خــانه | شنيداری و ديداری | پيامهای خوانندگان | نظرسنجی | جوان | زنان | اقتصادی اجتماعی










دريافت خبرهای سايت با ايميل

لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد

يا از ايميل خودتان به آدرس زير ايميل بفرستيد:
IranPressNews-subscribe@googlegroups.com

هر زمان که بخواهيد می توانيد عضويت خود را لغو کنيد:
IranPressNews-UNsubscribe@googlegroups.com

تازه ترين اخبار ما را در سايت يا وبلاگ خودتان بگذاريد



سه شنبه، 8 آبان ماه 1386 برابر با 2007 Tuesday 30 October

"زیر چراغی"

محترم مومنی روحی

گوهر، گوهر نجابتش را به بهائی ارزان به حراج گذاشت ، تا هزینه دانشگاهش را بپردازد، که جانش را هم پرداخت !!
هنوز چهره معصومش را به یاد می آورم. نگاهی نافذ داشت ، گوئی با نگاهی که می کرد تا عمق روح و کنه وجود طرف مقابل را وارسی می نمود. دخترک در یکی از محله های خیابان طالقانی کرج در یک کوچه باریک و دراز اتاقی کرایه کرده بود . یک چهاردیواری که به زور به ده متر می رسید، با کف خاکی و نمور و دیوارهائی کثیف و درب وپنجره ای چرکین که نمی شد لمسشان کرد . از بسکه چاله های کوچک جای میخهائی که قبلا توسط مستأجرین پیش از گوهر بر جان دیوارها نشسته بودند و فضولات حشرات مختلف هم آثاری از خودشان بر روی آن دیوارها باقی گذاشته
بودند ؛ کسی رغبت نمی کرد دستی بر آن بساید و لمسش بکند. سقف کوتاه و دل خفه کن اتاق هم آنقدر در اثر رطوبتهای پشت بام به قول نقاشهای ساختمان طبله کرده بود و حاشیه های زرد رنگی که در اطراف آن طبله ها پدید آمده بودند، آن سقف کم طول و عرض را به نقشه جغرافیا بیشتر شبیه می کرد تا یک سقف اتاقی برای محل سکونت. اگر آن دختر بخت برگشته و امثال او که ناچارند به خاطر ادامه تحصیل در چنین مکانهایی زندگی بکنند ، نمی دانم چگونه تحمل این کثیفی و بوی نا و تنگی جا را می کردند خدا دانا است.
در چند روز آخر شاغل بودنم در دانشگاه و قبل از فرار از خانه پدری که دیگر متعلق به من و امثال من نبود، با او آشنا شده بودم. روزی پس از خوردن زنگ تفریح وقتی از کلاس خارج شدم که به طرف دفتر اساتید بروم ، آوای ظریفی از پشت مرا به نام صدا کرد، ایستادم ، دو دختر دانشجو را دیدم که یکی را می شناختم و آن دیگری را نه، و برای اولین بار بود که می دیدمش. آنکه دانشجو و ارباب رجوع من که صحیحش(ابواب رجوع می باشد) برای مشاوره بود؛ همراهش را گوهر معرفی کرد . گوهر دختری ظریف و نسبتا زیبا بود. از نگاه مضطربش دریافتم که مشکلی دارد و دوستش ( دانشجوی من) برای کمک به او، وی را نزدم آورده بود .
در محل کارم (اتاق مشاوره ) سه نفری نشستیم و گوهر پیرامون مشکلاتش با من به مشورت نشست. قضیه اش بیشتر مادی بود، پدر پیرش کارگر بازنشسته شرکت نفت جنوب بود، در هفتگل ( هفت تپه) زندگی می کردند، گوهر در رشته کارشناسی ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج قبول شده بود.

خانواده اش هم با همه تعصبی که داشتند، به خاطر دخترشان رضایت داده بودند که او برای ادامه تحصیل در شهرستان کرج ساکن بشود . البته مادر پیرش هر چند وقت یک بار به دیدارش می رفت و یکی دو ماه پهلویش می ماند. اتفاقا از این بابت هم ناخواسته دخترک را به دردسر می انداخت. نه به این خاطر که او جوان و دانشجو بود و نیاز داشت برای بهتر و راحت تر درس خواندنش تنها باشد؛ که البته این هم دلیل معقولی است و حق هم همین است که برای کسب نتیجه رضایتبخش وقت بیشتری را هزینه کرد . اما با حضور مادر، او نمی توانست به این مهم بپردازد. گذشته از آن ، صاحبخانه بی انصاف و بو نبرده از انسانیت او هم از این موضوع نهایت سوء استفاده اش را می کرد. قضیه از این قرار بود که هر وقت مادر پیر گوهر به دیدن او می رفت، اگر اقامتش بیش از یک هفته طول می کشید؛ مردک غیر انسان از آن دختر بینوا یا طلب کرایه اضافی می کرد، که البته این حیله اش بوده ؛ زیرا می دانسته که دخترک دانشجو هزینه زندگی اش به سختی توسط پدر سالخورده بازنشسته اش تأمین می شود وهرگز زیر بار پرداختن کرایه اضافه نخواهد رفت؛ بر همین اساس مردک با بی شرمی و وقاحت وصف ناپذیرش از گوهر توقع برقراری رابطه جنسی می داشت.
گوهر هیچوقت زیر بار این ننگ وخفت نرفت. صاحبخانه هم هر وقت مادر او به نزد دخترش می رفت ؛ کرایه بیشتری از گوهر می خواست. دختر بیچاره هم کاری نمی توانست بکند، این اتاق غیرقابل سکونت را با هزار بدبختی پیدا کرده بود. خانه اش تقریبا نزدیک دانشکده شان بود و او نیازی به استفاده از تاکسی و اتوبوس نداشت. به همین خاطر هم در هزینه اش صرفه جوئی می کرد و بهای کرایه راهش را برای خریدن کتابهایی که نیاز داشت پس انداز می نمود. به همین دلایل او ناچار بود مشکلات آن خانه را به جان بخرد و تحملشان بکند.
ولی آن روز که برای مشاوره نزد من آمده بود ؛ راجع به جریان دیگری درد دل کرد و راهنمائی می خواست. برادر بزرگش که در یکی از ادارات مهم در شهر مسجد سلیمان کار می کرد؛ از کسانی بود که خود را به دستگاه فروخته بود. یعنی پس از بلوای مثلا انقلاب ، تحصیلش را در یکی ازکشورهای اروپائی رها کرده بود و به میهن بازگشته بود تا به اصطلاح به انقلابیون بپیوندد و به امامش کمک بکند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی (ننگین ترین واقعه عصر حاضر، حداقل برای ما و بسیاری از هم میهنانمان) مدیرکل یکی از ادارات در مسجد سلیمان شد و شغل نان و آب داری و پستی و مقامی هم داشت . ولی هرگز به پدر پیر وبازنشسته اش کمک نمی کرد. نه آنکه آنقدر خبیث باشد که بتواند سختی والدین و خواهرهایش و برادرش را ببیند و کمکی به آنها نکند؛ خیر، آن پیر مرد معتقد بود که نان خوردن از مواجب شغلی که آخوند رئیسش باشد ؛ از خوردن گوشت درندگان و نجاسات حرام تر است. به همین دلیل تا توانست به پسر حزب اللهی خود رو نینداخت و به هرچه که خودش داشت قناعت می کرد.
گوهر هم با پدرش هم عقیده بود، برای همین هم همیشه با برادر مزدورش اختلاف داشت. از خانواده شش نفری آنها سه نفرشان موافق و بقیه مخالف رژیم منحوس جمهوری اسلامی بودند. گوهر و برادر کوچکش طرف پدر را می گرفتند ، مادر و خواهر بزرگتر گوهر هم به پسر بزرگ که انقلابی شده بود تأسی می کردند. همانند بسیاری از خانواده های ایرانی که ازسی سال پیش به این طرف باهم بر سر مسائل حکومتی و مملکتی اختلاف نظر داشتند.

خوشبختانه خیلی از دانشجویان می دانستند که من نه در هیچ کلاسی در مورد مسائل سیاسی کشور از رژیم جدید آخوندی نه طرفداری کرده بودم و نه در هیچ کدام از جشنهایشان شرکت نموده بودم . چه بسا بیشتر استادان و رئیس دانشکده و رئیس آن واحد آموزشی کم وبیش می دانستند و بو برده بودند که من از جرگه آنها نیستم؛ چنانچه من هم از خیلی از آنها چیزهائی می دانستم که کدامشان چهار آتشه هستند وچند تایشان هم رأی ممتنع داشتند. من، طبق ضرب المثل شیرین اصفهانیها" گز را با گز شکسته بودم" یعنی طبق نص صریح قرآنشان برای حفظ جانم تقیه می کردم.

گوهر در ارتباط با برادر بزرگش و اختلافاتی که باهم داشتند سؤآلات زیادی در همان مدت کوتاهی که من هنوز درایران بودم ازمن پرسید، ولی راجع به زندگی اش و مشکلات مربوط به مخارج زندگی اش و نیز گستاخیهای صاحبخانه اش چیزی نگفت. ولی تمام این نکات و مشکل مادی مربوط به اقساط هزینه دانشگاه و تحصیلش را دوستش که دانشجوی خودم بود برایم بازگو نمود. تا جائیکه برایم مقدور بود از لحاظ مالی کمکش کردم و به دوستان و هم مرامان سیاسی هم سفارشش را کردم . بعدها هر وقت با دانشجویم مکاتبه داشتیم ، راجع به گوهر هم کنجکاوی می کردم که از حال و روزش با خبر باشم. ولی ای کاش هرگز این کار را نمی کردم؛ چرا که این اواخر شنیدن خبر بسیار تلخی در رابطه با او و گوهرهای مشابه او این احساس را یافته ام که گوهر عصمت و طهارت چه بی بها شده است. اگر در شرایط کنونی ایران خرید وفروش کلیه آنچنان پیش پا افتاده شده که عدم آن و نبودن بازار چنین معاملاتی می تواند غیر عادی و غیر واقعی باشد. در حالی که معامله ناموسی هم به شدت همان معاملات ارگانهای بدن متعارف وطبیعی به نظر می رسند. چنانکه اگر در روز یکی دو تا از این اخبار حزن انگیز و دهشتناک به گوشمان نخورد غیر عادی به نظر می رسد.

گوهر سرانجام با تمام استقامتی که داشت، به مشکلات زندگی اش باخت، آنهم چه باختنی که پاک باخته شد. شنیده ام او و چندین دختر و بانوی جوانی که گوهر نجابتشان بیشترین سرمایه ای که موجبات تفاخرشان را فراهم میساخت؛ آنهمه تفاخر و مایه آبروی خود و خانواده شان را به حراج گذاشته اند تا زیر سنگینی و فشار پتک آهن سرد روزگار و بر روی سندان ناکامیهایشان له بشوند و شبها زیر نور چراغهای خیابانهای شمال شهر به انتظار مشتری بایستند و کالایشان را، همه حرمت و شرافت زنانه شان و آبروئی که سنت و فرهنگ قومی آن را منوط به حفظ نجابت زنانه شان میکند را با چوب حراج به ترازوی فروش می گذارند و اموراتشان را می گذرانند.

چندی پیش در این اواخر خبر یافتم که گوهر ، خسته از نامرادیهایش، وقتی از کرج به تهران می رفته ، از درون یکی از این اتوبوسهای بین شهری خودش را به وسط اتوبان پرت می کند و جان خسته اش را از قفس ستمهای این دنیا می رهاند. شاید این عمل، هدف همه ششصد هزار زن فاحشه و زیرچراغی کشورمان باشد ؛ وشاید ......بارقه ای از امید بدرخشد و مام وطن از چنین نکبتهائی که حدود سه دهه است دامنگیر ملت از پیر و جوانمان شده و چنین آمارهای شرمسار کننده ای را تحویلمان میدهند رهایی بیابد.


خزان 1386 هلند




© copyright 2004 - 2008 IranPressNews.com All Rights Reserved