خــانه | شنيداری و ديداری | پيامهای خوانندگان | نظرسنجی | جوان | زنان | اقتصادی اجتماعی | پيامک به سران رژيم










دريافت خبرهای سايت با ايميل

لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد

يا از ايميل خودتان به آدرس زير ايميل بفرستيد:
IranPressNews-subscribe@googlegroups.com

برای لغو عضويت از خبرنامه لطفا به آدرس زير ايميل بفرستيد
IranPressNews-UNsubscribe@googlegroups.com

تازه ترين اخبار ما را در سايت يا وبلاگ خودتان بگذاريد



آدينه، 9 فروردین ماه 1387 برابر با 2008 Friday 28 March

این ناسیونال‌اسلامیسم است - الاهه بقراط

ریشه‌های حکومت اسلامی را به مثابه تحقق ناسیونال اسلامیسم و فرزند خلف ایدئولوژی‌های کمونیسم و فاشیسم باید در ایدئولوژی‌های مذهبی جست که کاملا دنیوی به نظر می‌رسیدند و با این همه هر یک با ناجیان مسیحانفس خود برای نجات انسان آمده بودند تا وی را راهی بهشتی سازند که در آن تنها «انسان والا» و «انسان برتر» وجود می‌داشت. حکومت اسلامی از آن هر دو بهره‌ای گرفت: «مستضعف» را از پرولتاریای کمونیسم و برتری و فخرفروشی دینی را از نژاد برتر فاشیسم. آنگاه روح خودکامگی هر دو را در خویش جذب کرد تا خود بر این همه عنصری تازه بیافزاید: دین! تلاش «نواندیشان دینی» و «روشنفکران دینی» در عمل چیزی جز «قرائت» جدیدی از یک ایدئولوژی دینی- سیاسی نیست وگرنه دین را هرگز نمی‌توان از «نو» اندیشید که برای این کار به پیامبری دیگر نیاز هست.
*****

کیهان لندن / 27 مارس 2008
الاهه بقراط
www.alefbe.com
www.elahe.de


این ناسیونال‌اسلامیسم است

خوشبختانه بر سر این مسئله که مشکلی وجود دارد، همه حتی حکومت ایران توافق دارند. همه بر سر مضمون این مشکل نیز توافق کامل دارند: حکومت! به راستی حکومت اسلامی نیز مشکلی جز «حکومت» ندارد. تفاوت اما در این است که برای یکی «حکومت کردن» است که به مشکل تبدیل شده و برای دیگری، ساختار «حکومت» مشکلی است که تا حل نشود، مشکل اصلی حل نخواهد شد: حاکمیت!
متأسفانه در کنار تحریف مفاهیم و بی‌دقتی در کاربرد واژگان سیاسی و اجتماعی که هر یک بار ویژه‌ای را حمل می‌کنند، سالهاست که دو واژه «حکومت» و «حاکمیت» به جای یکدیگر به کار برده می‌شوند و در این بلبشوی فراگیر فکری میان «روشنفکران» و غم نانی که ملت با آن دست و پنجه نرم می‌کند و بیراهه‌هایی که به عنوان رسانه و مطبوعات در اختیار افکار عمومی ایران قرار دارد، بحث و پافشاری بر سر کاربرد درست چنین مضامینی چه بسا «لوکس» به شمار رود. ولی روشنگری را چاره‌ای جز تکرار و اصرار نیست.

حذف به مثابه سرنوشت محتوم
مشکل ایران، مشکل حکومت، حاکمیت و قدرت است. حکومت با قدرت یکی نیست. حکومت سایه نیرومند قدرت است. در عین حال حکومت همزمان به مثابه ظرف و شکل، با حاکمیت به مثابه محتوا و مضمون حامل و هم چنین نماینده قدرت است. این قدرت به نظر من در تمامی جوامع و نظام‌ها، اعم از جوامع آزاد یا بسته و نظام‌های دمکرات یا دیکتاتور، قدرت اقتصادی است. در پس همه حکومت‌ها قدرت‌های اقتصادی قرار دارند. همه دولت‌ها در سایه محافل اقتصادی معینی که از آنها پشتیبانی می‌کنند، قادر به حکومت هستند. این یک اصل و قاعده کلی است. تفاوت جوامع باز که از ساختار سیاسی دمکرات و مناسبات اقتصادی لیبرال برخوردارند با جوامع بسته که از ساختار سیاسی استبدادی و مناسبات اقتصادی دولتی (اقتصاد برنامه) یا گروهی و «اقتصاد بی‌برنامه» در رنج‌اند، در مضمون حکومت آنها یعنی در حاکمیت است.
حاکمیت در کشورهای دمکرات از آن مردم است که به شیوه‌های گوناگون و عمدتا توسط احزاب مختلف و با اداره و هدایت نهادهایی که شالوده سیاسی را تشکیل می‌دهند، اعمال می‌شود. در این کشورها قدرت اقتصادی و مردم در چرخه تولید، توزیع و مصرف، متقابلا از یکدیگر سود می‌برند. وظیفه سیاست، حفظ، ترمیم، تکمیل و نوسازی مداوم این چرخه است. این فعالیت عظیم و مداوم از یک فرد و سرسپردگانش، یا یک گروه و خودی‌هایش بر نمی‌آید. بلکه فعالیت مشترک احزاب سیاسی و تشکل‌های صنفی و مدنی است که تداوم حرکت این چرخه را تضمین می‌کند.
در کشورهای استبدادی اما حاکمیت در دست یک فرد یا یک گروه خودی با رقابت‌های درونی است که با انتصاب و سرکوب فراگیر از طریق نهادهایی که همگی گوش به فرمان آن فرد و یا آن گروه خودی هستند، اعمال می‌شود. احزاب و تشکل‌های صنفی و مدنی در چنین کشورهایی یا حذف شده‌اند یا فقط مجاز به فعالیت در چارچوب تعیین شده از سوی حکومت هستند و همزمان به شدت از سوی نهادهای اطلاعاتی و امنیتی کنترل می‌شوند. حق حاکمیت مردم در چنین حکومتی عملا نمی‌تواند اعمال شود حتی اگر به جای هر چهار سال، سالی یک «انتخابات» برگذار کنند! در چنین ساختاری، قدرت اقتصادی (که عمدتا به صورت مافیایی عمل می‌کند) و مردم، در چرخه تولید، توزیع و مصرف، از یکدیگر سود نمی‌برند چرا که ساختار اقتصادی آن بر این چرخه بنا نمی‌شود، بلکه با تکیه بر اقتصاد تک‌محصولی و مناسبات انگلی، از چرخه تولید خارج شده و در نتیجه چرخهای توزیع و مصرف همگانی و فراگیر را نیز از کار می‌اندازد. توزیع و مصرف در این اقتصادِ بدون تولید، به گونه‌ای افراطی و بیمارگونه، تنها در گروه کوچک و لایه نازکی از جامعه صورت می‌گیرد که با دیوار بلند طبقاتی از زندگی و مشکلات روزانه اکثریت مردم، شامل طبقه وسیع متوسط و انبوه تنگدستان، جدا شده است.
در جوامع آزاد، برای شهروندان این امکان وجود دارد که در انتخابات دوره‌ای، حکومت را از این حزب به حزب یا احزاب دیگر بسپارند بدون آنکه در حاکمیت آنها خدشه‌ای وارد آید. چرا که همواره آن حزب یا احزابی مأمور تشکیل دولت می‌شوند که اکثریت آرا را به دست آورده باشند. برای شهروندان جوامع بسته اما چنین امکانی وجود ندارد. آنها از راههای قانونی، پیشاپیش از اعمال حاکمیت خود محروم می‌شوند. از یک سو از بالا امکان «انتخاب» در چهارچوب منافع حکومت محدود می‌شود. از سوی دیگر با سرکوب جامعه مدنی و سلب آزادی فعالیت احزاب و مطبوعات دگراندیش امکان جابجایی حکومت و قدرت از دست گروههای خودی به احزاب غیرخودی از اساس منتفی می‌گردد.
در حکومت جمهوری اسلامی «ولی فقیه» در رأس حکومت قرار دارد که نقش و اختیاراتش بر اساس قانون اساسی ورای همه نهادهای ظاهرا انتخابی و هم چنین انتصابی است. در عین حال گروه‌های خودی حاکم، اعم از روحانی و نظامی در محافل اقتصادی عمدتا انگلی تنیده شده‌اند. این محافل اقتصادی با سرمایه‌هایی که در مسیر تولید، بازسازی و نوسازی کشور به کار انداخته نمی‌شوند، یا به مناسبات اقتصاد انگلی دامن می‌زنند و یا با پشتیبانی و استفاده از امکانات دولتی، آن را در کشورهای دیگر به کار انداخته و سودهای کلان می‌برند. به این مجموعه باید ایدئولوژی اسلامی را افزود که در اندیشه گسترش اسلام در سراسر جهان و تدارک ظهور مهدیست.
حاملان این مجموعه دینی- سیاسی- اقتصادی مانند منادیان کمونیسم و فاشیسم به یک «آرمانشهر» یا مدینه فاضله باور دارند که روزی سرانجام تحقق خواهد یافت. هر یک نیز بنا بر تفکر خود، پرولتاریا (طبقه)، یا انسان برتر (نژاد) و یا مسلمانان (دین) را پیروزمند نهایی نبردی می‌پندارد که روزی علیه طبقات و نژادهای دیگر جریان داشت و امروز علیه ادیان دیگر پیش می‌برد.
در این میان، نقش «روشنفکران» و احزاب نه در تبدیل شدن به بازیچه سیاسی این مجموعه، بلکه در روشنگری و تشکل توده عظیمی است که از این تفکرات موهوم و محکوم به شکست جز تورم و ورشکستگی و بیکاری و فقر و نهایتا فروپاشی اقتصادی و اجتماعی کشور و عقب ماندن از قافله جهانی، چیزی نصیب آنها نخواهد شد.
مخالفان رژیم، از جمله آنهایی که خود را «اصلاح‌طلب» در معنای کلاسیک مفهوم «اصلاحات» می‌شمارند، و هم چنین به اصطلاح اپوزیسیون ایرانی، پدیده حکومت و مقوله قدرت را به رأی‌گیری‌های دوره‌ای کاهش داده‌اند. آنها، چه کسانی که مردم را به رأی دادن تشویق می‌کنند وچه آنهایی که مردم را از آن بر حذر می‌دارند، موجودیت خود را در حد سیاهی لشکر و گاه دلقکانی که نه حکومت به آنها گوش می‌دهد و نه مردم، تقلیل داده‌اند. آنها نه حرمت و کاربرد رأی‌دادن را به مثابه یک پدیده مدرن می‌شناسند و نه درکی از قدرت و مضمون تحریم (به مثابه یک پرنسیپ) در ساختاری را دارند که از صندوق رأی تنها به عنوان تأیید مشروعیت خود سوء استفاده می‌کند. آنها تا زمانی که چهارچوب تفکر و اندیشه سیاسی‌شان را بدون پشتوانه تاریخی، تجربی و فلسفی، در مسیر باد بنا کرده باشند، باید همچنان به نقش و سرنوشتی که حکومت اسلامی بلافاصله با آغاز تثیبیت خود برای آنها رقم زد، کنار بیایند: حذف!

ایدئولوژی به مثابه دین
در عین حال، کاستن عملکرد احزاب و فعالان سیاسی به واکنش‌های شرطی در برابر سیاست‌های حکومت سبب شده است تا بسیاری از آنها حتی نتوانند تشخیص دهند به اشتباه در این یا آن گروه قرار گرفته و یا باقی مانده‌اند. برای مثال برخی از این «روشنفکران» از تبار چپ سنتی (اعم از کسانی که به مبارزه مسلحانه معتقد بودند و یا آن را رد می‌کردند) که همچنان خود را «چپ» می‌شمارند، از نظر مواضع سیاسی و اقتصادی نه در چپ ایران بلکه در چهارچوب چپ هیچ کشوری نیز نمی‌گنجند! در هیچ جای جهان و در هیچ شرایط، چپی یافت نمی‌شود که از نظر سیاسی با یک حکومت دینی و خودکامه همگامی کند و از نظر اقتصادی طرفدار لیبرالیسم و اقتصاد بازار آزاد باشد! گذشته از احزاب کمونیست اروپا که با لیبرالیسم و اقتصاد باز مخالفت می‌ورزند، حتی احزاب سوسیال دمکرات نیز در چهارچوب امکانات کشدار جوامع سرمایه‌داری و اقتصاد لیبرال همواره در تلاش‌اند تا با تدابیر ممکن در بازتوزیع عادلانه بر جنبه اجتماعی (سوسیالیستی) آن بیفزایند. حال آنکه در بخشی از چپ ایران دیدگاهی وجود دارد که نه تنها در مواضع سیاسی روز (از جمله در مورد رأی‌گیریهای رژیم) بلکه از نظر تفکر سیاسی و اقتصادی (و هم چنین مذهبی و دعاخوانی) نه به «رفقا»ی خود و حتی نهضت آزادی و یا «نیروهای ملی خط تیره مذهبی» بلکه بیشتر به برادران مجاهدین انقلاب اسلامی و جبهه مشارکت اسلامی نزدیکی دارد! موضع‌گیری‌های اخیر در رأی‌گیری مجلس اسلامی هشتم بیش از پیش خطوط نزدیکی‌ به «برادران» و دوری از «رفقا» را ترسیم کرد. البته اینکه بتوان حزب و گروهی را بدون توجه به پیشینه و بنیادهای فکری آن به دنبال خود کشید، جز خیال و موهومات نیست. همانگونه که برای نمونه در مورد ادغام سازمان فداییان خلق در حزب توده ایران عمل نکرد. لیکن وجود این دیدگاه مذهبی و راست در احزاب و گروه‌هایی که مدعی چپ هستند، اگر خوشبین باشیم و گمان «بدی» در کار نباشد، تنها سبب رکود بیشتر و انسداد فزاینده در آنها می‌شود. این مشکلی واقعی است که نهایتا امکان واکنش مناسب را در بزنگاه‌های تاریخی، که کسی را توان پیش‌بینی آنها نیست، از گروههایی می‌رباید که در عمل به دو سو می‌روند یا کشانده می‌شوند. نمونه تجربی چنین انسداد و نهایتا جابجایی‌هایی در همین سالهای اخیر در احزاب آلمان نیز وجود داشته است.
اینکه چرا در بزنگاهی مانند سال 1357 احزاب و گروههای سیاسی نتوانستند مسیر حرکت تاریخ را تشخیص دهند، یکی از پرسش‌های کلیدی تاریخ معاصر ایران است که به سالها بحث و بررسی مستند و کند و کاو نیاز دارد. یک سر آن اما قطعا به نقش مذهب در ایدئولوژی‌های سیاسیِ حتی غیرمذهبی و گاه ضدمذهبی می‌رسد. از همین رو، برای من جوهر فکری رهبران سیاسی و اجتماعی در آن سالها بیشتر مورد توجه است و فکر می‌کنم با آن «جوهر فکری» ایران نمی‌توانست راه دیگری در پیش گیرد. این جوهر در تفکر آیت‌الله روح‌الله خمینی که در کتاب حکومت اسلامی‌اش تدوین و تئوریزه شده بود، همانگونه عمل می‌کرد که در تفکر رهبران سیاسی چپ و راست. تنها دکتر شاپور بختیار و اندک کسانی را که آگاهانه راه وی را درست می‌پنداشتند می‌توان از این تفکر به دور دانست بدون آنکه بتوان تضمینی در مورد بهبودی اوضاع در شرایطی که اگر آنها فرصت هدایت و کنترل شورشهای سراسری را می‌یافتند، ارائه کرد.
آن جوهر فکری چیست؟ ایدئولوژی به مثابه دین! در چنین ایدئولوژی‌هایی قدرت سیاسی ابزار تحقق آن تفکری هستند که در جوهر خود چیزی جز تفکر مذهبی نیستند حتی اگر دین را افیون توده‌ها بشمارند! جهان پیش از حکومت اسلامی نمونه‌های اروپایی آن را در قالب کمونیسم و فاشیسم تجربه کرده بود. نمونه خاورمیانه‌ای آن اما می‌بایست با پیشینه تاریخی و فرهنگی منطقه همخوانی داشته باشد و باید درست مانند کمونیسم و فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم (نازیسم) در اروپا یک نمونه منحصر به فرد در خاورمیانه می‌بود. اگر روح اروپایی کمونیست‌ها و فاشیست‌ها مسیح ناجی را درون خود پروراند که یک بار در پرولتاریا و بار دیگر در نژاد ژرمن حلول کند تا شیطان سرمایه‌داری و «نژادهای پست» را از بیخ و بُن براندازد، روح خاورمیانه‌ای این پدیده نمی‌توانست از اسلام سرچشمه نگیرد و مهدی را برای نجات جهان به یاری نطلبد.
ریشه‌های حکومت اسلامی را به مثابه تحقق ناسیونال اسلامیسم (اسلامیست‌های ناسیونالیست) و فرزند خلف ایدئولوژی‌های کمونیسم و فاشیسم باید در ایدئولوژی‌های مذهبی جست که کاملا دنیوی به نظر می‌رسیدند و با این همه هر یک با ناجیان مسیحانفس خود برای نجات انسان آمده بودند تا وی را راهی بهشتی سازند که در آن تنها «انسان والا» و «انسان برتر» وجود می‌داشت. حکومت اسلامی از آن هر دو بهره‌ای گرفت: «مستضعف» را از پرولتاریای کمونیسم و برتری و فخرفروشی دینی را از نژاد برتر فاشیسم. آنگاه روح خودکامگی هر دو را در خویش جذب کرد تا خود بر این همه عنصری تازه بیافزاید: دین! اگر آن دو، ایدئولوژی‌های سیاسی با جوهر دینی بودند، این ایدئولوژی دینی آمد تا دین سیاسی را با سیاست دینی در هم آمیزد و این اوج نقش مذهب در ایدئولوژی‌های سیاسی است. درست در همین نکته و به همین دلیل است که «نواندیشی دینی» و «روشنفکران دینی» واژگان و عناوینی از اساس ناممکن و بی‌معنی‌اند. چرا که آنها به جای آنکه تمامی نیروی خود را صرف جدایی دین از حکومت و راندن آن به عرصه خصوصی بنمایند (یعنی تنها راه حل ممکن برای به حرکت در آوردن یک چرخه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پویا) تلاش می‌کنند تا «قرائت» جدیدی از یک ایدئولوژی دینی- سیاسی ارائه دهند! درست مانند اینکه کسانی بخواهند «قرائت» جدیدی از کمونیسم و فاشیسم اختراع کنند! ناکامی محتوم آنها نه در خباثت و عقب‌ماندگی برخی روحانیون (که در واقع اسلام را بهتر از آنان در می‌یابند) بلکه در عدم تشخیص اینان در تفاوت بین دین به مثابه اعتقادات فردی و خصوصی با ناسیونال اسلامیسم به مثابه ایدئولوژی سیاسی- دینی برای گسترش و اثبات برتری همان دین و نهایتا تحقق مدینه فاضله‌ای است که در ذهن می‌پرورانند. وگرنه دین را هرگز نمی‌توان از «نو» اندیشید که برای این کار به پیامبری دیگر نیاز هست.
اگرچه امروز جهان با دورانی که کمونیسم و فاشیسم در اروپا میلیونها قربانی را فدای موهومات خود کردند، بسیار تفاوت کرده است، لیکن کار ایرانیان به این دلیل از مللی که گرفتار کمونیسم و فاشیسم بودند، دشوارتر است که آن جوهر فکری که حتی با وجود انکار خدا شدیدا مذهبی بود، این بار با ادعای رسالت از سوی الله (حزب‌الله) تمامی ظرفیت‌های ایدئولوژی‌های زمینی را در خود گرد آورده است. این بار یک ایدئولوژی زمینی و سیاسی به دین تبدیل نشد، بلکه دین بود که به یک ایدئولوژی زمینی و سیاسی تبدیل شد تا قدرت دین و دنیا را یکجا در خدمت گروهی در آورد که بنای مدینه فاضله خود را نهایتا جز در نابودی غیرخودی و در ویرانی بقیه جهان نمی‌بیند. بر چشم بستن در برابر این جوهر فکری و پرداختن به صندوق آرا چه نام می‌توان نهاد؟ تردیدی نیست که اسلامیست‌های ناسیونالیست نیز چون آن دو دیگر ناکام خواهند ماند. لیکن به کدام بها؟! و چه کسانی بیش از همه این بها را خواهند پرداخت؟ کافیست به مردمانی بنگریم که هنوز پس از گذشت چندین نسل، همچنان مُهر پیشینه‌ای سیاه بر پیشانی‌ معاصر آنها خودنمایی می‌کند.
20 مارس 2008




© copyright 2004 - 2008 IranPressNews.com All Rights Reserved