خــانه | شنيداری و ديداری | پيامهای خوانندگان | نظرسنجی | جوان | زنان | اقتصادی اجتماعی










دريافت خبرهای سايت با ايميل

لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد

يا از ايميل خودتان به آدرس زير ايميل بفرستيد:
IranPressNews-subscribe@googlegroups.com

هر زمان که بخواهيد می توانيد عضويت خود را لغو کنيد:
IranPressNews-UNsubscribe@googlegroups.com

تازه ترين اخبار ما را در سايت يا وبلاگ خودتان بگذاريد



آدينه، 17 اسفند ماه 1386 برابر با 2008 Friday 07 March

از غذا ........تا قضا!!

در آستانه روز جهانی زن بخوانید حقایقی تلخ از واقعیات زندگی سراسر رنج بسیاری از زنان هموطنمان را و بنگرید ظلم بی حد و حصر غاصبان ملک پدریمان را.

از غذا ........تا قضا!!

اینگونه آغاز شد.
زمان : ساعت پنج صبح یکی از روزهای خدا!
مکان: نبش یک خیابان فرعی در منطقه پل سیمان تهران در نزدیکی شهر ری.
و...چگونه بوده است آن حکایت؟
زن جوان و نسبتا زیبا که روز قبل با همه دارایی کیف پولش توانسته بود یک عدد تخم مرغ بخرد و چیزی به نام غذا برای پر نمودن بخشی از معده خالی دو فرزندش آماده بسازد، در تاریک و روشنای سپیده دم ، زمانی که هنوز حتی رفتگر محله شان هم برای نظافت نیامده بود، به سراغ توده های انباشته زباله که بر روی آسفالت کنار جدول جوی لجن آلود آن خیابان فرعی بود رفت. هنوز چند قدم مانده به کیسه های زباله، با دستش که از زیر چادر بالا آورد ، بینی اش را محکم گرفت. بوی تعفن انواع آشغال، مخصوصا بوی سبزی و میوه گندیده درهمه جای آن خیابان پراکنده بود . به هر حال مصمم بود چیزی قابل خوردن طفلان معصومش بیابد و با خودش به اتاق محقر و سوت و کورش ببرد.
با توجه به بیم و هراسی که در دلش موج میزد و نگران عبور کردن آشنائی از آنجا بود، به سرعت به کند و کاو درون کیسه های متعفن پرداخت. سرانجام توانست از میان آن دور انداخته شده ها یک پرتقال که یک طرفش در حال خراب شدن بود و به همین دلیل رنگش از نارنجی به قهوه ای روشن تبدیل شده بود؛ چند تکه نان کپک (کفک) زده ، دو عدد گوجه فرنگی شل و در حال لهیدگی و یک کیسه فریزر تیره رنگ که از چیزی پر بود و گره اش زده بودند پیدا کرد . آن را گشود، بوی نا اطرافش را پر از بوئی نامطبوع نمود . درون آن کیسه مقداری تخمه آفتاب گردان بود که از شدت ماندگی بوی نا گرفته بود؛ با خودش اندیشید: " درش را که باز بگذارم بویش کمتر میشود ، حتی می توانم روی چراغ آن را بو بدهم . وقتی خشک تر بشود بوی نایش هم تقریبا از بین خواهد رفت . با این استدلال واهی و دل خوش کنک ، آن کیسه تخمه و نانها و گوجه و پرتقال را در پاکتی گذاشت و در زیر چادرش حمل نمود تا به اتاق محقرش که دریک خانه قدیمی و شلوغ بود رسید . خانه ای که چندین اتاق داشت ومحل سکونت افراد کم بضاعت بود و آدمی را به یاد سریال تلویزیونی " خانه قمرخانم " می انداخت. ( در خانه قمر خانم همه نوع و فرقه ای مستأجر زندگی می کردند که تنها سنخیتی که با یکدیگر داشتند؛ همانا فقر و نداریشان بود ).
بچه هایش هنوز خواب بودند، مهر مادری اش در حالیکه با دیدن چهره های بی گناهشان لبخندی بر روی لبهایش نشاند، قطرات اشکش را هم بر روی گونه هایش غلطاند. در دلش با خالق کودکانش درد دل می کرد. البته کمی عاصی و ناراضی از خدایش می پرسید : "تو که می دانستی این طفلکیها را تنگ روزی می کنی ، چرا آنها را به این دنیاآوردی؟" بلافاصله از قهر خدایش ترسید و بعد از آنکه لبش را به دندان گزید سرش را پائین انداخت و زیر لب گفت : "استغفرالله" " گویی از او خجالت می کشید، چشمش به دستش افتاد که پاکت زباله هایی را که برای ارتزاق کودکانش آورده بود را با خودش حمل می نمود . با عجله پاکت را در پشت پرده ای که پشتش درگاهی کوچکی بود که سه طاقچه داشت و کمد لباس و کابینت آشپزخانه اش را یکجا تشکیل میداد؛ مخفی نمود.
از صدای " شرغ شرغ " پاکت دختر پنج ساله اش اکرم چشمانش را گشود . تا مادرش را بیدار دید ، به او سلام کرد و با دیدن محسن سه ساله که همچنان در خواب بود ؛ در جایش قلتی زد و از این دنده به آن دنده شد و دوباره چشمهایش را روی هم گذاشت.
نفیسه با خودش کارهایی را که امروز باید انجام بدهد را مرور می کرد . با رئیس کمیته حمایت از خانواده های زندانیان قرار ملاقات داشت . مدتها پیش در همان ماههای نخستین به زندان افتادن شوهر جوان و معتادش که به جرم فروش مواد مخدر دستگیر و زندانی شده بود، از طرف مدد کار زندان آدرس حاج آقا را به او داده بودند . نفیسه که در تهران کسی را نداشت تا از آنها کمک بخواهد و برای گذران زندگی خود و فرزندانش از ایشان پولی قرض بگیرد ؛ در شهرستان هم خانواده اش وضعیتشان خیلی از او بهتر نبود، در همان روز به دفتر مورد نظر مراجعه نمود تا بلکه از کمک آنها مساعدتی به او و دو فرزندش بشود .
ابتدا بر این پندار بود که خدا چقدر دوستش دارد که این آدرس معجزه آسا! را به او رسانده است . اما وقتی که در دفتر کار حاج آقا! حضور یافت تا در ارتباط با شوهر معتاد و زندانی اش و فرزندان کوچک و گرسنه اش با مسؤل آنجا گفتگو بکند و از امداد ایشان بهره مند بشود ؛ برای سه ماه بعد به او وقت داده بودند!
نفیسه با تشویش و نگرانی اشک ریزان به سربازی که دوران خدمتش را در آنجا می گذراند و به کارهای ستادی و دفتری حاج آقا می پرداخت، التماس می نمود تا وقت ملاقاتش را جلوتر بیندازد. ولی آن سرباز لیست بلند بالائی را از داخل کشوی میزش بیرون آورد و به او نشان داد: " خواهر بیا خودت نگاه کن تمام این آدما هم مثل شما توی نوبتند، چاره ای غیر از صبر کردن نیست ."
زن بیچاره نا امیدتر از قبل دفتر کار حاج آقا را ترک نمود و به خانه اش برگشت.
از زندان تا خانه اش را با پای پیاده طی کردند . در میانه راه پسرش گفت : " مامان ، تشنمه ، آب می خوام" زن که از قبل می دانست، شیشه آبی را که با خودش آورده بود را از داخل کیسه ای که حمل می نمود خارج کرد و به دست پسرک داد که بنوشد. و از بخت ناسازگارش این قضیه درست در زمانی اتفاق افتاد که در سمت چپ آن پیاده رویی که آنها برای نوشیدن آب توقف کرده بودند ؛ یک مغازه آب میوه و بستنی فروشی بود . طفلان معصومش با چشمان باز رؤیای شیرین ظرف بزرگ بستنی اکبرمشتی و لیوان بزرگ معجون را که برایشان سفارش داده بودند را می دیدند! زن بینوا حس کرد که کودکانش در چه حالت نیازمندانه ای به آن خوراکیهای خوشمزه می اندیشند. به جهت آنکه زیاده از حد تصور بدیشان ظلم نشده باشد، از ضرب المثلی که شوهرش زیاد به کار می بست ؛سود جست و با خود اندیشید: " به قول تقی وصف العیش، نصف العیش، وعده خوردن بستنی و شیرموز هم می تونه کمی راضیشون کنه تا بلکه خدا خودش فرجث بکنه." سپس به بچه هایش گفت : " یه نفر قرار شده کمی پول به ما قرض بده ، دوسه روز دیگه می بینمش . وقتی پول جور شد با هم میریم توی یه کافه می شینیم و هرچی دلتون خواست براتون میخرم."
کودکان بی گناه به یکدیگر نگاهی کردند و بعد با لبخندی به مادرشان پیام محبتش را پاسخ گفتند. شاید هم با خویشتن اندیشیده بودند که مادر به آنها وعده سرخرمن می دهد. به هر تقدیر چاره ای غیر از صبرکردن نداشتند.
شب هنگام، از خانه ای که در کوچه شان بود و پدر خانواده ساکنین آن چند روزی میشد که فوت کرده بود؛ برایشان خیرات آوردند و پس از مدتها این سه نفر توانستند یک وعده غذای گرم بخورند!!
روزبعد، بچه ها درحیاط آن خانه قدیمی که در میانش یک حوض بود ودرگوشه ای از آن حوض یک شیر آب قرار داشت ؛ با دو سه بچه قد و نیم قد دیگر که مانند خودشان لباسهای مندرسی در بر داشتند؛ مشغول بازی بودند. مادرشان سرمایه طراوت جوانی اش و چهره نسبتا زیبایش را با قدم زدن در طول یک پارک در شمال شهر به معرض معامله نهاده و در انتظار مشتری از این سوی به آن سوی می رفت.
نزدیک به نیم ساعت حد فاصل دو چهارراه را به آرامی قدم میزد. یک بار با خودش اندیشید: " لباسم خیلی مرتب و خوب نیست، فکر نمی کنم کسی به سراغ من بیاد. عیبی نداره یک ساعت دیگه صبر می کنم تا ببینم چی میشه ؟ " هنوز به " چی میشه " نرسیده بود که صدای ترمز اتومبیلی را شنید. پس از آن صدای مردی را که وی را مخاطب قرار داد و گفت : " خانم تشریف بیارین" زن بیچاره که درحین فکرکردن به یکی از درختهای پارک خیره شده بود ، سرش را به طرف صاحب صدا برگرداند و پرسید : " با من هستید؟ " راننده اتومبیل پژو آبی رنگ مرد میانسالی بود که ته ریشی داشت و تقریبا بین چهل تا پنجاه ساله می نمود. از یقه پیراهنش که تا حلقومش را پوشانده بود نمایش مذهبی بودنش در معرض تماشا بود . خیلی سریع به زن گفت : " من مستقیم میرم ،اگه منتظر ماشین هستین تا هر جا که میشه با من بیاین. " زن جواب داد: " نه ، مزاحم نمی شم ؛ بازم صبر می کنم. شما برین به کارتون برسین. یک کمی دیگه صبر بکنم ماسین میاد." حاج آقا که می ترسید لقمه دیگری نصیبش نشود ، با عجله گفت : " اینجا بد راهه ، زود به زود ماشین نمی آد، سوار شین
بریم ." زن هم سریع درب سمت شاگرد اتومبیل را باز کرد و بر روی صندلی کنار شوفر نشست . مرد که نیشش نزدیک بود تا بنا گوشش باز بشود،خیلی زود به خودش آمد و دریافت که زن اینکاره نیست . اما این را هم فهمید که نیازمند است و به دلائلی اینچنینی پیاده رو را گز میکرد . در درونش اندیشید: " اگه اینکاره بود برای بالا بردن نرخش هم شده عقب می نشست تا با من قرارشو بزاره و بعد میومد کنارم می نشست."
غلیظ گفت : " سلام علیکم ، بفرمائید." نزدیک پنجاه شصت متری که رفته بودند ، پرسید:" مقصدتون کجاست ؟ زن که می خواست به او بفهماند که دنبال مشتری است . لبخندی تحویل حاج آقا داد و گفت : " من مقصدی ندارم ، هر جا شما می خواین
بریم . " با این جواب ناشیگری اش را بیشتر کف دست مرد گذاشت و سکوت کرد . بعد مرد گفت : " اشکالی نداره ، میریم خونه ما. " " خونه شما ؟" زن با شتاب پرسید. مرد فهمید که زن از چیزی می ترسد . گفت : " نگران نباش ، نمی ریم خونه ای که خونواد ه م هستن. یه خونه دیگه ." از آنجائی که دریافته بود زن ناشی می باشد و اهل این کارها نیست ، درباره قیمتش هم هیچ نگفت .مطمئن بود که او قیمت دستش نیست و هرچقدر که بگیرد خوشحال می شود.
فردای آنروز در کافه قنادی کوچکی در نزدیکی محله شان برای دلبندانش بستنی و معجون خرید . بچه ها که برای اولین بار بود که در یک کافه نشسته بودند و چیزی می خوردند. نفیسه چند نوبت دیگر هم با همان مرد قرار گذاشت و با او به آپارتمانی که خالی بود و ظاهرا برای این کار خریداری شده بود رفت . اما دریکی از روزها ، چند همسایه کنجکاو که از رفت و آمدهای مشکوک به آپارتمان مذکور مشکوک شده و نیروهای انتظامی را در جریان گذاشته بودند ، نفیسه و آن مرد توسط آنها دستگیر شده راهی زندانشان کردند تا حکم قصاص در مورد شان به اجرا در بیاید . یا شلاقشان بزنند و یا سنگسارشان بنمایند.
رفته بود برای فرزندان گرسنه و محرومش غذا تهیه بکند، سر از قضا در آورد و در پایگاه داوری قاضی عادل!! محکومیت یافت که همه حیثیتش را به بهائی اندک به تاراج بیداد زمانه غدار بگذارد و چوب بی گناهی اش را بخورد.

مارت 2008 هلند
محترم مومنی روحی




© copyright 2004 - 2008 IranPressNews.com All Rights Reserved