خــانه | شنيداری و ديداری | پيامهای خوانندگان | نظرسنجی | جوان | زنان | اقتصادی اجتماعی | پيامک به سران رژيم










آدرس پست الکترونيک info@IranPressNews.com
لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد

يا از ايميل خودتان به آدرس زير ايميل بفرستيد:
IranPressNews-subscribe@googlegroups.com

برای لغو عضويت از خبرنامه لطفا به آدرس زير ايميل بفرستيد
IranPressNews-UNsubscribe@googlegroups.com

تازه ترين اخبار ما را در سايت يا وبلاگ خودتان بگذاريد



آدينه، 28 تیر ماه 1387 برابر با 2008 Friday 18 July

گپی با غریبه؛ گزارشی تکاندهنده از شهر یزد

وبلاگ ورجاوند

اولین پرواز با هواپیما را در ایران پس از اقامت چند روزه در زاهدان به یزد تجربه کردم که خاطره انگیز بود. از مشاهدات در فرودگاه زاهدان همین بس که بیشتر به قلعه نظامی شبیه بود تا محلی امن برای پرواز. تعداد افرادی که مسلسلی بر شانه یا سلاحی کمری بر پهلو داشتند و بیسیم در دست فشار میدادند از تعداد کارکنان و مسافران بمراتب بیشتر بود. پس از دو بار بازرسی بدنی و زیر و رو کردن محتویات بار و توشه ، دیگر جائی نمانده بود که سرکی نکشیده باشند. هنوز چند لحظه از حرکت آهسته هواپیما بر روی باند نگذشته بود که تقریبا همزمان از چند نقطه هواپیما فریاد بلند شد که: بسلامتی امام زمان صلوات. بیش از نیمی از مسافران زیر لبی و فقط تعدادی با صدای بلند صلواتی فرستادند و پس از چند لحظه مجددا فریادی بلند شد که بسلامتی و پایداری جمهوری اسلامی صلوات. فقط سه یا چهار نفر پاسخی دادند و سکوت برقرار شد. یادم بدوران اتوبوسهای دماغ دار 50 سال پیش و مسافران آن دوره افتاد که تا مقصد بسلامتی شوفر و شاگرد و چرخ ماشین و سگ و سوتک درخواست صلوات میشد. زمان عوض شده بود ولی مردم فریبی و حماقت پروری بهمان صورت مانده بود.

هواپیما بسیار کثیف ، مهماندار ریشو بسیار بی ادب و طلبکار ارث پدر. آب نباتی که با سبد پلاستیکی بسوی مسافر جلوئی ما دراز کرد و به طعنه گفت حاج آقا فقط یکی بردار تا به بقیه هم برسد. مرد محترمی که با پسر جوانی در ردیف جلو نشسته بودند زحمت بخود ندادند که نگاهی و حتی تشکر کنند. نشستن هواپیما در فرودگاه یزد و باز شدن درب هواپیما بداد خیلی ها رسید که از شدت گرما و بوی دود نفت داخل هواپیما عاجز شده بودند.

در فرودگاه یزد همه با عجله در حال گریز از محیط فرودگاه و پناه بردن به خنکی خانه و کاشانه خود بودند. یکی از دوستان حاجی امیر در انتظار ما بود و پس از سلام و تعارف خیلی گرم و ماچ و بوسه های زیاد ، بخانه وی در محله صفائیه رفتیم. خانه بسیار بزرگ و کاملا نشانه مکنت و ثروت صاحب خانه بود. در طول راه حاجی از وی تعریف زیادی میکرد که پدر منصور خان صاحب ثروت و مکنتی زیادی نبود بلکه یک باغ بزرگ انار داشت و با کشاورزی و باغداری زندگی میکرد. پس از مرگ زودرس از خود چند قواره بزرگ زمین که ارزش کشاورزی نداشت و دو باغ بجا گذاشته بود ولی همین زمین ها پس از سالها جزئی از شهر شده و سر به قیمتهای جهنمی زدند. خودش تاجر است و با کمک دو پسرش در دوبی واردات لوازم خانه دارند و صادرات میوه و بخصوص انار و بادام.

بمحض رسیدن به خانه به زیر زمین بسیار خنکی منتقل شدیم که منقل و بافور آماده و چای داغ و چند ظرف شیرینی و شربت خنک انتظار ما را میکشید. با ذکر آنچه در زاهدان بر من گذشته و تائید حاج امیر از کشیدن تریاک معاف شدم ولی از شیرینی های تازه و معطر نمیشد گذشت. پس از ساعتی سر صحبت باز شد و میزبان از جوانی و زمان انقلاب و بعد از آن صحبت راند که یزد شاید تنها شهر ایران بود که قبل و بعد از انقلاب حتی یک کشته هم نداد و حتی رئیس ژاندارمری یزد سرهنگ ش. از اهالی لامرد فارس بعد از انقلاب آزادانه به سرزمین خود بازگشت. از روحانی انقلابی شهید و گرانمایه! شیخ صدوقی صحبت راند که این آیت الله بزرگوار و نماینده خمینی و نماز گزار جمعه در تمام طول دوران بعد از انقلاب از دزدی و پستی و رذالت و خونریزی و قتل و چپاول و شهوترانی و مال اندوزی لحظه ای فروگذاری نکرد و تا زمانی که مزد جنایات خود را دید کمتر خانواده زندانی و غیر زندانی در یزد زخم تیغ این مردک دزد و بیشرف زخمی بر تنشان نیامده بود. بسیاری از املاک مردم را ابتدا وقفی خواند و بنفع خود مصادره و سپس همه را تبدیل به احسن کرد و پس از مرگ شهید سوم محراب نامیده شد و فرزند خلف این شهید! بار این زحمت طافت فرسا را بدوش کشید و با ایجاد بنیاد صدوق به غارت مال و منال مردم زیر لوای جمهوری عدل و داد اسلامی ادامه داده است. میگفت برای حفظ امنیت و باز گذاشتن دست وی در غارت و چپاول مردم و باجگیری از این و آن ، این شهید زاده 200 آدمکش در اختیار دارد و هم اکنون به غارت خلق و دادن سهم امام به دفتر رهبری مشغول است بشرطی که نامی از وی در هیچ کجا نبرند! از ثروتهای بادآورده این و آن شیخ و فرمانده سپاه و مدیر و مسئول و استاندار و سایر ماموران ریز و درشت حکومتی نام برد و اینکه آبدارچی سابق و بیسواد شیخ صدوق به عنایت اسلام فقاهت ولی به میلیارد میگوید زکی و دارای دو دکترای معدن شناسی از ایران و سوریه است! این آبدارچی سابق با اتوموبیل بنز ضد گلوله رفت و آمد میکند و دو اتوموبیل مسلح دیگر نیز وظیفه حفظ جان ایشان را دارند.

از فقر و فاقه و سقوط اخلاقی مردم و بخصوص روستائیان تازه به نان و نوا رسیده صحبت کرد و از فساد اداری و رشوه خواری حکومتی که امری پیش پا افتاده و کاملا قابل قبول ریز و درشت مردم. از عدم پاسخ گویی مسئولان در همه امور گرفته تا غارت بیت المال و پشتیبانی سران قوم از یکدیگر. میگفت هیچکس نمیداند بودجه استانی بکجا میرود و از طرفی این همه ثروت را سردمداران از کجا آورده اند و اینکه کسی نیز توان پرسش ندارد که اگر زیر شن صحرا نرود مسلما سر از زندان طبس در میآورد. از زندان مخوف یزد و طبس مملو از جوانان دانشجوی تحصیل کرده ایست که نا عدالتی را دیده اند و حق را طالب بوده اند و اینکه خودش در زندان یزد مدتی مهمان بوده و آب خنک خورده و با پرداخت 500 میلیون آزاد شده است. از عدم امنیت در شهر و خارج از شهر و آدم ربایی و فحشا و اعتیاد و رشوه گیری و .... کارخانجاتی که در خارج از شهر ساخته شده و بشدت حراست میشوند ولی معلوم نیست چه تولید میکنند سخن راند. فلاکت و بدبختی مردم را در لوای ولی فقیه که خود را بخواب خرگوشی و بی اطلاعی از امور و واقعیات زده و برای بقای خود از هیچ خیانت و جنایتی فروگزار نمیکنند.


گپی با غریبه

فردا عصر که هوا قدری بهتر بود میزبانان را تنها گذاشته و با راهنمایی آنان ولی با پای پیاده به پارک زیبایی که نزدیک بود رفتم. مدتی نشستم و از هوای فرح انگیز عصر کویری لذت بردم و به مردم نگاه میکردم و در دلم آرزوی کسی که سر صحبتی باز کند. مردی میانسالی با ریش کوتاه و تمیز همراه پسر خردسالی مرا دید و بمن نزدیک شد و بدون مقدمه سر صحبت را با سلام و تعارف باز کرد. با لهجه بسیار علیظ یزدی صحبت میکرد و سعی فراوان داشتم معنی بسیاری از کلمات را درک کنم. توضیح داد مدتهاست به این پارک میآید و نوه خود را با طبیعت آشنا میکند و تا کنون مرا ندیده است! برایش قدری از خودم و مسافرتم توضیح دادم. کم کم با لهجه وی آشنا میشدم و او با متانت و طمانینه خاصی که از ادب ذاتی وی سرچشمه میگرفت از روزگار و وضعیت گفت. سیگاری تعارف نمود و با هم دودی کردیم و از خاطرات گذشته و انسانیت و شرف مردم یزد سخن گفت که این حرفها برای دلخوشی است و دیگر خریداری در این بازار آشفته ندارد. میگفت جوانان هیچ چیز ندارند که به آن دلخوش باشند. محلی برای دور هم جمع شدن و بحث و تبادل نظر ندارند. همه جا جاسوسان رژیم هستند و از هر سه دانشجویی یکی حقوق بگیر و فرزند و برادر و در هر حال وابستگی نسبی و سببی و مالی به رژیم دارند. مردم در خانه و مدرسه و بازار و محل کار تحت کنترل و مراقبت دایمی هستند. در این شهر که هم اکنون از یک میلیون بیشتر جمعیت دارد هیچ جای تفریح نیست و حتی در این پارک هم مردم و بخصوص جوانان تحت مراقبت و گاهی تفتیش بدنی هستند. با این حال خودشان منبع فسادند و تمام مواد مخدری که در شهر بفروش میرسد تحت نظارت خودشان است. از صیغه شرطی صحبت کرد و توضیح داد صیغه یکشبه به مبلغ 50 تومن با دختران 14 یا 15 ساله را صیغه شرطی میگویند. اغلب دختران فاحشه در اینجا از روستاهای دور و نزدیک میآیند و تنها علت تن فروشی آنان فقر و بی فرهنگی است. بسیاری از آنان را پدرانشان میفروشند! و توضیح داد اغلب دختر ها به بهای 100 تا 200 تومان به صیغه یا حتی عقد دلالان در میآیند و مدتی بعد در شهر و دیار دیگری آنان را به قیمت بالا و برای مدت معینی در اختیار این و آن پولدار قرار میدهند که صد البته به صغر سن آنان بستگی دارد و سفیدی پوست و زیبایی کودک. میگفت متاسفانه اکثر مشتریان موقتی پیرمردانی هستند که با پوند و دلار و یورو و از خارج آمده اند و دلال مطمئن است متاع را از دست نداده بلکه تن وی را به مدت معینی اجاره داده است. گفت همین سه هفته پیش دختری 13 ساله شمالی را بقیمت 3000 دلار به صیغه شرطی مرد مسنی دادند که ظاهرا برای دیدن اقوام و سر زدن به املاک اجاری خود به یزد آمده بود ولی در واقع از 4 ماه قبل با دلالان در تماس بود که فقط دختر سفید و باکره برایش فراهم کنند!

ادامه داد ... پولهای باد آورده و فقر فرهنگی و به جهالت کشیدن مردم و از همه بدتر نبود آزادی فردی و اجتماعی باعث وجود فحشا شده و با 50 تومان میتوان زنی جوان را یکشبه صیغه نمود که البته ماست مالی شرعی هم شده و مشکلی برای هیچکس فراهم نمیکند. تفریح جوانان پولدار سیگار و مشروب قاچاق وارداتی و مواد مخدر و چاشنی آنهم لذت های گذراست. کار به جایی کشیده که زنان شوهر دار هم به این خیل بزرگ فاحشگان شرعی پیوسته اند.

میگفت روزی نیست که در همین یزد کوچک یکی دو مورد خودکشی و یا قتل ظاهرا ناموسی نباشد ولی گوش هیچکس بدهکار این حرفها نیست. از روحانی و سپاهی و دولتی و مامور ، همه خر خود را سوارند و برای مردم عادی کوچه و بازار فقط بقا مطرح است البته بهر قیمتی حتی بی شرافتی.




© copyright 2004 - 2008 IranPressNews.com All Rights Reserved