کشورهای قدرتمند به دنبال یک «الگوی اسلامی» در برابر تروریسم هستند درست مانند همان کمربند سبزی که میخواستند با آن خطر سرخ را مهار کنند و سرنوشت مللی که قرار بود این کمربند را بسازند، برایشان اهمیت نداشت. ایرانیان اگر میخواهند یک بار دیگر به موش آزمایشگاهی تبدیل نشوند و این بار به جای کمربند سبز نقش الگوی اسلامی بر آنها تحمیل نشود، باید به کشورهای قدرتمند بفهمانند که تحقق دمکراسی و حقوق بشر را در کشورشان به یک الگوی اسلامی با یک دمکراسی نیمبند کاهش نخواهند داد. خواب «الگوی اسلامی» که برای ایران دیدهاند و وابستگان پیشین جمهوری اسلامی با «دهان روزه» در لالایی خواندنش مشارکت فعال دارند، ممکن است گرهای از مشکلات غرب را که از تروریسم اسلامی کلافه شده است بگشاید لیکن برای ایرانیان و احزاب دمکرات راست و چپ جز کابوسی مشابه جمهوری اسلامی در پی نخواهد داشت.
*****
کیهان لندن/ 25 اکتبر 07
الاهه بقراط
www.alefbe.com
www.elahe.de
الگوی اسلامی به جای کمربند سبز
جمهوری اسلامی واقعیت تلخ و ویرانگری است که سرشت سیاسی و اقتصادی آن تا سالها به دلیل شروع جنگ و ادامه هشت ساله آن در پردهای از ابهام باقی مانده بود. جنگ این دستاویز و بهانه را در اختیار زمامداران حکومت اسلامی نهاد تا هر وعدهای را که پیش از به قدرت رسیدن به مردم داده بودند به برداشت خرمن آیندهای نامعلوم که قرار بود برکت جنگ به ارمغان بیاورد حواله دهند و هر درخواستی را از سوی همان مردم و آن گروههای سیاسی که آنها را در به قدرت رسیدن یاری رسانده بودند، سرکوب کنند. جنگ بود و هر حرکتی در یادآوری وعدههای زیر درخت سیب به حساب «ضد انقلاب» بودن و کمک به «دشمن» به شمار میرفت.
همزمان با جنگ، نخستین توهمهای انقلاب اسلامی خیلی زود از کسانی که از ظن خود یار آن شده بودند، زدوده شد. از جمله توهم به در آوردن قدرت از دست «آخوندها» که امثال نهضت آزادی به آن دچار بودند یا توهم «راه رشد غیرسرمایهداری» که چپهای وابسته به بلوک شرق بر آن پای میفشردند. زمامداران تازه به قدرت رسیده، اگرچه به اعتراف خودشان آنچه را خیلی آسان به دست آورده بودند، باور نمیکردند، لیکن نسبت به موقعیت تاریخی و بیهمتایی که در آن قرار گرفته بودند نه تنها دچار توهم نبودند، بلکه با واقعگرایی ناب آن را درک کردند. آنها مصمم بودند این موقعیت را به هر قیمتی حفظ کنند، و کردند.
از توهم
توهم اگرچه مسری نیست، لیکن مزمن است و هر بار میتوان آن را با توهمهای دیگر جایگزین کرد. از همین رو با پایان گرفتن جنگ، و با وجود واقعیت سرکوب که در تمام سالهای جنگ با بیرحمی تمام جریان داشت و در تابستان 67 همزمان با «پایان تحمیلی» جنگ به اوج خود رسید، از سوی همان نیروهایی که پتک واقعیت آنها را به خود نیاورده بود، به توهم استحاله رژیم دامن زده شد. آنها هشت سال «سردار سازندگی» را باد زدند تا نظام توسط او استحاله شود و هیچ کس نپرسید چرا باید چنین شود؟! کدام نشانهها وجود دارند که میتوان به استحاله رژیم آن هم توسط یکی از بنیانگذارانش امید داشت؟!
و هنگامی که در پایان هشت سال، حکومت اسلامی ناتوانتر از دوران جنگ (چرا که دیگر بهانهای برای لاپوشانی ناتوانی سیاسی و اقتصادی خود نداشت) به پشت نگاه کرد و نسلی عاصی را پشت سر دید که نگاه خشمگین خود را نه به دهان زیادهگو بلکه به دستان ناتوان آن دوخته بود، توهمی دیگر این بار از درون دفترچه «پروژهسازان» سر برآورد. دفترچهای که شیرازهاش در «بنیاد مطالعات استراتژیک» که در دوران رفسنجانی شکل گرفته بود، بسته شده بود.
«استحاله» به «اصلاحات» رنگ عوض کرد و «انتخابات» به ابزار آن تبدیل شد. «انتخابات» چاقوی بی دستهای بود که در اختیار مردم قرار دادند تا خودزنی کند. لیکن زنان و جوانان لبه تیز آن را زیر گلوی حکومت گرفتند. اما «اصلاح طلبان» نیز که به اعتراف خودشان فکر نمیکردند با چنان اقبالی از سوی مردم روبرو شوند، خیلی زود نوک چاقو را به سوی خود مردم برگرداندند. ابتدا وعدههایشان را پس گرفتند (چون فکرش را نمیکردند دو قوه مقننه و مجریه واقعا به دست آنها بیفتد بنا براین هر چه توانسته بودند، وعدههای شیرین دادند) و سپس برای خاموش ساختن صدای اعتراضات آستینها را بالا زدند.
به این ترتیب هشت سال دیگر گذشت. در طول شانزده سال، توهم استحاله و اصلاحات یکی پس از دیگری رنگ باخت. همزمان با آن جهان نیز تغییر کرد. از یک سو فروپاشی بلوک شرق در آخرین سالهای قرن بیستم و از سوی دیگر فاجعه یازده سپتامبر 2001 در آغاز قرن بیست و یکم چهره جهان و منطقه را به کلی تغییر داد و همراه با آن گسترش تکنولوژی ارتباطات مرزهای کنترل و سانسور را زیر پا نهاد.
با محو سراب اصلاحات، توهم انتخابات نیز میرفت کاربرد خود را از دست بدهد. زمان روبرو شدن با واقعیت جمهوری اسلامی میرسید. این بار «انتخابات» شمشیر چوبینی بود که به دست مردم داده بودند تا توهم دیگری را در میان لایههای دیگری از جامعه یعنی «مستضعفان» پدید آورد: توهم تقسیم پول نفت! همان چک بی محل و پولی که قرار بود بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی به در خانه مردم تحویل شود.
بازی با نفت اما همیشه خطرناک است! این بار نه هشت سال، بلکه تنها کمتر از دو سال لازم بود تا حباب وعدههای پوچ و توخالی بترکد. همواره عمل به وعدههای اقتصادی به مراتب مشکلتر از عمل به وعدههای سیاسی است آن هم در شرایطی که مناسبات مافیایی هم سیاست و هم اقتصاد را چنان تنگ در چنبره خود گرفته باشد که حتی اگر یک رییس جمهوری از آسمان هم نازل شود نتواند به آن وعدهها عمل کند، چه برسد به کسی که از کلاه شعبدهبازی جمهوری اسلامی بیرون آمده است.
به کابوسی دیگر
شکستن سه توهم استحاله و اصلاحات و انتخابات در میان مردم، برخی از افراد قبیله حاکم را چنان ناامید کرده است که از اینکه «انتخابات مجلس ششم» دیگر تکرار نخواهد شد افسوس روزهای خوش گذشته را میخورند. این واقعیت لیکن آنها را به این نتیجه نمیرساند که محاسباتشان برای بهرهبرداری از ناتوانی و ماجراجوایی دولت کنونی از اساس اشتباه بوده است. آنها یک بار، فقط یک بار هم شده وجدان خود را به پرسش نمیگیرند مگر در آن سالها چه گلی به سر ملت زدند که انتظار دارند دوباره آنها را راهی مجلس سازند؟ جز اینکه قوانینی را به «تصویب» رساندند که میدانستند شورای نگهبان ردشان خواهد کرد؟! جز اینکه در برابر هر قانونی که شورای نگهبان رد کرد جز سکوت و تأیید کاری نکردند؟ اصلا چه میتوانستند بکنند هنگامی که برای تکیه زدن بر کرسی مجلس به التزام خود به قانون اساسی نظام و ولایت فقیه سوگند یاد کرده بودند و خود بهتر از هر کسی میدانستند شورای نگهبان که حافظ قانون اساسی اسلامی است کاری جز وظیفه خود انجام نمیدهد و اینان در برابر استدلال آنها چیزی ندارند بگویند؟ این دیگر توهم نیست. واقعیت محض است. توهمزایی در آنجاست که آنها «اصلاحات» را به مردم و رأی دهندگان خود وعده دادند، در حالی که میدانستند آن صافی که از آن رد شدهاند و آن چهارچوبی که به آن سوگند یاد کردهاند، اصلاحات که سهل است، تصویب هیچ قانون بیرمقی را که به سود مردم باشد به آنها اجازه نخواهد داد، اجرایش به جای خود!
امروز تنها هنوز کسانی به تبلیغ «اصلاحات» میپردازند که یا چشمی برای دیدن واقعیت ندارند و زندگی در توهم به عادت روزمره آنان بدل شده است و یا شهامت و فضیلت پذیرفتن شکست را در خود نپروراندهاند. توهم اصلاحات شکسته شد. آن هم نه توسط مردم که از هیچ تلاشی برای به سرانجام رسیدن آن فروگذار نکردند و نه توسط نیروهای سیاسی که اکثر آنها به دامن زدن این توهم مشغول بودند، بلکه اتفاقا توسط خود نظام که با سرسختی یک بار دیگر واقعیت سنگین و سرشت اصلاح ناپذیر خود را در برابر آن توهم به نمایش گذاشت و حرف آخر را در برابر آرایی زد که در ساختار سیاسی و حقوقی ولایت مطلقه فقیه هیچ نقش و ارزشی ندارند.
این سه توهم برای غرب نیز شکسته شد. برای غرب اگرچه تفاوتی ندارد معامله بر سر برنامه اتمی را با چه گروهی انجام دهد، لیکن این امید که بتواند آنرا به گونهای مسالمت آمیز به سرانجام برساند و پس از آن به حل مشکل پشتیبانی از تروریسم و گروههای اسلامی، دخالت در کشورهای منطقه و شاید آنگاه در آخرین مرحله به حقوق بشر بپردازد، روز به روز بیشتر به یأس تبدیل میشود.
غرب خواهان تکرار تجربه افغانستان و عراق در ایران نیست. دولتهای غربی راندن کامل طالبان و حزب بعث را از قدرت سیاسی در افغانستان و عراق اشتباه ارزیابی میکنند. آنها بر این گمانند با آزمایشهای گوناگون بر روی ملل خاورمیانه از جمله در ترکیه و ایران میتوانند چهارچوب یا زمینهای را بیابند که بر اساس آن بتوان تروریسم اسلامی را مهار کرد و آرامش را، با یک دمکراسی نیمبند یا اصلا بدون آن، به منطقه باز گرداند. آنها به دنبال یک «الگوی اسلامی» در برابر تروریسم هستند درست مانند همان کمربند سبزی که میخواستند با آن خطر سرخ را مهار کنند و سرنوشت مللی که قرار بود این کمربند را بسازند، برایشان اهمیت نداشت.
نقش ایران در آن کمربند سبز بسیار حیاتی بود. ایران باید سگک آن کمربند میشد. تغییر رژیم در ایران و جابجایی آیتالله خمینی از حجرههای نجف به زیر درخت سیب در پاریس باید آن کمربند را سفت میکرد. ولی تاریخ به همه رودست زد و در برابر چشمان حیرتزده شرق و غرب، اتحاد شوروی با همه عظمتش در خود فرو پاشید. کمربند سبز در دست جمهوری اسلامی تازیانه شد و بر پیکر مخالفانش فرود آمد. «بلوک غرب» که با خیال آسوده لم داده بود و شوق کشورهای ریز و درشت بلوک شرق را میدید که لهلهزنان به سوی سیاست و اقتصاد آن روی میآورند، هنوز نمیدانست ماری که خود در آستین پرورش داده و به جان کمونیستهای افغانستان انداخته بود، قلب خودش را نشانه گرفته است. اما «الگوی اسلامی» نیز توهم است. توهمی مشابه کمربند سبز.
ایرانیان اگر میخواهند یک بار دیگر به موش آزمایشگاهی تبدیل نشوند و این بار به جای کمربند سبز نقش الگوی اسلامی بر آنها تحمیل نشود، باید تمامی هشیاری و توان خود را به کار گیرند. باید به کشورهای قدرتمند بفهمانند تنوع فرهنگی و تاریخی این منطقه هرگز چنین الگویی را در اختیار آنها قرار نخواهد داد و اگر آنها برای خود نقشی بیش از پشتیبانی از جنبش دمکراسی و حقوق بشر در میان ملل خاور میانه قائل باشند، آنگاه تنها به هرج و مرج و تقویت اسلامیستها و تروریسم کمک خواهند کرد. باید به آنها یادآوری کنند ایرانیان تحقق دمکراسی و حقوق بشر را در کشورشان به یک الگوی اسلامی با یک دمکراسی نیمبند کاهش نخواهند داد چرا که دم خروس این الگو از آنجا پیداست که اگر قرار است به عنوان نخستین گام دمکراسی، دین از حکومت جدا باشد، بنا بر این «الگوی اسلامی» از اساس بی معناست!
آن کسانی که بخشی از آنها در ایران از پیروزی حزب «عدالت و توسعه» در ترکیه به وجد آمده و با وجود کارنامهای چون انقلاب مشروطه، آن هم در صد سال پیش، امروز حقیرانه ترکیه را سرمشق خود قرار میدهند، و بخش دیگرشان در محافل و بنیادهای اروپا و آمریکا «با دهان روزه» مشغول قانع کردن سیاستمداران و روشنفکران غربی درباره «جامعه مذهبی ما» هستند تا «الگوی اسلامی» آنها را بپذیرند، از یک سو مانند «چلبی» اطلاعات غلط به غربیان میدهند و از سوی دیگر نقشی بیش از آن بازندگان سیاسی نخواهند داشت که کمی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی دوره افتاده بودند تا غرب را درباره درستی استراتژی «کمربند سبز» قانع کنند. آنچه امروز بر ایران میرود، نتیجه تلاش آنهاست. خواب «الگوی اسلامی» که برای ایران دیدهاند و وابستگان پیشین جمهوری اسلامی در لالایی خواندنش مشارکت فعال دارند، ممکن است گرهای از مشکلات غرب را که از تروریسم اسلامی کلافه شده است بگشاید لیکن برای ایرانیان و احزاب دمکرات راست و چپ جز کابوسی مشابه جمهوری اسلامی در پی نخواهد داشت.
17 اکتبر 07
-------------
این مقاله در کیهان لندن اشتباها با تیتر مقاله هفته پیش «جایگاه مردم در رژیم ناسیونال اسلامیست ایران» چاپ شده است.