شواهد نشان میدهد محافلی در غرب برای تحقق «الگوی اسلامی» از یک سو بر سازمان مجاهدین خلق و از سوی دیگر بر روی «اصلاح طلبانی» سرمایهگذاری کردهاند که به محض رسیدن پایشان به اروپا و آمریکا درهای بنیادها و دانشگاهها و امکانات آموزشی و رسانهای به رویشان باز میشود. جانماز آب کشیدن در مورد حمایت کشورهای خارجی (دولتها یا بنیادها یا سازمانهای غیر دولتی) آن هم از سوی کسانی که رهبر انقلابشان بدون این نوع حمایتها امکان نداشت پایش به ایران برسد، و خودشان هم روزیشان را از همین طریق تأمین میکنند، چیزی بیش از خودفریبی و پوپولیسم آبروباخته نیست. کمترین جریان و شخصیتی که ممکن است غرب روی آن حساب باز کرده باشد، اتفاقا رضا پهلویست و این امتیازیست که یک نیروی دمکرات، ملی و مستقل میتواند با توجه به تجربه افغانستان و عراق پشتیبانی مردم را به خود جلب کند.
*****
کیهان لندن/ 28 نوامبر 07
الاهه بقراط
www.alefbe.com
www.elahe.de
اعلام آمادگی کافی نیست!
در هفتههای اخیر گفتگوها و نوشتههایی از رضا پهلوی انتشار یافته که وی در آنها آمادگی خود را در صورت پا پیش گذاردن مردم، برای بر دوش گرفتن پرچم آزادی ایران اعلام کرده است. ولی معلوم نیست مردمی که از یک سو تا گلو درگیر تأمین زندگی روزانه خود هستند و از سوی دیگر در هر گونه حرکت صنفی و اجتماعی، حکومت پایشان را به شدت قلم میکند، چگونه میتوانند و یا باید در چنین حرکت سیاسی مهمی که آنها را به روشنی در برابر حاکمان قرار میدهد «پا» پیش بگذارند و از وی یا کسی دیگر بخواهند پرچم آزادی ایران را بر دوش گیرد. اگر آنها میتوانستند چنین کنند که خودشان زحمت کشیده و خم میشدند و این پرچم خونین و لگدمال شده را بر میداشتند و به دست یکی از همان خودشان میدادند! دلیلش هم روشن است: زیرا بدون آن «یکی» هرگز نمیتوانستند پا پیش بگذارند!
فصل مشترک
بخش دیگر سخنان اخیر رضا پهلوی رو به کسانی به ویژه در داخل کشور است که به آزادی، دمکراسی و حاکمیت مردم باور راسخ دارند. او ظاهرا با آگاهی بر موقعیت ویژه خود، ضمن اعلام تمایل برای گفتگو و دیالوگ جدی با باورمندان دمکراسی و مدعیان آن از آنها میخواهد با کنار گذاشتن خصومتها و کینهها همه دست به دست هم دهند تا شاید بتوان راه حلی برای بیرون رفتن از بحرانی که جمهوری اسلامی کشور را به آن گرفتار کرده است پیدا کرد.
مهمترین نقطه قوت موضع سیاسی رضا پهلوی در همین نهفته است. در جایی که هیچ شخصیت، حزب و گروه سیاسی، چه در داخل و چه در خارج، تا کنون شهامت عبور از خط قرمزهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک خود را نداشته است، و در سخنان هر کدام از آنها، آن هم درست در همان لحظه که به شدت در حال دفاع از دمکراسی هستند، همواره عدهای وجود دارند که برای آنها تحملناپذیرند و باید حذف شوند، رضا پهلوی با پذیرفتن خطر قرار گرفتن بخشی از طرفدارانش در برابر وی، به درستی نه تنها هرگونه خط قرمز مشروطهخواهی و سلطنت را زیر پا مینهد، بلکه دامنه مخاطبان خود را به همه آن کسانی که به آزادی، دمکراسی و حاکمیت مردم باور دارند، گسترش میدهد، میخواهد جمهوریخواه باشند یا مشروطهطلب، مذهبی باشند یا عرفی، کمونیست و سوسیالیست باشند یا لیبرال و دمکرات. تنها اعتقاد به دمکراسی، فصل مشترک این مخاطبان است که الزاما هیچ تناقضی با نگرش و دیدگاه سیاسی و عقیدتی آنان ندارد مگر آنکه حاملان این عقاید چنان آن را به یک سیستم ایدئولوژیک و محدود تبدیل کرده باشند، که جز خود و یارانشان کسی در آن مجموعه کوچک نگنجد. در این صورت از همان آغاز، خود با چسباندن ایدئولوژی خویش بر پیشانیشان، عدم اعتقاد عملی خویش را به آزادی و دمکراسی اعلام میدارند. لیکن همه آن کسانی که از این پوسته تنگ به در آمده و برای دیگران نیز همان حقی را قائلند که برای خود الزامی میشمارند، به دلیل همین اعتقاد موظفند قواعد بازی دمکراسی را رعایت کنند و نه فقط برای خود بلکه برای همه گام بردارند. آن هم به یک دلیل ساده: آزادی، بدون آزادی دیگران وجود خارجی ندارد!
در پی چنین خطابی نه تنها از سوی رضا پهلوی، بلکه از سوی هر کس یا جریان دیگری هم که میبود، این دیگر با مخاطبان است که ظرفیت خود را نشان دهند و در عمل ثابت کنند تا چه اندازه نه تنها به آزادی خود، بلکه هم چنین به آزادی دیگران، نه تنها به دمکراسی برای خود، بلکه هم چنین به دمکراسی برای دیگران، و نه تنها به حاکمیت «بر» مردم از سوی گروههای خودی، بلکه به حاکمیت ملی توسط احزاب و گروههای سیاسی که همان مردم توسط آرای خود به آنها سهمی از قدرت سیاسی را برای دورهای معین میبخشند (و یا نمیبخشند) وفادارند.
هر گاه جامعه سیاسی ایران بتواند به چنین ادراک و فصل مشترکی دست یابد، آنگاه میتوان امیدوار بود گشایشی در گره ناگشوده فرهنگ سیاسی ایرانیان حاصل خواهد شد. مسئله تنها اینجاست که تاریخ از حرکت باز نمیماند و رویدادها صبر نمیکنند تا خوابگردهای سیاسی به خود آیند و کورمال به دنبال فصل مشترک خود بگردند. جای هشیاری و آگاهی در این میانه بس خالیست. جایی که دست کم از دهه پنجاه خورشیدی هنوز و از همه سو خالیست و در شرایط حساس همواره خالیتر از همیشه بوده است.
باز هم الگوی اسلامی
امروز ایران بار دیگر در آستانه یک تحول قرار دارد. اینکه وضعیت به این شکل نمیتواند ادامه داشته باشد، شاید تنها بر بخشی از رژیم ایران هنوز ناروشن باشد. نقش قدرتهای خارجی را در این میان نمیتوان انکار کرد و کیست که نداند «مداخله» (و نه حمایت) تنها نظامی نیست. تمامی شواهدی که در تعابیر و تفاسیر رسانهها و سیاستمداران اروپا و آمریکا دیده میشود، بر این دلالت دارند که محافلی در غرب عمدتا بر روی دو نیرو که لابیها و محافل حامی خود را در این دو قاره دارند، سرمایهگذاری کردهاند:
یکی سازمان مجاهدین خلق است که به دلیل داشتن زمینه اسلامی و هم چنین امکانات معین، از سوی غرب هم به عنوان «لولو»ی جمهوری اسلامی و هم به عنوان یک نیروی مناسب (به گمان همان محافل غربی) برای تحقق یک «الگوی اسلامی» روی آن حساب باز میشود. مجاهدین در صورت جنگ نیز میتوانند به کار گرفته شوند و متأسفانه تا کنون نشان داده شده که رهبری کنونی مجاهدین از هیچ اقدامی برای رسیدن به قدرت سیاسی پروا ندارد. پیوستن مجاهدین به رژیم صدام حسین برای غرب نه تنها خطا به شمار نمیرفت بلکه به سود آن بود. از نظر سیاسی اما به خدمت یک حکومت خارجی درآمدن توسط هر گروه و حزبی که باشد، خطایی نابخشودنی است.
دیگری مجموعه «اصلاحطلبانی» هستند که به غرب پناهنده شدهاند و به محض رسیدن پایشان به اروپا و آمریکا درهای بنیادها و دانشگاهها و امکانات آموزشی و رسانهای به رویشان باز میشود. اینها نیز به دلیل مذهبی بودن، در چهارچوب همان «الگوی اسلامی» مورد توجه و علاقه غرب هستند و از آنجا که آنها یا از بنیانگذاران نهادهای جمهوری اسلامی و یا نماینده پیشین مجلس و متفکر و روزنامهنگار همین رژیم بودهاند، دارای امتیاز به شمار میروند چرا که غرب به این نتیجه رسیده است راندن طالبان از دستگاه دولتی افغانستان، و بعثیها از دستگاه دولتی عراق اشتباه بوده و نمیخواهند این اشتباه را در کشورهای دیگر از جمله ایران تکرار کنند. این «اصلاحطلبان» به گمان برخی محافل غربی میتوانند پس از تغییرات (با جنگ یا بدون جنگ) به دلیل پیشینه خود (و هم چنین پیوند سببی و نسبی که بین آنها و دست در کاران رژیم موجود است) بخشی از دستگاه دولتی کنونی را حفظ کرده و مانع مقاومت وابستگان رژیم کنونی به شکل سابوتاژ و یا ترور شوند. در این میان نقش چپها (چه افراطی و چه سنتی) و جمهوریخواهان (چه چپ و چه ملی) مانند همیشه تنها در حد سیاهی لشکریست که برای نصب این یا آن گروه حامل «الگوی اسلامی» باید مورد استفاده قرار گیرند. اینکه بعدا چه بر سرشان خواهد آمد برای غرب اهمیتی ندارد، همچنان که در تمام سالهای گذشته نداشته است. حال آنکه برای شکلگیری یک دمکراسی واقعی در ایران (و نه مطابق الگوی اسلامی) و هم چنین پویایی اقتصادی و تلاش برای آغاز توزیع مجدد و عادلانه منابع اقتصادی، وجود و فعالیت چپ و راست (هر دو دمکرات) در ایران از نان شب لازمتر است.
مشکل «الگوی اسلامی» اما در این است که اگر هر کدام از دو نیروی بالا به کار گرفته شود، از یک سو به دلیل اینکه این الگو عقبتر از سطح تجربه و مطالبه جامعه پویا و جوان ایران است، و از سوی دیگر از این رو که با مداخله نظامی و یا غیرنظامی خارجی تحمیل شده است، با مقاومت بخشی از جامعه و همه حذفشدگان، از جمله کسانی که به دلیل این جابجایی به صف حذفشدگان میپیوندند، روبرو خواهد شد. این الگوی اسلامی ممکن است مشکل سیاست خارجی غرب را حل کند، لیکن مشکلات سیاست داخلی ایران را حل نکرده و به دور فرساینده سرکوب و خشونت پایان نخواهد داد. متأسفانه شناخت غرب از حکومت و جامعه و احزاب و گروههای سیاسی ایران، شناختی سطحی و یکجانبه است. بسته بودن سفارت آمریکا در طول تقریبا سه دهه و محدودیت حرکت سفارتهای غربی در جمهوری اسلامی سبب شده که غرب اطلاعات و شناخت خود را یا از گزارشگرانش به دست آورد که با اقامتهای دورهای و موقت نمیتوانند ارتباطی واقعی با جامعه برقرار کنند و یا از کسانی که اطلاعات و واقعیت را بر اساس خطوط سیاسی خود تنظیم کرده و تحویل غربیها میدهند. بگذریم از اینکه در دیگر جوامع خاور میانه نیز با وجود آزادی عمل بیشتر، غرب چندان شناخت واقعی از آنها ندارد.
در این میان کمترین جریان و شخصیتی که ممکن است غرب روی آن حساب باز کرده باشد، اتفاقا رضا پهلویست. چند کلام سخن گفتن با بوش یا دیگر سیاستمداران خارجی، یا گفتگو با چند رسانه آمریکایی مطلقا به پای حمایت بیدریغی که غرب از دو گروه دیگر به عمل میآورد نمی رسد و این در حالیست که رضا پهلوی به دلیل مسئولیتی که مدعی آن است، مجاز است با هر دولتمرد و حکومتی به گفتگو و جلب حمایت آنها بپردازد. جانماز آب کشیدن در مورد حمایت کشورهای خارجی (دولتها یا بنیادها یا سازمانهای غیر دولتی) آن هم از سوی کسانی که رهبر انقلابشان بدون این نوع حمایتها امکان نداشت پایش به ایران برسد، و خودشان هم روزیشان را از همین طریق تأمین میکنند، چیزی بیش از خودفریبی و پوپولیسم آبروباخته نیست. در عین حال سرمایهگذاری نکردن غرب بر روی رضا پهلوی امتیازیست که یک نیروی دمکرات، ملی و مستقل با توجه به تجربه افغانستان و عراق میتواند از آن بهرهمند شده و پشتیبانی و حمایت مردم را به خود جلب کند.
برای این جلب حمایت اما باید در درجه اول همه مردم، سپس حکومت و آنگاه همه احزاب و گروههای سیاسی، چه آنها که در حکومت هستند و چه آنها که «اپوزیسیون قانونی» به شمار میروند و هم چنین همه احزاب و گروههای حذف شده را مستقیم و به نام خطاب قرار داد. نباید از نام بردن هیچ کس، از ولی فقیه و رییس جمهوری اسلامی، تا احزاب مؤتلفه اسلامی، مجاهدین انقلاب اسلامی، مشارکت اسلامی، نهضت آزادی، از حزب ملت ایران و جبهه ملی و حزب مشروطه ایران و گروههای مختلف سلطنت طلب تا حزب توده و انواع و اقسام فداییان و سازمان مجاهدین خلق و همه مذهبیون و کمونیستها و سوسیالیستها ابایی داشت. همه را مستقیم و به نام باید خطاب قرار داد. اینها نیروهای سیاسی منفی و مثبت ایران هستند. اینها بضاعت سیاسی ما هستند. باید آنها را به واکنش واداشت تا در برابر یک فصل مشترک موضع بگیرند. بگذار آنها به این فصل مشترک «نه» بگویند!
در این میان از هر تلاشی در راه آزادی و دمکراسی باید دفاع کرد بدون آنکه معتقد بود این تلاشها با توجه به شرایط موجود حتما به نتیجه مطلوب خواهد رسید. فعالیتهای سیاسی و اجتماعی مجموعه تلاشهایی هستند که نمیتوان پیشاپیش نتیجه آنها را معلوم کرد. لیکن تلاش مدنی برای هر هدف مثبت به خودی خود مثبت است. بنابراین باید برای تلاش کسانی که میخواهند رأیگیریهای مجلس اسلامی هشتم را به یک «انتخابات آزاد» با معیارهای جهانی تبدیل کنند، آرزوی موفقیت کرد. باید برای «شورای ملی صلح» که با شعار «جنگ نه، صلح و حقوق بشر آری» آرزوی موفقیت کرد تا بتوانند جنگافروزان داخلی را قانع سازند با توقف غنی سازی اورانیوم (توجه کنید: نه تعلیق، بلکه توقف! این چیزیست که قطعنامههای شورای امنیت ایران را به آن موظف کردهاند) بهانه را از دست جنگافروزان خارجی بگیرند و بعد هم دست به دست هم دهند و حقوق بشر را رعایت کنند. اگر حکومت کنونی میخواهد و میتواند «انتخابات آزاد» و «صلح» و «حقوق بشر» را تأمین کند، هیچ کس نباید مانع آن شود!
فقط جبهه سوم
ولی تا زمانی که آن رؤیای شیرین به تحقق بپیوندد، رضا پهلوی باید از اعلام آمادگی بسیار فراتر رود. باید به احزاب و گروههای موافق و مخالف خود اطمینان دهد در روز آزادی میهن با کمال میل تاج پادشاهی ایران را که از بین جنگ و جمهوری اسلامی برداشته است، بر سر مردم خواهد نهاد تا افراد و احزاب و گروههای سیاسی آنچه را حدود سی سال پیش در انجامش کوتاهی کردند، با تأخیری جبرانناپذیر، سرانجام به انجام رسانند.
مبارزه سیاسی به بیپروایی سیاسی و از خودگذشتگی نیاز دارد. نمیتوان پیشاپیش برای پیروزی خود از کسی تضمین گرفت. تلاش رضا پهلوی برای نجات ایران به مثابه نماد همبستگی ملی ممکن است به دلایل مختلف به شکست بیانجامد. ممکن است خطر به همراه داشته باشد. ولی کدام مبارزه در کجای جهان با «موفقیت تضمینی» صورت گرفته است؟! به پیروزی اما باید اعتقاد داشت حتی در نبردی که امکان شکست میرود چه برسد در نبردی که یک نیروی دمکرات، ملی و مستقل بیشترین بخت را برای جلب حمایت لایههای مختلف اجتماعی و تحمیل خود به مخالفانش و جامعه جهانی دارد.
رضا پهلوی بیست ساله بود که در یک حرکت نمادین آمادگی خود را برای دفاع از مرزهای میهن و رفتن به جبهههای جنگ اعلام کرد. جالب است که هیچ کدام از سران حکومت و هیچ یک از احزاب سیاسی راست و چپ در آن زمان حتی به صورت نمادین هم شده چنین اعلام نکردند، بلکه حکومت، مردم را و احزاب و گروهها اعضا و هواداران خود را به رفتن به جبهههای جنگ تشویق و ترغیب کردند. هر یک نیز جداگانه از «شهدای» خودشان با افتخار ویژه در نشریات و رسانههای خویش یاد میکردند و میکوشیدند از نظر تعداد بر دیگری پیشی گیرند! انگار نه انگار که آن جوانان همگی، برای یک وطن، یک ایران، یک خاک مشترک، یک مرز واحد و در برابر یک دشمن مشترک جان خود را از دست دادند. حکومت «شهدا»ی خود را داشت و از «دیگران» نام نمیبرد، گروهها هر یک «شهدا»ی خود را داشتند و از «شهدا»ی حکومت و آن «دیگران» نام نمیبردند! چه کوردلی ژرفی! چه بیبضاعتی عظیمی!
در میان زندگان، در زندانها همین بساط بود. در جامعه همین بساط بود. در تبعید همین بساط بود. هنوز همین بساط هست. هرگز هیچ فصل مشترکی میان اینان شکل نگرفت، جز آن زمانی که در جای خالی هشیاری و آگاهی، همه میخواستند شاه برود و با تکیه بر این فصل مشترک بر یکی از واپسماندهترین رهبران سیاسی تاریخ و جهان گردن نهادند که دانش سیاسی و اجتماعی و علمیاش از یک شاگرد دبستانی کمتر بود. چه اشتباه جبران ناپذیری!
امروز ما در آستانه جنگی دیگر قرار داریم که حتی اگر هرگز روی ندهد، و بدون آنکه هنوز روی دهد، از یکسو پیامدهای خود را در بنیه اقتصادی ایران نمایان میسازد و از سوی دیگر با تضعیف رژیم اسلامی میتواند آن را به عقبنشینی وا دارد. این همه اما سیاست خارجی کشورهای قدرتمند است. ایران اما برای ایرانیان سیاست خارجی نیست. کشورشان است. سرنوشتشان است. هست و نیستشان است. مسئله شخصی و روزمره همه کسانی است که در داخل و خارج ایران سرنوشت خود را با سرنوشت آن گره زدهاند.
اعلام آمادگی کافی نیست. برای پذیرفتن مسئولیت باید خود پا پیش نهاد. توده مردم در ایران امکانی برای اظهار نظر و ابراز تمایل ندارند. این احزاب و گروههای سیاسی نیز برای کسی دعوتنامه نمیفرستند. این رضا پهلویست که باید برای همه آنها، از داخل و خارج، دعوتنامه بفرستد و آنها را فرا بخواند تا با تکیه بر فصل مشترک آزادی، دمکراسی و حاکمیت ملی به جبهه سوم در برابر جمهوری اسلامی و جنگ بپیوندند. بگذار آنها یا برای دفاع از منافع ملی اعلام آمادگی کنند و یا همچنان در پستوهای حزبی و گروهی خود به خیالپردازی، یا درباره ظرفیتهای جمهوری اسلامی یا در مورد سرنگونی آن، مشغول باشند. اگر جمهوری اسلامی قرار باشد عقب نشینی کند، نه در برابر امضاءهایی که از او «انتخابات آزاد» طلب میکنند و هیچ پشتوانهای برای فشار ندارند، و نه در برابر یک «شورای صلح» که نمیتواند و حق ندارد درباره دلیل «جنگ» و «صلحخواهی» خود یعنی برنامه اتمی حرفی بزند، بلکه تنها و تنها در برابر جبهه متشکل، هدفمند و هدایتشده مردم خواهد بود. بدون این جبهه و بدون یک رهبری دمکرات، ملی و مستقل، نه جمهوری اسلامی عقبنشینی خواهد کرد (درباره برنامه اتمی و طول عمر بیشتر ممکن است کوتاه بیاید، ولی مشکل مردم که برنامه اتمی جمهوری اسلامی نیست! حتی به ادعای رژیم این برنامه «غرور ملی» آنهاست!) و نه ایران از خطر آزمونهای رنگارنگ رهایی خواهد یافت. امروز دیگر اعلام آمادگی کافی نیست. باید به میانه میدان آمد.
20 نوامبر 07