تابستان 67، ماههای بیم و امید و فصل شادی و غم، با هم بود. سایه سیاه جنگ آسمان ایران را ترک می گفت. هیولای کینه و انتقام درون زندان های ایران بیداد می کرد. نسل امروز و نسل های آینده باید بدانند چه سکوت سهمگینی در دهه شصت در ایران و جهان برقرار بود. باید بدانند نسل ما چه تنها بود. چه بی دفاع بود و در چه نبرد نابرابری گرفتار آمده بود و با این همه از جان گذشت تا آرمان آزادی خواهی اش زنده بماند. به راستی مقصر این همه فاجعه و کشتار، از جنگ تا اعدام های سراسری، کیست؟ نمی توان جنایات رژیم را محکوم کرد و نقش کژ گروه های سیاسی و یک جامعه ناهنجار را در آنها ندید. واقعا نقش کسانی را که هم یاد اعدام شدگان را گرامی می دارند و هم به اعدام کنندگان رأی می دهند، بر اساس کدام اخلاق دوگانه و کدام سیاست مبتنی بر دمکراسی و حقوق بشر می توان توضیح داد؟
*****
کیهان لندن / 4 سپتامبر 2008
الاهه بقراط
www.alefbe.com
www.elahe.de
بیست سال بعد:
مقصر اصلی اعدامهای سراسری کیست؟
بیست سال است که هر سال، از نیمه مرداد، دلشورهای غریب مرا فرا میگیرد. یاد خاطرات تلخ دهه شصت بر فکر و جان سنگینی میکند. خبر اعدامها که اوایل انقلاب از رادیو و تلویزیون نیز پخش میشد، به گوشههای دور از چشم صفحات درونی مطبوعات منتقل شده بودند. دوران بیخبری با تثبیت گام به گام نظام جمهوری اسلامی آغاز شده بود. قلع و قمع گروههای سیاسی، حتی آنهایی که صمیمانه به حکومت اسلامی یاری رسانده بودند و بین «اسلام» و «سوسیالیسم»، مانند امروز بین «اسلام» و «دمکراسی»، هیچ تفاوتی نمیدیدند، به خشنترین شکل ممکن دنبال میشد و به گمان رژیم، مراحل پایانی را میگذراند.
تعقیب و گریز، دستگیری و شکنجه و اعدام و گاه «توبه» و تبعید، به سرنوشت و زندگی روزانه کسانی تبدیل شده بود که با آرمانخواهی ویژه و تکرارناشدنی آن نسلِ جهانشمول، میخواستند آنچه را به نام «انقلاب» آغاز شده بود، به انجام برسانند. نتیجه اما با پرورش اژدهای هفتسری که از دل قرون به نام حکومت دینی در مغز و قلب انقلاب اسلامی نطفه بسته بود، جز جنگ و اعدام درون مرزهای ایران نبود، که با تلاشهای امیدوارانه تبعیدیان در آن سوی مرزها و در زیر سایه سهمگین ترور همراه میشد.
دهه شصت اما پایان نیافت و بسی طولانیتر از ده سال، دامنه تلخ خود را به شکل بیتفاوتیهای انبوه، در جامه کلاهبرداریهای برادرانه، و در کشاکش غم نان و چکمه گزمههای «امنیت اجتماعی» و در سایه چوبههای «مدرن» اعدام بر هیولاهای جرثقیل در خیابانها، در کنار جنبشهای اجتماعی آرام، متین و گاه خاموش، گستراند. آنان که آمر و عامل جنایتهای دهه شصت و پس از آن بودند، همچنان بر جای ماندند و دست آنهایی را که پایینتر مانده بودند گرفته و به رهبری و ریاست و وزارت و وکالت رساندند. ارکستر ناهنجار انقلاب اسلامی و جمهوریاش با به کار گرفتن سه نسل از معتقدان نظامی و روحانیاش، هرگز تا به این اندازه کامل و پُر و پیمان نبوده است.
نماد و نقطه عطف
تابستان 67 اما به نماد عملکرد خشن و غیرانسانی جمهوری اسلامی نه تنها در زمینه دمکراسی و حقوق بشر، بلکه به نشانهای از ناتوانی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی این رژیم تبدیل گشت. هنگامی که ناکامی ناگزیر در عرصه سیاست بینالمللی و جهانگشایی جاهطلبانه که قرار بود با جنگ از راه «کربلا» به «قدس» برسد، در برابر چشمان رهبر انقلاب اسلامی و بنیانگذار حکومت دینی که خدا نیز وی را در این راه تنها گذاشته بود، قرار گرفت، تلاش کرد تا تلخی زهر شکست را با اعدامهای سراسری شیرین کند. در عین حال، پایان جنگ به معنای از دست رفتن بهانههای تعلل و آغاز بازسازی کشوری بود که مردمانش با انقلاب و تحمل جنگی هشت ساله بر انبوه توقعاتشان افزوده شده بود.
حکومت اما به رسم صدقه، تنها توانست خانوادههای قربانیان جنگ، معلولان و اعوان و انصار خود را که در سپاه و بسیج گرد آمده بودند، دست کم تا مدتی زیر بال و پر خود بگیرد. امروز پس از بیست سال که از پایان جنگ میگذرد، هنوز شهرهای جنوبی ایران در رؤیای بازسازی بسر میبرند. معلولان به معترضان اجتماعی پیوستهاند، بسیاری از خانوادههای قربانیان جنگ نمیدانند عزیزانشان برای کدام هدف، جان شیرین باختهاند، و انبوه پاسداران و بسیجیان، یا به مزدوران سرکوب تبدیل شدهاند و یا در تناقضی غریب بین گذران زندگی و حقیقت رهبران سیاسی و دینی خویش آمادهاند تا هر آینه برای پاسداری از چیزی غیر از حکومت اسلامی بسیج شوند.
تابستان 67 نماد یک نقطه عطف نیز هست. نقطهای که در آن فعالیت یک نسل پایان میگیرد بدون آنکه آرمانش برای یک زندگی بهتر با وی به گورهای جمعی سپرده شود. همه آن مفاهیمی که آن نسل با آن دست و پنجه نرم میکرد، در جستجوی تعاریف واقعی آنها، از درون نسل بعدی سر بر آورد: مارکسیست، کمونیست، سوسیالیست، لیبرال، دمکرات، راست، چپ، انقلابی، محافظهکار، اصلاحطلب، مشروطهخواه، سلطنتطلب، جمهوریخواه...
جمهوری اسلامی برخی از این مفاهیم را فکاهیوار و کاریکاتورگونه به عاریت گرفت تا هم آنها را از معنای رایج، بینالمللی و علمی خود خالی کند و هم بتواند دستهبندیهای درونی خود را تعریف نماید چرا که دیگر بر خلاف سالهای اوایل انقلاب نمیشد به زبان منسوخ «امام» با واژههایی چون «طاغوت»، «منافق»، «انصار» و یا «خوارج» این گروهبندیها را در زبان سیاسی به نمایش گذاشت.
گذشت زمان اما بیش از پیش نشان داد با کلمات نمیتوان واقعیت را تغییر داد. آنها هر نامی که بر خود و یاران یا رقبای خودیِ خویش بگذارند، باز هم همگی مدافعان یک حکومت دینی هستند که سی سال ایران را از روند تحولات مثبت منطقهای و جهانی اساسا منحرف ساخته است. طنز تاریخ را ببینید که برای نخستین بار، داستان مشهور کلمه «مار» و شکل «مار» این بار در عمل بر ضد کسانی تبدیل شد که میخواستند درک ناشی از نگاه و تجربه را در برابر آموزش و سواد علمی قرار دهند: آنها هر آنچه هم از «راست» و «چپ» خود بگویند، هر آنقدر هم از «اصولگرا» و «اصلاحطلب» و غیره بنویسند، مردم به نگاه و به تجربه بر روی «شکل» آنها و هر آنچه روزانه از آنها میبینند و میآزمایند، انگشت میگذارند. اگر نسل 67 با تکیه بر آرمان میدانست، حکومت دینی برای این کشور، آزادی و عدالت به همراه نخواهد داشت، نسل کنونی به مشاهده و تجربه آموخته است برای رسیدن به دمکراسی و حقوق بشر باید این حکومت را پشت سر نهد. نکته قابل تأمل این است که شکل این گذار را خود حکومت با سیاستهایی که در پیش میگیرد، تعیین میکند و اینکه کسانی پیشاپیش و پیامبرگونه این یا آن شکل را تأیید یا تکذیب میکنند، نقشی در راهی که هر حکومتی پیش پای مردم مینهد، بازی نمیکند. ما در ادامه آن راهیم اگرچه نمیدانیم در میانهایم و یا در پایان آن. آنچه اما مسلم است، اینکه، در آغاز آن نیستیم. کسانی که در اعدامهای سراسری جان باختند، ده سال راهی را که در برابر فعالان سیاسی گشوده شده بود، پیموده بودند: اعدام، تبعید، سکوت، همکاری!
آرمان و امید
تابستان 67، ماههای بیم و امید و فصل شادی و غم، با هم بود. سایه سیاه جنگ آسمان ایران را ترک میگفت. هیولای کینه و انتقام همراه با وحشتی که فرومایگان تازه به قدرت رسیده را فرا گرفته بود، درون زندانهای ایران بیداد میکرد. بر رادیو و تلویزیون و مطبوعات گرد مرگ پاشیده بودند. خبر جابجایی درون زندانها و پدران و مادران و همسرانی که نمیتوانستند به ملاقات زندانیان بروند و یا میرفتند و با ساکی از آخرین وسایل عزیزانشان باز میگشتند، فقط در روابط محدود تشکیلاتی و یا خانوادگی دهان به دهان میگشت. آنهایی که نام «رهبران» را یدک میکشیدند (و برخی از آنان به سنت جمهوری اسلامی آن را حق مادامالعمر خود میشمارند) سالها و ماهها بود که در خارج از ایران بسر میبردند و برخی از کسانی را که اعدام شدند، خود راهی ایران کرده بودند. تا کی میشد شبها درون اتومبیل در خیابانهای تهران گشت و موج رادیو را آنقدر حرکت داد تا صدایی از آن سوی مرزها شنید که شاید اندکی بیش از آنچه میدانستیم، خبر داشته باشد؟ امروز اینترنت و ماهواره تصویر را به شدت تغییر داده است. نسل امروز و نسلهای آینده باید بدانند چه سکوت سهمگینی در دهه شصت در ایران و جهان برقرار بود. باید بدانند نسل ما چه تنها بود. چه بیدفاع بود و در چه نبرد نابرابری گرفتار آمده بود و با این همه از جان گذشت تا آرمان آزادیخواهیاش زنده بماند.
اینک سالهاست همه از دهه شصت و تابستان67 سخن میگویند. جهان چه بسا با شرم به گذشته نگاه میکند و سازمان عفو بینالملل در یک اطلاعیه عمومی (اول شهریور 87) به مناسبت بیستمین سال «اعدام های گروهی» خواهان پاسخگویی مسئولان این قتلعام میشود و تأکید میکند: «در مورد نقضهای فاحش حقوق بشری از این قبیل، صرف نظر از زمان ارتکاب آنها، هیچ مصونیتی از مجازات نباید وجود داشته باشد».
ایرانیان در سراسر جهان با حضور شخصیتها و نهادهای بینالمللی همراه با بازماندگان جانباختگان اعدامهای سراسری و زندانیان سیاسی سابق، هر سال و به ویژه امسال، خاطرات تلخ آن دوران را مرور میکنند تا با یادآوری فاجعهای که در تاریخ معاصر ایران نظیر نداشته است، چه بسا از تکرار آن جلوگیری شود. مسببان این فاجعه و ترورهای خارج از کشور هنوز و همچنان در مقام رهبری و نهادهای تصمیمگیرنده کشور قرار دارند. اینها همان کسانی هستند که هر بار برای نمایش «انتخابات» وارد میدان میشوند. و افسوس که برخی مدعیان را مطلقا شرمی نیست هنگامی که «شناسنامه» خود را برای رأی دادن به جنایتکاران و مشارکت در نظام جنایت به حوزههای رأیگیری در ایران و یا به مأموران سفارتخانهها ارائه میدهند. آن هم در شرایطی که اگر در دهه شصت، دایره جنایت به فعالان سیاسی و مخالفان و دگراندیشان محدود میشد، امروز با تهمت «اقدام علیه امنیت ملی» و وابستگی به گروههای تروریستی، همراه با اعدامهای خیابانی و اعدام کودکان و نوجوانان، دامان فعالان اجتماعی و مردم عادی را گرفته است.
چرا زمامداران جمهوری اسلامی درباره اعدامهای دهه شصت و قتلعام تابستان 67 سخنی نمیگویند؟ اگر به درستی کار خود معتقدند، چرا از آن دفاع نمیکنند؟ اگر آن را رد میکنند، چرا از آن فاصله نمیگیرند، حتی اگر خود در آن زمان جزو تأییدکنندگانش بوده باشند؟ آن هم در شرایطی که آنگونه که رایج است، میتوان در یک توافق نانوشته و ناگفته، همه چیز را گردن «امام» مرحوم انداخت؟ اما در این صورت جنایات کنونی را گردن چه کسی میتوان انداخت؟ چرا احزاب قانونی و «نیمه قانونی» که هر بار برای «اصلاح» یا «بازگشت به قانون اساسی اولیه» نظام داد سخن میدهند، سرکوب و جنایات این رژیم را که در سالهای اخیر به کوچه و خیابان کشیده شده است، به روی خود نمیآورند مگر آنکه بخواهند از آن برای «تبلیغات انتخابی» استفاده کنند؟ و یا آن کسانی که هم یاد اعدامشدگان را گرامی میدارند و هم به اعدام کنندگان رأی میدهند، بر اساس کدام اخلاق دوگانه و کدام سیاست مبتنی بر دمکراسی و حقوق بشر رفتار میکنند؟
سی سال پس از آدمسوزی سینما رکس آبادان، سی سال پس از آغاز موج اعدامها، بیست سال پس از پایان جنگ، بیست سال پس از کشتار 67، نوزده سال پس از ترور قاسملو، شانزده سال پس از ترور میکونوس، پانزده سال پس از ترور بختیار، ده سال پس از قتلهای زنجیرهای، پنج سال پس از قتل زیبا (زهرا) کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی- کانادایی، و... و هر سال و هر ماه و هر روز، دستگیری و پیگرد و زندان و شکنجه و اعدام در گوشهای از این خاک سوخته. امروز بهنام زارع، به عنوان پنجمین نوجوان در سالی که تنها پنج ماه از آن گذشته است، اعدام شد. به راستی مقصر این همه فاجعه و کشتار در یک دوره کوتاه سی ساله کیست؟ به نظر میرسد حکومت رأس مسئول مثلثی نامتوازن را تشکیل میدهد که دو رأس دیگر آن را به ترتیبِ سنگینی بار مسئولیت، همانا گروههای سیاسی (قانونی و غیرقانونی) و مردم تشکیل میدهند. نمیتوان جنایات رژیم را محکوم کرد و نقش کژ گروههای سیاسی و یک جامعه ناهنجار را در آنها ندید. کسانی که در چنین شرایطی و با کمترین امکانات، حاملان آرمان و امید برای یک جامعه بهتر و یک ساختار مبتنی بر دمکراسی و حقوق بشر هستند، با کمترین نقطه اتکا، دهه شصت دیگری را تجربه میکنند که چشم باز جامعه جهانی و تکنیک ارتباطات آنها را تا اندازهای از فاجعهای که بر سر آزادیخواهان آن دوران رفت، در امان میدارد اگرچه ادامه این راه در هیچ دورانی و در هیچ کشوری بدون قربانی ممکن نبوده است.
27 اوت 2008