فرهاد جعفری
آقای روحانی؛ از من اگر میشنوید: بنشینید و در سکوت به کِشتهی خویش بنگرید!
● حالا که در آسیاب طرد و حذف، «نوبتِ غیرخودی شدن» به حسن روحانی و دوستانش در «عدالت و توسعه» رسیده است؛ «اخلاق» بهناگهان ارزش بیمانند و کمنظیری یافته و حکم «دوای همهی دردها» را پیدا کرده است!
بخشهایی از سخنان تازهی ایشان را خودتان بخوانید:
[فرهنگ عاشورا به ما ميگويد يك مسلمان و يك شيعه نبايد بگذارد تا «ظلم در جامعه حاكم شود» و «دروغ و اتهام و تهمت، به عنوان معروف قلمداد شود» / حادثه كربلا ميگويد حتي در جامعه اسلامینيز بايد با شهامت زندگي كنيم و در جامعه اسلامیهم «بايد براي استقرار معروفها و مبارزه با منكرها به پا خيزيم» / اگر مسلماني روزه ماه مبارك رمضان و نماز راترك كند براي خداوند بدتر است يا اين كه من مدير، بدون كارشناسي كاري را انجام دهم؟! اگر من بدون كارشناسي هزينهاي را بر ملت تحميل كنم، اين منكر بالاتر از خوردن روزه ماه مبارك رمضان است. چون روزه ماه مبارك رمضان را ميتوان با كفاره و طلب بخشش بخشيد، اما اگر هزينهاي را به ملت تحميل كرد چه زمان ميتوان آن را جبران كرد؟ / اگر «جامعه هوشيار و بيدار نباشد» بايد منتظر «كنار گذاشتن ياران اصلي نظام اسلامیباشيم» / آيا باور كردني است كه در يك جامعه اسلامیياران اصلي حركت بزرگ اسلام مورد لعنت قرار بگيرند؟ / نبايد بگذاريم آن روزي فرا برسد كه بگويند زماني به تو فلان پست را ميدهيم كه فلان يار امام را لعن كني، نبايد آن روزي برسد كه عزيزترين ياران امام خميني (ره) مورد لعن قرار بگيرند / تفاوت ما با قدرتهاي شرقي و غربي در اين مساله بود كه آنها میگفتند «هدف وسيله را توجيه ميكند» و ما میگوييم هدف بايد حق باشد و براي رسيدن به حكومت و مقام، نبايد حق را زير پا گذاشت، دروغ گفت و آمارهاي دروغين به جامعه داد].
● به خودی خود، جای خوشوقتیست که صاحب یکی از «عالیترین مناصب حکومتی»، به یکباره به «حاکمیت ارزشهای اخلاقی در جامعه» علاقهمند شده باشد و همهگان را به «هشیاری و بیداری» فرابخواند؛ هر چند که: «فقط چند روزی از هشیارشدن و بیدارشدن خودش گذشته باشد»!
اما «عاشوراییشدن غیرمترقبه»ی جناب روحانی _تا بدانجا که از «جامعهی اسلامی» میخواهد برای استقرار معروفها و مبارزه با منکرها بهپاخیزند_ انگیزه و دلیلی دارد که از چرخیدن همچنانِ در، بر همان پاشنهای حکایت دارد که در مرحلهای از آن (و تقریبآ در وانفسایش) از پیش هم پیدا بود که روزی به او و دوستانش هم خواهد رسید.
در سخنان اخیرش؛ آقای روحانی از «جامعهی اسلامی» توقع هشیاری و بیداری دارد تا مبادا «یاران اصلی امام هم کنار گذاشته شوند»!.
در حقیقت و آنچنان که از مضمون و مفاد گزارههای جناب روحانی پیداست:
نگرانی ایشان و دوستانشان، همچنان این نیست که «مبادا حق "فرعیترین" شهروند ایرانی زیرپا گذاشته و نادیده گرفته شود». بلکه این است که «مبادا "اصلیترین" شهروندان ایرانی» (بخوانید برخی درجهیکها!) از حقوق خود محروم شوند!
رمز اینکه امروز «آسیاب طرد و حذف» در مسیر قهری چرخیدناش، به جناب روحانی و دوستانش نیز رسیده همین است که «اندیشهی خودی_غیرخودی کردن شهروندان» چنان در عمق جان و روح «اصلیترینها» پیچیده و آنها را در خود فرو برده بود (و هنوز هم گویا فرو برده است) که در هیچ لحظهای از چنان مسیر ناروایی، به یاد «حقوق فرعیترینها» نبودند و ندانستند که:
«دایرهی قدرتی که از ملاکهای اصیل دموکراتیک ناشی نشده باشد؛ تمایل به هر چه کوچکتر شدن دارد. تا بدانجا که در نهایت، مرکز بماند و مرکز».
وگرنه؛ اگر میدانستند (یا میخواستند که بدانند یا خود را به ندانستن نمیزدند و چشم برستمها نمیبستند) اینک نیازی به «عاشوراییشدن ایشان» و «دعوت به عاشوراییشدن جامعهی اسلامی» نبود!
● و البته رمز اینکه چنین سخنانی به رغم تحریککنندگی دور از انتظارش، کمترین بازخوردی در «جامعهی اسلامی» نخواهد یافت؛ فقط این نیست که «جامعه؛ از رطبخورده، منع رطب را نمیپذیرد» و به انگیزهی چنین کسانی بیاعتماد است. بلکه این هم هست که: «تقریبا جامعهای "بهواقع اسلامی و دینی" وجود خارجی ندارد که به دعوت ایشان پاسخ دهد»!
بلکه آنچه مشاهده میشود:
جامعهایست که ذیل بیاخلاقی برخی حاکمان و ذیل رفتارهای فرصتطلبانهی شماری از آنان (که از بیشتر «وسائل غیراخلاقی» سود بردند تا یکایک رقبای خود را از صحنه خارج کنند) و نیز ذیل عوارض گوناگون و متنوع یک جامعهی درحال گذار (که حاکمان حتی از مدیریت چنان عوارضی هم ناتوان بودند و پیشنهادات و راهحلهایشان نیز نه فقط افاقه نکرد، بلکه وضع را بهمراتب وخیمتر کرد) به انحطاط اخلاقی بیسابقهای تن داده است که «دینی بودن» و «اخلاقی بودن»اش را باتردید مواجه میکند.
آنقدر دلایل و شواهد در این زمینه بسیارند که آدمی درمیماند که روی کدامیک انگشت بگذارد تا حاکمان را متوجه نتایج قهری شیوههای حکمرانی نادرستشان (و البته عاقبتاش) کند. آیا باید روی «کیفیات و خصوصیات نسل دههی شصت» که «محصول و دستپخت مستقیم و بلافصل سیستم آموزشی نظام حاکم» است دست بگذارد یا «شمار دختران فراری از خانه» یا «کاهش نگرانکنندهی سن فحشا» یا «رواج خانمانبرانداز خطرناکترین مخدرها در میان جوانترین اقشار ایرانی» یا «نرخ وحشتآور طلاق و خودکشی»؟! یا .....
● اما یک سانحه که در روزهای اخیر و در مسیر فیروزکوه به تهران رخ داده و وبسایت حکومتی جهان آن را مخابره کرده است؛ به خوبی گواه چنین ادعاییست: یک اتوموبیل حمل پول، با یک اتوموبیل پراید؛ در جادهی سانحهخیز مزبور تصادف میکند. که همزمان و در نخستین دقایق حادثه، اتوبوسی با احتمالا 36 مسافر سر میرسد.
جوانی که رانندهی پراید بوده و فرمان ماشین وارد ریهاش شده بوده است، به محض تصادف و درحالیکه واژگون بوده، با استفاده از تلفنهمراه به برادرش زنگ میزند و خبر حادثه را به او میدهد و کمک میخواهد. اما وقتی میبیند که مسافرین اتوبوس از آن پیاده شدهاند به برادرش میگوید خوشبختانه مسافرین اتوبوسی سر رسیده اند و الان است که او (و سایر مصدومین، از جمله سرنشینان ماشین حمل پول) را نجات خواهند داد!
اما یکایک 36 سرنشین اتوبوس (به علاوه راننده و کمک رانندهی آن) بدون کمترین توجهی به هیچیک از مصدومین، و به محض مشاهدهی پولهای بستهبندی شده و چکپولهایی که در سطح جاده پراکنده شدهاند و یا در اتوموبیل حمل پول قرار دارند_سرازپا نشناخته_ به جمع آوری پولها پرداخته و در «رقابتی منصفانه و بر اساس شایستگی» (هر چه سریعالعملتر بیشتر!) پس از برداشت «148 میلیون تومان پول و چکپول بیزبان» جملهگی سوار اتوبوس شده و محل حادثه راترک میکنند!
گمان کنم در بارهی این حادثه، هیچکدام از ما قادر نباشیم داوری درستی داشته باشیم. چون بهترین داوری و درستترین ارزیابی از «اسلامی و اخلاقی بودن جامعه» داوری همان رانندهی اتوموبیل پرایدیست (بود!) که اگر «فقط یک نفر» از «36مسافر و راننده و کمک رانندهی اتوبوس» به کمکاش میشتافت و او را از آن وضعیت مرگبار خلاص میکرد؛ امروز جنازهای روی دوش خانوادهاش نبود.
● حقیقتآ در کجای دنیا میتوان شاهد «صحنهای تا بدین حد شرمآور و سرافکندهساز» بود؟! آنچنان که به گزارش جهاننیوز، بازپرس پرونده، آقای «فخرالدین جعفرزاده» را وادارد تا ضمن سرزنش چنان ایرانیانی، بپرسد که «ما داریم به کجا میرویم؟!».
این پرسش من هم هست که:
«واقعآ ما داریم به کجا میرویم؟!» (یا در حقیقت: در کجا قرار داریم و به کدام ناکجاآباد رسیدهایم؟!) و «فرجام این انحطاط اخلاقی» چیست یا کجاست که از میان 38 نفر شاهد چینین صحنهی فجیعی که قلب هر انسان سنگدلی را هم به درد میآورد، هر 38 نفر؛ شکار پول را به نجاتِ جانِ یک جوانِ هموطن خود ترجیح میدهند؟!».
نظرسنجان و پژوهشگران؛ گاه موارد مطالعهی خود را در «موقعیتهای واقعی یا نزدیک بهواقعیت» قرار میدهند تا نتایج نظرسنجیشان دقیقتر و به واقعیت امر، نزدیکتر باشد. اما چنین رویدادی و واقعیتهای رخ داده در اطراف این صحنهی تصادف؛ ما را از هرگونه «شبیهسازی واقعیت» برای مطالعهی «رفتارها و انتخابهای احتمالی انسان ایرانی» بینیاز میکند و یکی از واقعیترین و تلخترین استنتاجهای جامعهشناسانه را در دسترسمان قرار میدهد تا از «سطح واقعی کیفیت اخلاقی جامعهی خود» اطلاعات دقیقتری بهدست آوریم:
1/ حادثه در «یکی از سردترین روزهای سال» رخ داده است (که شور کمک به دیگران را در هر انسانی، با تقریبآ هر درجه از کیفیت اخلاقی، برمیانگیزد).
2/ حادثه در «یکی از سانحهخیزترین جادههای کشور» رخ داده است (که امکان رخدادی مشابه، برای هریک از چنان مسافرانی را زیاد میکند و قاعدتآ، میبایست سرنشینان اتوبوس را به همذاتپنداری با مصدومین ترغیب میکرد).
3/ سانحه در «روزهای نخست ماه محرم» رخ داده است (که میزان احساسات مذهبی ایرانیان در حداکثر و منتها درجهی خود قرار دارد).
4/ سانحه برای «چند مامور دولتی» و «یک شهروند غیردولتی» به طور همزمان رخ داده است (که فقط توضیحدهندهی بیاحساسی شاهدان، نسبت به فقط حاکمان، یا فقط به شهروندی چون خود نیست).
5/ سانحه، نه در پیش چشم یک یا دو نفر؛ بلکه «در برابر دیدهگان دستِکم 38 نفر» رخ داده است (که جامعهی آماری به حد کفایت پرشماری را در اختیارمان قرار میدهد/ واقعآ اگر آن مسافران چندصد نفر میبودند، ممکن بود یک نفر به کمک آسیب دیدگان بشتابد؟!).
6/ هم مامورانِ دولت و هم شهروندِ جانباخته و هم 38 سرنشین اتوبوس، به اغلب احتمال جملگی «ایرانی» بوده اند (که احتمالِ مهر و کین هموطن_بیگانه را به حداقل میرساند).
7/ هم ماموران دولت و هم شهروند جانباخته و هم 38 سرنشین اتوبوس، به اغلب احتمال جملگی «مسلمان» بوده اند (که احتمالِ تاثیر نایکی بودن دین و مذهب طرفین در تصمیم شاهدان را ساقط میکند).
8/ حتی یک نفر از شاهدان و سرنشینان اتوبوس، به چنین رفتاری معترض نشده است (که بگوییم به هر دلیل از کمک به مصدومان اجتناب کرده اما در عین حال، به چنان وضعی معترض بوده است)
9/ حتی یک نفر از مسافران/سارقان، که پولها را جمع آوری کرده، پس از سانحه دچار «عذاب وجدان» نشده و پولها را بازنگردانده است. بلکه ماموران از طریق ردیابی شماره سریال چکپولها توانستهاند نخست یکی از سارقین را دستگیر کرده و سپس سرنخهایی برای دستگیری بقیهی مجرمین را بهدست آورند (تا بگوئیم هنوز کورسوئی از امید باقیست!)
مسافر/سارق دستگیر شدهی موصوف، در اقرارهایش گفته است:
[وقتي صحنهی تصادف را دیدیم؛ اولش قصد کمک به سانحهدیدگان را داشتيم و بهوضوح فريادهاي کمکخواهي رانندهی جوان پرايد را میشنيديم. اما وقتی چکهاي مسافرتي درون خودروی حمل پول را دیدیم، هر کدام از ما سعي کرديم پول بيشتري برداريم]!
● شش یا هفت سال پیش بود که بنا به مناسبتی، در دفتر مجلهام «یک هفتم» (هنگامیکه هنوز در مشهد منتشر میشد) میزبان یک گروه سه نفره از خبرنگاران تلویزیون «آرته» بودم.
سرگروه این تیم تلویزیونی، خانم فرانسوی جوانی بود به اسم «میریام تونهلتتو» که بعد از گرفتن چند نما از دفتر مجلهام، خواست که برای گرفتن چند نمای دیگر، به خیابان و به میان مردم برویم. اما همینکه به خیابان آمدیم، درست در پیش پای ما، دنبالهی شالِ بلندِ دخترکِ افغانِ فقیری که بهشدت تن و لباسهایش آلوده بودند، در میان سیمهای دوچرخهی پدرش گیر کرد و باعث شد که هر دو، بهسختی بهزمین بخورند. طوری که پای دخترک نیز میانِ زنجیر چرخ کهنهی پدرش گیر کرده و به شدت زخمیشد و خون، با شدت زیادی از زیر همان جوراب کثیف و خیس و بویناکاش بیرون زد.
شرمسار و خجل، اعتراف میکنم که:
در درجهی اول به خاطر آنکه از نگریستن به زخم و درد دیگری عاجزم؛ در درجهی دوم به خاطر آنکه پا و جوراب دخترک را بسیار خونین و کثیف یافتم؛ و در درجهی سوم به خاطر آن که دخترک و پدرش را هموطن خود نیافتم؛ از صحنه روبرگرداندم و کمترین تلاشی برای کاستن از درد و رنج دخترک نکردم.
اما «میریام» در کسری از ثانیه و گویی کمترین دلیلی برای آنکه از صحنه احتراز کند نمیدید و حتی بسیار سریعتر از پدر دخترک (در حالی که تقریبا بیهرگونه توجه و دغدغه، دوربین و وسائلاش را به روی زمین پرت کرد) او را از زیر چرخ بیرون کشید.
بدون کمترین نگرانی از آلودگی و بویناکی دخترک و لباسها و جوراباش؛ آن را از پای دخترک بیرون آورد. از جیب کولهپشتیاش، یک قوطی محلول استریل بیرون کشید و در کمتر از یکدقیقه، پای دخترک را شستشو داد و بانداژ کرد. آنوقت دخترک را که بهسختی میگریست و درد میکشید، توی بغلش گرفت و به نوازش و بوسیدناش مشغول شد. گویی که دختر خودش باشد!
آنوقت، دست کرد توی کولهپشتیاش و تکه شکلاتی بیرون آورد و در دهان دخترک گذاشت و هنوز از این کار فارغ نشده بود که یک دوربین عکاسی یکبارمصرف هم بیرون آورد و به دخترک هدیه داد که هنوز توی بغلش بود و میگریست. یک کلاه اشانتیون آرته را هم از کیفاش درآورد و گذاشت سر دخترک که شالاش هنوز لای زنجیر چرخ پدرش بود و موهایش بیرون افتاده بود و «میریام» میدانست که چنین وضعیتی در ایران، خطایی بزرگ تلقی میشود!
و تا درد دخترک تخفیف نیافت و گریهاش بند نیامد؛ چنان دخترک را مهربانانه و عاشقانه در آغوشاش فشرد که ما فقط با معشوقمان(همسرمان یا فرزندانمان) چنین میکنیم.
من «ایرانی» بودم و میریام «فرانسوی». واقعه در «ایران من» رخ داده بود نه در «فرانسهی میریام». من «همزبان دخترک» بودم اما «میریام نبود». من «هم نژاد دخترک» بودم اما «میریام نبود». من «همکیش و همآئین دخترک» بودم اما «میریام نبود»؛ با این حال و دستِکم در آن لحظهی خاص: «میریام» یک «انسان اخلاقی» بود و من نبودم!
● به راستی آقای حسن روحانی با کدام «جامعهی اسلامی» سخن میگوید؟! و از کدام «جامعهی اخلاقی» کمک میخواهد تا نسبت به «استقرار معروف» و «رفع منکر»؛ از خود حساسیت نشان دهد؟!
[مثلا با یک جامعهی 38 نفره از ایرانیان که (در سرمای استخوانسوز گردنههای برفگیر فیروزکوه و در اوایل محرم حسینی) به جای نجاتِ جوانِ هموطن همکیش مصدومی که بهسختی در حالِ جاندادن است؛ یکایکشان «تراولچک» را انتخاب میکنند نه «نجاتِ جوانِ مسلمانِ ایرانی» را؟!]
اگر نخواهیم حقیقت را همچنان در پرده نگاه داریم و خود را بفریبیم، باید اذعان کنیم که:
«اخلاق عمومی و اجتماعی» فضیلتیست که اینک، بسیار بسیار «رنگباختهتر و نایابتر و منحطتر» از آن روزیست که «میریام تونهلتتو»، دخترک فقیر و آلودهی افغانی را درست در برابر ساختمان «سازمان تبلیغات اسلامیمشهد»، تنگ و مادرانه در بغل میفشرد و من تنها نظارهگرش بودم.
می نویسم «اخلاق عمومی و اجتماعی ایرانیان امروز» رنگباختهتر و نایابتر از هر وقت دیگریست چرا که اگر چنین نبود؛ نوبتِ «غیرخودی شدن» هرگز به جناب حسن روحانی و دوستانشان نمیرسید تا همهگان را به ایستادگی دعوت کنند!
دایرهی قدرتی که از «معیارهای اصیل دموکراتیک» ناشی نشده باشد و تبعیت نکند (و درنتیجهی «گردش نخبگان» دمبهدم، نو و تازه نشود) هنوز اندکی جا و فرصت دارد تا از اینکه هست؛ باز هم کوچکتر شود. البته «فقط اندکی» و در مقیاس سیاسی از زمان: «فقط چند دقیقهی دیگر»!
جامعهی ایرانی هرگز به دعوت آقای روحانی پاسخ نخواهد گفت و از شور نهفته در سخنان او منقلب نخواهد شد چون: هرگز از حاکماناش ندید و نیاموخت که «منافع جمع، بر منافع شخص مقدم است و حق فرعیترین شهروندان، همان اندازه محترم است که حق اصلیترین شان!».
بلکه هربار و در هر مقطع از بهراه افتادنِ «آسیاب طرد و حذف»؛ جامعهی اسلامی دید و دریافت که:
«برخی از خودیها»، در حالی که در کمتر موضوعی با منفعتِ همگانی، کمترین تحرک و پایمردی از خود نشان ندادند اما «چون نوبت حذف و طرد به خودشان رسید»، در «خانهی ملت» بست نشستند! یا یکباره به یاد «فرهنگ عاشورایی» افتادند!
● نمیدانم این جمله از آن کیست. اما از هر کس که هست، توصیه ای مقتضیست:
«در هواي بد؛ كنش سياسي راستين، همانا خوب نفس كشيدن است. نه هیچ چیز دیگر».
همچنان که این جمله ی «مارکز» هم در اینجا و در این لحظهی خاص مصداق دارد که: «يکى از بینظيرترين فضائل يک سياستمدار؛ توانايی تميز دادن اين است که يک رويداد، چگونه تا دورترين پيامدهايش تحول خواهد يافت».
آقای روحانی (و ایضآ اصلاحطلبانحکومتی) باید بسیار پیش از اینها، درمییافتند که نهایتِ منطقی «خودی_غیرخودی کردن شهروندان» کجاست و دایره؛ چه زمانی آنها را هم از خود بیرون خواهد انداخت.
اکنون؛ کسی شنوندهی آنها نیست. تقریبآ همه، تماشاگرند. پس آنان نیز بنشینند، سکوت کنند و به «کِشتهی خویش» بنگرند!