"ارزش زندگی در گستردگی ِ آن نیست،بلکه در استفاده از آن است...من از زندگی ام دو برابر دیگران لذت می برم...اکنون که می بینم زندگی ام در زمان محدود است، می خواهم وزن آن را بیشتر کنم...و از آنجا که مالکیت زندگی کوتاه است، می خواهم آن را عمیق تر و سر شار تر کنم." میشل دو مونتین
اندیشیدن به مرگ یکی از مواردی است که ذهن انسان را بسیار به خود مشغول ساخته است.این که زندگی ِ ما روزی نه چندان دور،پایان خواهد گرفت و ابلیس پیروز مست بر ما چیره خواهد شد و ناچاریم از اینجا که هستیم به دیار ِ عدم رحل اقامت بیافکنیم هراس ایجاد می کند و جانمان را ملول می سازد.تفطن به این مهم و نگران و دل پریش بودن امری طبیعی است. اما اگر این اندیشه بخواهد به گونه ای زندگی را فلج سازد و آن را ناکار آمد و غیر مفید جلوه دهد،امری غیر ضروری و چه بسا زیان بار است.در ماثورات ِ ادیان مختلف آمده است که یاد ِ مرگ آدمی را خشیت و تواضع می آموزاند و در اخلاقی تر زیستن ِ آدمی،او را مدد می رساند.اما اگر یاد ِ مرگ و مرگ اندیشی چنان فربه گردد که مکان را بر زندگی و لذت تنگ سازد و تنعمات انسانی را در نظر خفیف جلوه دهد، آثار مهلک و جان فر سای ِ بسیاری بر جا می گذارد.
امروز جامعهی ما تا حدود بسیاری به این مسئله دچار شده است. مرگ اندیشی و فرهنگ ِ سوگواری همهی زندگی ِ ما را تحت الشعاع خود قرار داده است و این مرگ اندیشی که زمانی کارکردش آفریدن ِ خضوع و فروتنی بود از هدف اصلی ِ خود خارج شده است.کافی است به تعطیلات رسمی ِ خود در سالنامه نظری بیافکنیم تا ببینیم چه حجم کثیری از آن به عزاداری اختصاص یافته است. گویا غم و اندوه بیش از شادی و سرور،دل های ما را می رباید و ما را شیفتهی خود می سازد.و نا گوارتر این که در باور مردم،گویا غم و عزا نشانهی خردمندی است و شادی و شعف نشان ِ لودگی و حماقت. در این عالم سراسر گر بگردی / خردمندی نبینی شادمانه !!. در صورتی که به باور این قلم، خلاف ِ این امر صادق است. به آن کس که از تشنگی در حال تلف شدن است، پند دادن که " آب کم جو تشنگی آور به دست" ، شاید بیان حقیقتی باشد اما حقیقت ِ آن فرد تشنه نیست.به آن کس که از جوع، تاب و توان ندارد، از مضرات پر خوری گفتن شاید رساندن ِ حقیقت به آستانهی آگاهی ِ او باشد اما آن حقیقت، حقیقت ِ او نیست. در جامعهی ما که افسردگی و مرگ اندیشی بیداد می کند ،مدام در معابر و منابر از یاد ِ مرگ سخن گفتن،نه تنها خشیت و خضوع به بار نمی آورد بلکه جامعه را پریشان تر و غمگین تر می سازد.این جامعه و جوامعی از این دست نیاز ِ مبرم به "زندگی اندیشی" دارند.به تقدیس ِ لذت و تنعم جویی. ما نیازمند ِ دلیران و پیام آورانی هستیم که نام و یاد ِ زندگی را مدام در ما دوام بخشند تا بلکه توازن ِ مرگ و زندگی برقرار گردد.
مولانا در مثنوی دفتر سوم داستانی نقل می کند که در آن ایمان نا ورندگان در پیامبران طعن می زنند که شما ما را از لذت جویی و تنعم دور ساختید و ما را فرهنگ ِ "مرگ اندیشی" بخشیدید:
قوم گفتند ار شما سعد ِ خودید
نحس مایید و ضدید و مرتدید
جان ما فارغ بد از اندیشه ها
در غم افکندید ما را و عنا
ذوق جمعیت که بود و اتفاق
شد زفال زشتتان صد افتراق
طوطی نقل و شکر بودیم ما
مرغ ِ مرگ اندیش گشتیم از شما
زمانی که مردمی از یاد مرگ غافل شده اند و از در و دیوار آنان شادی و غفلت می بارد، رسالت ِ پیام آوران، یاد ِ مرگ را زنده نگاه داشتن بوده است. اما امروز که از در و دیوار ما آوای حزین غم به گوش می رسد و یاد زندگی و لذت های آن به فراموشی رفته است، بسیار نیازمند ترویج ِ روح زندگی و تنعم جویی هستیم. نیاز داریم که "طوطی ِ نقل و شکر" باشیم تا "مرغ ِ مرگ اندیش". و مگر جز این است که به قول مولانا پایه و اساس عالم بر غفلت است و هوشیاری را اقلی از مردم تاب می آورند.
استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است
پس نیکو خواهد بود که "طوطی نقل و شکر" باشیم، از زندگی لذت ببریم و عیش ِ خود را با یاد مدام مرگ منغص نسازیم.