اشپیگل در مارس 1979 نوشت: بسیاری از کسانی که کمک کردند تا شاه و خاندان او سرنگون شوند، از نتیجه این انقلاب خشنود نیستند. احتمالا یکی از این ناراضیان باید این شعار را بر دیوار خیابانی در تهران نوشته باشد: «جاوید شاه، درود بر خمینی، مرگ بر سی و پنج میلیون احمق!»
*****
الاهه بقراط
پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ایران
با استناد به مجله «اشپیگل»
بخش پنجم
خلاصه بخش پیش: پس از اصلاحات دهه شصت میلادی، شاه با آرزوهای بزرگ در سیاست داخلی، در نوسانهای سیاسی بین شرق و غرب، سرانجام در سیاست خارجی جانب غرب و آمریکا را گرفت. برنامههای بزرگ اقتصادی باید به ایران یاری میرساندند تا نه تنها به قدرت منطقهای بلکه به یکی از «پنج کشور قدرتمند جهان» تبدیل شود.
در این بخش با نگاهی به گزارشهای اشپیگل میخوانید که قدرتهای جهانی، اعم از شرق و غرب، چگونه با سلاح نفت، زمین را زیر پای شاه خالی میکنند و ایران را بلافاصله پس از انقلاب اسلامی به ورطه جنگی میفرستند که در آن همه سود بردند جز مردم ایران و عراق.
*****
در این میان، هر بار که پای برنامههای مشترک اقتصادی بین ایران و آلمان به میان میآمد، گزارشهای ناخوشایند از اشپیگل ناپدید میشدند. با این همه، توافق سال 1973 مبتنی بر تأسیس یک پالایشگاه عظیم، ناکام میماند. شاه برنامههای خود را برای کشورش در یک گفتگو با اشپیگل (04 ژانویه 1974) مطرح میکند. در این گفتگو او درباره منابع و امکانات ایران لاف زده و میگوید:
«ما دو دلیل قانعکننده برای تأسیس صنایع اتومبیلسازی داریم. یک دلیل این است که هیچ کشوری در جهان نمیتواند فولاد را به قیمتی که ما تولید میکنیم، تولید کند چرا که ما دارای منابع آهن و گاز هستیم و به همین دلیل میتوانیم فولاد را به نصف آن قیمتی تولید کنیم که شما تولید میکنید. دلیل دوم مساحت و فاصله عظیم شهرهای ماست. کشور ما کوهستانی است. به بسیاری از مناطق نمیتوان با اتومبیل رفت و آمد کرد. در طول ده سال آینده جمعیت کشور ما بالغ بر 45 میلیون نفر خواهد شد. تا ده سال دیگر ما به قدرت خرید عظیمی دست خواهیم یافت. آن وقت ما درآمد سرانهای در کشور خود خواهیم داشت مانند آنچه شما در جمهوری فدرال آلمان دارید».
در پاسخ این پرسش که آیا ایران قصد فروش این اتومبیلها را در بازار جهانی دارد، شاه میگوید:
«چرا که نه؟ چه کسی میتواند با قیمتی که ما ارائه میکنیم، رقابت کند؟»
این برنامهها اما به صورت آرزوهای پادشاهی که میخواست مرزهای امکانات خود را زیر پا بگذارد، بایست بر روی کاغذ میماندند. چرا که اگر بازار نفت علیه ایران به حرکت در میآمد، آنوقت این برنامهها محکوم به شکست بودند. و اتفاقا درست همین حرکت خیلی زود روی داد. درآمدهای نفتی مرتب کاهش مییافتند و نمیتوانستند توقعات موجود را پاسخ دهند.
سالهای دهه هفتاد سرشار از گزارشهایی درباره موقعیت اقتصادی ایران، برنامههای اقتصادی و روابط اقتصادی با ایران هستند. در طول دو سال، از سال 74 تا 76، هیئت تحریری اشپیگل سه گفتگو با شاه انجام میدهد. و هر بار پرسشها بر سر اقتصاد، نفت و همکاری بین ایران و آلمان است. کاملا دیده میشود که برنامههای همکاریهای اقتصادی ایران و آلمان مانند حباب صابون میترکند و به جای آلمان، این آمریکا و انگلیس و فرانسه و ژاپن هستند که در ایران جا باز میکنند. یک سال بعد اشپیگل با شادی ناشی از شکست دیگری، گزارش میدهد:
«وقتی که در سال 1974 سیل درآمدهای نفتی به ایران جاری شد، شاه اعلام کرد که در طول یک نسل ایران به یکی از پنج قدرت بزرگ جهانی تبدیل خواهد شد. اما حالا پس از سه سال، رؤیاهای یکی از آخرین پادشاهان مطلقه به یک سراب دسترسی ناپذیر تبدیل میشوند: جهش بزرگ به جلو، یک برنامهریزی خطا بود. ریخت و پاش و تورم افزایش مییابد. چراغهای ایران، این غول انرژی، یکی پس از دیگری خاموش میشوند» (ایران: رؤیای ناکام ابرقدرتی؛ جهش بزرگ با پای لنگ؛ 15 اوت 1977).
درباره دلیل این ناکامی اما اشپیگل پیش از این، اگر چه خیلی کوتاه، گزارش داده بود:
«از زمانی که عربستان سعودی و امارات متحده عربی نفت خود را ارزانتر از دیگر اعضای اوپک میفروشند، صادرات نفت ایران تا سی و هشت درصد، و درآمد روزانه آن تا بیست و سه و نیم میلیارد دلار کاهش یافته است. معلوم نیست که آیا شاه میتواند به مفاد قرارداد گاز با اتحاد شوروی عمل کند یا نه. چرا که کاهش تولید نفت همزمان به معنای کاهش تولید گاز است» (حساب منفی شاه؛ 14 ژانویه 1977).
غرب فقط از این راه میتوانست شاه را متوقف کند. و کرد. با نفت ارزان و کاهش درآمدهای نفتی، دیگر امکانی برای تحقق برنامههای رؤیایی باقی نمیماند. غرب اینگونه فرش را از زیر پای ایران کشید.
در سال 1978 افغانستان با یک کودتا به دامان اتحاد شوروی افتاد. «خطر سرخ» غرب را نگران ساخته بود. ایران باید نقش دیگری بر عهده میگرفت و به یکی از اعضای استراتژیک به اصطلاح «کمربند سبز» تبدیل میشد.
امروز (ژانویه 2008) اشپیگل در مقالهای زیر عنوان «مبارزه بر سر پاکستان؛ سوء قصد به بینظیر بوتو، القاعده و بمب اسلامی» درباره «آژیر خطر سبز» (31 دسامبر 2007) مینویسد. لیکن ظاهرا هیچ کس علاقه و وقت ندارد تا به این موضوع بپردازد که کی، چگونه و کجا این آژیر خطر آغاز شد.
به این ترتیب، نخستین ماههای سال 1979 با یک گفتگو با زمامدار جدید ایران به پایان میرسند: آیتالله خمینی. گفتگو درباره «نقش دین در حکومت» است. هنوز دو ماه از این مصاحبه نمیگذرد، که همگان در خیابانهای تهران به «نقش دین» پی میبرند.
«یا روسری یا توسری» عنوان یکی از گزارشهای اشپیگل است که توسط یکی از اعضای تحریری این مجله به نام اریش ویدمان Erich Wiedemann درباره «زندگی روزانه انقلابی در ایران» تهیه کرده است. او مینویسد: «بسیاری از کسانی که کمک کردند تا شاه و خاندان او سرنگون شوند، از نتیجه این انقلاب خشنود نیستند. نه بازرگان نخست وزیر، و نه میلیونها ایرانی که با این انقلاب شغل خود را از دست دادهاند. احتمالا یکی از این ناراضیان باید این شعار را بر دیوار خیابانی در تهران نوشته باشد: «جاوید شاه، درود بر خمینی، مرگ بر سی و پنج میلیون احمق!» (19 مارس 1979).
پس از انقلاب اسلامی
ایران پس از انقلاب اسلامی برای آلمان چه اهمیتی داشت؟ دیگر ملایان بر اریکه قدرت تکیه زده بودند. بنا بر یکی از تیترهای اشپیگل که با عاریت از شعر حافظ و آنچه مردم آن زمان در کوچه و بازار میخواندند: دیو چو بیرون رود، فرشته در آید، «دیو» رفته و «فرشته» آمده بود. حال، مجله اشپیگل درباره چه چیز گزارش میدهد؟ چگونه و چرا؟
پیش از آنکه خمینی با یک جت فرانسوی به تهران پرواز کند، تمامی برنامههای اقتصادی ایران با کشورهای غربی، از جمله با آلمان، متوقف شده بودند. تأسیسات نیمهکاره مانند مخروبه به نظر میرسند. آمریکاییها نیز دیگر در ایران نیستند. عقبنشینی آمریکا از ایران، بسیاری از حکومتهای حاشیه خلیج فارس را دچار نگرانی ساخت. شورویها تلاش میکنند عربستان سعودی را به سوی خود جلب نمایند. کشورهای صنعتی در برابر یک بحران نفتی جدید قرار گرفتهاند. ایران، این دومین تولیدکننده نفت جهان، میخواهد شیرهای نفت خود را ببندد.
اشپیگل گزارش میدهد: «کسب قدرت برای آیتالله خمینی آسانتر از حفظ آن بود» چرا که در برابر تصورات اسلامی او از حکومت و دولت، مقاومت وجود دارد. با گذشت زمان اما حفظ قدرت برای خمینی بیش از پیش آسان میشود. از یک سو با اعدامهای سازمانیافته مخالفان انقلاب اسلامی و به وسیله سرکوب همگانی که از هزار و چهارصد سال پیش یکی از ابزار شناخته شده اسلامیهاست، و از سوی دیگر با مردمی نشئه و مدهوش یک زندگی جدید در آزادی و رفاه که آگاه نیست چه در حال روی دادن است. مردم اطاعت میکنند، بدون آنکه فکر کنند. در عوض آیتالله خمینی و «فداییان اسلام» با فکر روشن و برنامههای مشخص حکومت میکنند.
نتیجه این وضعیت نمیتواند چیز دیگری غیر از این گزارش اشپیگل باشد: «در حالی که اقلیتهای قومی مانند کردها و بلوچها برای استقلال خود میجنگند، اقلیتهای مذهبی مانند یهودیان در ایران بیش از پیش مورد فشار قرار میگیرند» (در انتظار و دعا؛ 05 مارس 1979).
سرکوب خشن در سراسر کشور گسترش مییابد. اقلیتهای قومی و مذهبی، دانشجویان، زنان، دگراندیشان، چپها و لیبرالها، همگی با خشونت تمام قلع و قمع میشوند در حالی که خارج از ایران، اروپاییان در کنار شورویها تلاش میکنند از غیبت آمریکا به بهترین شکل به سود خود استفاده کنند.
آلمان نمیخواهد ایران را زیر فشار قرار دهد. اشپیگل مینویسد: «با وجود فشار آمریکا، آلمان قصد مشارکت در فشار اقتصادی بر ایران را ندارد. به نظر آلمان این نوع فشارها برای هیچ کس سودی در بر ندارد» (از قرار معلوم مجبوریم؛ 17 دسامبر 1979).
در دهه هشتاد نیز بر سر حمله نظامی هدفمند آمریکا به تأسیسات نظامی ایران حدس و گمان زده میشد. «جنگ» حتی اگر هرگز روی ندهد، لیکن همواره برای خبرگزاریها و رسانهها به عنوان «خبر بزرگ» Big News عمل میکند.
خیلی زود پس از انقلاب اسلامی، همه اخبار و گزارشها در یک قاب جدید و هیجانانگیز، ارائه میشوند. نخست ماجرای گروگانگیری در سفارت آمریکا در تهران (4 نوامبر 1979 تا 21 ژانویه 1981) و بعد جنگ ایران و عراق (22 سپتامبر 1980 تا 20 اوت 1988).
444 روز گروگانگیری برای رسانهها یک رؤیای خبری به شمار میرود. علاوه بر این یک اکازیون جالب مانند هشت سال جنگ هم بر آن افزوده شد. جنگی که طی آن، شرق و غرب، و حتی اسراییل به هر دو طرف اسلحه میفروختند. سالهای دهه هشتاد پر از گزارشهای مختلف درباره تجارت اسلحه هستند. «اسلحههای شوروی برای عراقیها و ایرانیها، هواپیماهای آمریکایی که از لیبی برای آیتالله تدارکات تسلیحاتی میفرستند، هواپیماهای شوروی که دستگاههای نظامی از عربستان سعودی برای عراق میبرند، اسراییلیها که با موافقت سوریه از طریق بیروت برای ایران وسایل نظامی میفرستند. ظاهرا برای کسانی که به جنگی که در منطقه سرشار از ذخایر نفتی در گرفته است، یاری میرسانند، دشمنیهای قدیمی به شمار نمیآیند... اینکه دو طرف [ایران و عراق] تا کی میتوانند به این جنگ، که گاه از سوی آمریکاییان زیر عنوان «جنگ میکی ماوس» به مسخره گرفته میشود، ادامه دهند، به دلیل شمار زیاد کسانی که به این جنگ آن هم بطور نامنتظره و غیر قابل حساب کمک میکنند، اصلا قابل پیشبینی نیست» (ایران و عراق: چه کسی به آنها اسلحه میدهد؟؛ 24 نوامبر 1980).
در همین زمان اما کمر مردم ایران زیر فشار ترور و سرکوب دولتی خم شده است. «فضایی مانند آنچه بر انقلاب فرانسه در دوران روبسپیر حاکم بود، بر آسمان ایران سنگینی میکند. مردم از دستگیری و اعدام میترسند. و ملایان از کسانی وحشت دارند که با عملیات تروریستی هر بار دست به سوء قصد میزنند بدون آنکه هویت آنها معلوم شود» (ایران: پدران باید فرزندان خود را معرفی کنند؛ 07 سپتامبر 1981). ترورهای آن زمان با اینکه بسیاری به عنوان مجرم و افراد مظنون اعدام شدند، لیکن هرگز روشن نشد که کار چه کسانی بوده است.
اشپیگل بر اساس نامه یک شاهد عینی که به آیتالله خمینی نوشته بود، زیر عنوان «روز خون و آتش» درباره صادق خلخالی، حاکم شرع بدنام گزارش میدهد که گاه در هر ساعت تا هفتاد حکم اعدام صادر میکرد.
گزارشهای سالهای دهه هشتاد مملو از خون، اعدام، جنگ و سرکوب است. این واقعیات اگرچه در آن دوران چهارچوبهای ژورنالیستی را درباره ایران تعیین میکرد، لیکن همزمان تصویری بسیار منفی از ایران به طور عام به نمایش میگذاشت. درباره مقاومتها و دگراندیشان گزارشی داده نمیشود. تصویر زمامداران اسلامی و حکومت الله (این عنوان را رسانههای آلمان با علاقه به کار میبرند) به تصویر ایران و مردم آن تبدیل میشود. بر اساس همین تصویر، ایرانیان نه تنها در آمریکا و از سوی آمریکاییان، که به هر حال دلایل خود را برای احساسات منفی خود نسبت به ایرانیان داشتند، بلکه هم چنین در اروپا زیر فشارهای اجتماعی قرار میگیرند. در رسانههای آلمان هیچ مرزی بین حکومت الله که ایرانیان را سرکوب و اعدام میکند، با ایرانیانی که سرکوب و اعدام میشوند، وجود ندارد. به ندرت میتوان گزارشی درباره مقاومت در ایران یافت تا به این وسیله بتوان نه تنها تصویر کشوری را که در حال غرق شدن در بنیادگرایی اسلامی بود، کمی ملایم کرد، بلکه بتوان از این راه کمی هم به مقاومتکنندگان یاری رساند. به این ترتیب تصویر ایرانیان در قاب منفی وحشت در سراسر جهان به نمایش در میآید.
شاید بتوان این شرح کوتاه اشپیگل را به عنوان نمونه تصویر ایران در دهه هشتاد ارائه کرد: «آیتالله احساس اطمینان میکند: هزاران ایرانی که در برابر حکومت وی مقاومت میکردند، اعدام شدند. توده مردم در وحشت بسر میبرد. تنها خطری که اکنون رژیم را تهدید میکند، دوگانگی درونی خود ملایان است» (11 ژانویه 1982).
ولی نه اطمینان آیتالله، نه مقاومت مخالفان و نه دوگانگی درونی حکومت، هیچ کدام چون عناصر ثابت باقی نماندند. بیاطمینانی رژیم، گسترش دامنه مخالفان و جنبشهای اجتماعی و تشدید تناقضات درونی حکومت، به مثابه پیامدهای ناگزیر نظام حاکم بر ایران بیش از پیش به عناصر غالب مناسبات سیاسی تبدیل شدند.
پایان بخش پنجم
ادامه دارد