مریم مالک
هوا گرم و آفتاب حسابی داغ است. ساعت 10 صبح به دادگاه محلاتی می رسم. باز هم دادگاه و باز هم صدای مردان و زنان و کودکانی که این مسیر را طی می کنند. صدای دعوای زن و شوهرانی را می شنوم و صدای کتک خوردن زنی آنطرف تر و گلاویز شدن برادرانش با شوهرش. صدای جیغ زنی را می شنوم که به سوی شوهرش حمله ور می شود و مرد نیز می خندد و هیچ کاری نمی کند اما همین خنده اش درد زن را دو چندان می کند وبیشتر به سویش حمله ور می شود و زنان دیگرجلوی او را می گیرند و آن موقع چادر را جلوی صورتش می گیرد و هق هق گریه می کند. این ماجرای تکراری را زنان ما بارها شاهد بوده اند. با خودم فکر می کنم اینجا که پایتخت است و پر دسترس و پرامکانات زنان ما این وضع را دارند در شهرستان ها چه می گذرد؟ و روناک ها و هانا ها شاهد چه ماجراهایی بوده اند که اکنون باید چوب اعتراض به این مشاهدات را بخورند؟ در این مدتی که اینجا می آیم به این سر و صدا ها عادت کرده ام و یا بهتر بگویم باید تحمل کنم و آرامشم را حفظ کنم. امروز در کیفم کلی دفترچه کمپین را دارم و اصلا نمی توانم داخل دادگاه شوم. در حیاط دادگاه روی نیمکتی کنار کیوسک تلفنی نشسته ام و با خود فکر می کنم که چگونه با زنانی که آنجا هستند صحبت کنم اما اندک زمانی نمی گذرد که زنی حدوداً 37 ساله کنارم می نشیند و منتظر می ماند که با تلفن عمومی تماس بگیرد. فرصت را غنیمت می شمرم و می گویم: شما برای گرفتن طلاق آمده اید؟ و او نیز که انگار منتظر است تا با کسی حرف بزند با آه و خستگی فراوان شروع به حرف زدن می کند:
نه، اومدم مهریه ام را بگیرم و خرج دو تا بچه هام را، فعلا نمی خوام طلاق بگیرم آخه اون منو خیلی اذیت کرده و تمام زندگی منو به نام خودش کرده و من هیچی ندارم. باید مهریه ام رو بگیرم تا بتونم به زندگی ادامه بدم آخه زندگی خرج داره.
- چه شد که زندگی تان به اینجا رسید؟
من و شوهرم وقتی با هم ازدواج کردیم غریبه بودیم و به هم معرفی شدیم. من لیسانس حسابداری داشتم و اون لیسانس کامپیوتر. پس انداز قابل توجهی برای شروع زندگی داشتیم. تصمیم گرفتیم یک شرکت واردات و صادرات راه بیندازیم و موفق هم شدیم. من و شوهرم با هم شریک بودیم اما بعد از مدتی به من گفت که وکالت تام به او بدهم تا اینطوری راحت تر به کارهامون برسیم و من هم قبول کردم. بعد از این توافق یکدفعه رفتارش تغییر کرد. دیگه حتی به من خرجی خونه رو هم نمی داد. تمام اموال منو با حقه به نام خودش کرد و به دو بچه مون هم اهمیت نمی داد. فقط فکر خوش گذرانی خودش بود، وقتی اعتراض می کردم می گفت می خواهی زندگی کن و اگر نمی خواهی برو. باورم نمی شد که اینقدر تغییر کرده و هر کاری کردم نتوانستم زندگیمان را مثل سابق شیرین و زیبا کنم. پول براش همه چیز شده بود.
- اقدام قانونی نکردید؟
چرا. به دادگاه رفتم و ازش شکایت کردم و به قاضی گفتم خرجی نمی ده و مسکنی هم برامون تهیه نمی کند. آمد به قاضی گفت که طبقه چهارم خانه ای را گرفته ام ولی خانم نمی آد. من گفتم به خاطر آرتروز زانویم نمی توانم به آنجا بروم، آسانسور ندارد. تازه من شروط ضمن عقد گذاشتم که انتخاب مسکن با من باشد و او هم قبول کرده بود ولی الان زیر همه حرفهایش زده است. قاضی هم گفت: خانم برو زندگیتو بکن. شرط واسه خودت گذاشتی، شوهرت که مسکن آماده کرده، خرجتان را هم می دهد. گفتم کی تضمین می کنه، خودش؟ و قاضی بدون ذره ای توجه به من و مدارکم، من را مقصر معرفی کرد.
- اما به نظر می آید که شروط ضمن عقد جنبه قانونی دارد...
بله. من کوتاه نیامدم و به شعبه دیگری شکایتم را بردم و قاضی دیگر حق را به من داد و گفت که قاضی قبلی حق نداشت شرط ضمن عقد شما را نا دیده بگیرد و یا فقط به صحبت های همسرتان اکتفا کند. من هم ازقاضی قبلی شکایت کردم و بالاخره موفق شدم مهریه ام را بگیرم اما هنوز بقیه حق و حقوق خودم و بچه هام را نگرفتم. و از آن قاضی هم تازه شکایت کردم چون چند ماه کارم را عقب انداخته است هرچند هنوز جوابی نگرفته ام. الان حدود 2 سال است که با این پا دردم این راه دادگاه تا خانه را می روم و می آیم و کلی هم اینجا بالا و پایین می روم. خسته و درمانده شدم، قانون باید این طور ناعادلانه در حق من و فرزندانم اجرا شود؟ چرا یک قاضی یک حرفی می زند و قاضی دیگر چیز دیگری می گوید؟ من چطور باید زندگی کنم؟ تمام جوانیم را با مردی کار میکردم که او را خوب نشناختم و او تمام اموالم را به نام خود کرد و من دیگر از این اموال مشترکمان سهمی ندارم. برادرم دکتر است و تا به حال او خرجمان را می داد اما نمی توانم همیشه از اوکمک بگیرم. نمیدانم سرنوشتم چه می شود؟ کدام قانون هست که از یک مادر و دو فرزندش حمایت کند؟ باید به قانون گفت ای کاش کمی عادلانه بودی!
در گفتگو با این زن، از کمپین یک میلیون امضا برایش گفتم و همچنین در مورد مشاوران حقوقی رایگانی که می تواند استفاده کند و او خیلی خوشحال شد و گفت باورم نمی شود که یک عده از زنان دارند این کار را می کنند و برای گرفتن حق برابر تلاش می کنند. من با کمال میل دفترچه را می خوانم و امضا هم میکنم و به بقیه دوستان و آشنایان نیز می دهم.
برایش آرزوی موفقیت کردم و در کنار زن جوانی نشستم. و باز هم قصه غصه یک زن دیگر.
دیگر طاقت کتکهایش را ندارم
زن خیلی جوان بود 26 سال بیشتر نداشت صورت معصومی داشت از او پرسیدم دوست دارد راجع به حضورش در دادگاه صحبت کند و او قبول کرد. شوهرش آنطرف تر ایستاده بود و منتظر بودند که دایی زن با سند ازدواجشان بیاید .
_من و شوهرم با هم همسایه بودیم در اصفهان زندگی می کردیم اما برای کار به تهران آمدیم. شوهرم از اول مخالف تحصیل من بود به خاطر همین سریع بچه دار شدیم تا به قول شوهرم سرگرم بشم. او خودش کارمند دادگستری است. از همان ابتدا سرهر موضوعی که بحثمان می شد شروع به کتک زدن من می کرد و بعد از آن می رفت به خانه اقوام و آنها را می آورد تا مرا نصیحت کنند وبه دروغ می گفت که من همیشه دعوا راه می اندازم و سر آخر بقیه واسطه می شدند وما را با هم آشتی می دادند البته بعد از کلی نصیحت کردن من و او خوشحال از بابت اینکه پیروز شده. من هم تحمل می کردم اگرنصفه شبی بچه از خواب بیدار می شد و گریه می کرد لگد محکمی به من می زد و می گفت سریع آرامش کنم وقتی به رفتارش اعتراض می کردم بدتر کتک می زد. هر کاری کردم پیش دکتر برویم نمی آمد سر هر چیزی مرا می زد و من دیگر طاقت مشت و لگد هایش را ندارم. هیچ چیز هم نمی خواهم نه مهرم و نه بچه و نه هیچ چیز دیگر چون می دانم هیچ کدام را نمی توانم بگیرم. چون می دانم قانون از ما زنان هیچ حمایتی نمی کند. برای خشونت شوهرم مگر چه کار کردند؟فرزندمان دو سال دیگر هفت ساله می شود و حضانت او را بمن نمی دهد و برای گرفتن مهرم هم باید کلی دوندگی کنم فقط می خواهم از دستش زود خلاص شوم. و او فقط راضی به طلاق توافقی شده است بدون دادن بچه و مهریه ام. در این هنگام دایی زن آمدو آنها رفتند تا طلاق توافقی بگیرند.
خشونت در خانواده در تمامی طبقات ، نژادها ، سطوح مختلف درآمد و تحصیلات وجود دارد. با مراجعه به دادگاههای خانواده می توانید به وضوح بعضی از این خشونت ها را ببینید اما چه بسیار زنانی که مجبورند به قولی بسوزند و بسازند اما دادگاه نیایند و چه بسا زنانی که جانشان را نیز به خاطر همین خشونت از دست می دهند و قوانین نابرابر ما آتش این خشونت را شعله ور تر می کند. جالب آن که اگر دردمندی امیدوارانه به دادخواهی می اید بسیاری از این زنان ناامیدانه به دادخواهی می آیند و جمله ای که همیشه از آنها می شنوی این است که "چرا قانون کاری برای ما نمی کند؟