین سنت و مدرنیته را به سود ایران و منافع ملی آن حل کنند، آن هم نه مانند غرب بلکه دست کم مانند ترکیه آتاتورک. مشروعه با تأخیر هفتاد ساله به پیروزی رسید و مشروطه ای را که پیش از این نیمه جان شده و تار و پودش را از هم گسسته بودند، بلعید. مشروطه ای که نه آزادیش بدون تجدد می توانست نفس بکشد و نه تجددش بدون آزادی امکان ریشه دواندن و پایداری می داشت. آنها دو همزاد بودند که مشروعه بدل اش را در جیب داشت: دو همزاد استبداد و سنت! که مشروعه خواهان آن را در موقع مناسب به عنوان برگ برنده بر زمین سترون سیاست ایران کوبیدند. چشمها به سطح ماه دوخته شد تا آینده یک ملت در عمق چاه جستجو شود.

افق روشن
امروز ماییم و تفکری که گویا آنقدر از رادیو و تلویزیون و مطبوعات تکرار شده که وقاحت و زشتی خود را از دست داده است. مهمتر از این گویی شمار کسانی که عمق واپسماندگی حاکمان کنونی ایران را درک می کنند آن چنان اندک است که گویا هرگز چنین تنها و غمگین نبوده اند. این تفکر مبتنی بر استبداد و سنت را رفسنجانی به نمایندگی از سوی همه مشروعه خواهان در «مجموعه فرهنگی- مذهبی قاسم ابن الحسن در خیابان شهید محلاتی» و هنگامی که هنوز مشکینی در بستر مرگ بود چنین توضیح می دهد:

«بعد از مبارزات و پس از پیروزی انقلاب گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی در ذهن برخی بود اما شورای انقلاب این نكته را در نظر نگرفت و در خبرگان این جرقه زده شد و مورد استقبال قرار گرفت. چرا كه امام در نجف درس های ولایت فقیه را داده بود و آن درس ها سرمایه این تفكر بود، به همین دلیل به راحتی پذیرفته شد. البته ولایت فقیه قبلا در كتاب علما بود اما نه به آن وسعت كه حضرت امام تعریف كرد و امروز آن مراحل علمی در 27 سال تجربه شده و توفیق این نظریه مشخص است ... نظام هم اكنون یكی از نظام های پایدار و پرطرفدار در دنیای امروز است و می توانیم به خوبی پیشرفت كنیم. تجربه نظام جمهوری اسلامی امروز تبیین شده است و تجربه بسیار ارزشمندی است. ما نباید گذشته خود را به هیچ قیمتی زیر سوال ببریم، چون آن قدر پیشرفت حاصل شد كه نباید نقایص پیش آمده این همه ثمرات و افتخارات را به زیر سوال ببرد. .. از مصداق عظیم كوثر در دنیای معاصر امام راحل است كه در عصر تاریك و خفقان كه استبداد و استعمار مانند دو تیغه قیچی منافع این ملت را قطع می كردند، مانند جرقه ای نورانی از حوزه قم برخاست و دنیا را روشن كرد...»

می بینید پس از صد سال انقلاب مشروطه سرانجام در قرن بیست و یکم به کجا سقوط کرده ایم؟ سر و ته این نظام را که کنکاش کنید، از انواع و اقسام «اصلاح طلب» و «محافظه کار» و «اصولگرا» که هر روز بر خود نامی نهاده و پسوندی بر خویش می افزایند، چیزی جز این تفکر مبتنی بر استبداد و سنت در نمی یابید. تفکری که اگر مشروطه خواهان و طرفداران آزادی و تجدد می گذاشتند، می توانست به همین شکل صد سال پیش تحقق یابد.

این چنین است که اگر نسلی که من به آن تعلق دارم، نخستین بار اعدام را در عکس های سیاه و سفید موزه مشروطیت دید، امروز کودکان ایران آن را نه به صورت عکس بلکه زنده و چون واقعیتی بدیهی و جاری در کوچه و خیابان می بینند و با آن بزرگ می شوند. یک و نیم نسلی که در جمهوری اسلامی پرورده شده اند و کودکانی که از آنها به وجود خواهند آمد، نه تنها با دیگران و جامعه که با روح و روان خود کاری کارستان در پیش دارند. حتی آن کسانی که زمانی خواهان استعفای «قاضی مرتضوی» شده بودند، امروز هیچ، مطلقا هیچ نمی گویند. گویی در آن کشور نیستند. کورند. کرند. و ما در اینجا چه چاره داریم، جز گفتن، فریاد زدن در کلمات و در برابر هجوم سکوت و دستی که به اشکال مختلف بر دهان ما می کوبد تا نگوییم و مانند همیشه انتظار، انتظار... در انتظار حتی روزی که دیگر نباشیم...
07 اوت 07




© copyright 2004 - 2008 IranPressNews.com All Rights Reserved