- حیوان وحشی زخمی در جنگل خطرناک ترین موجود است؛ کارش را یکسره کنیم
- سپاه پاسداران: این آتشبس برای مذاکره نیست؛ آتشبسی برای سقوط ما است - کارشناس داخلی هشدار میدهد جنگی که به اهداف خود نرسد، تکرار میشود - ترامپ چه تصمیمی خواهد گرفت؟ سه سناریوی محتمل در شرایط کنونی چیست؟ - تحلیلگر عرب: آمریکا و جمهوری اسلامی؛ توافقی نزدیکتر به انفجار، نه پایان جنگ - استعفای گابارد؛ آیا نفوذ جنبش ضد جنگ در دولت ترامپ به پایان رسیده است؟ - "ما بیضهاش را داشتیم و انقاب کردیم"؛ با همین یک جمله ایران را بر باد دادند - گفتگوهای ترامپ با مقامات چینی؛ اسرائیل: جهان متوجه تغییرات ایران شده - وارثان خامنهای به شعار "کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا" بازگشتند - سکوتی که بخشیده نخواهد شد؛ از برلین تا پایتختهای...، چه کسی پاسخگوست؟
- ارتش اسرائیل به جنوب بیروت حمله کرد؛ احتمال حمله موشکی سپاه به اسرائیل
- اگر کسی باید خسارت بپردازد این حزب دموکرات آمریکاست نه مردم ایران+فیلم - بروز یک عامل تنشزای دیگر؛ مقام حکومتی: وضعیت بسیار خطرناک است - منبع حکومتی: آمریکا چه خوابی برای تیم ایران دیده است؟ ویزای ساعتی دادند! - فیلم؛ وقتی فهمیدند نامه ترامپ به مجتبی نامه هشدار بود او را به ترور تهدید کردند - فیلم؛ چرا مسئول عملیات ویژه موساد در ایران برکنار شد؟ طرح جدید چیست؟ - ترامپ: اگر به توافق نرسیم نیروهای نظامی آنها را بیشتر تضعیف خواهیم کرد - ترامپ؛ وقتی محاسبه وارثان خامنهای غلط از آب درآمد: بیا بزنیم به سیم آخر
- اعدام دو تن دیگر از بازداشتشدگان اعتراضات دیماه مخفیانه اجرا شد
- رئیسجمهوری آمریکا از تجاوز به زندانیان زن به دستور مجتبی خامنهای خبر داد - جامعۀ جهانی بهائی: محبوس کردن یک زن بیگناه باردار نهایت بیرحمی است - نامه افشاگرانه: چگونه برخی وکلا مسیر اعدام معترضان را هموار میکنند؟ - تداوم قتلهای حکومتی در پوشش جنگ؛ اعدام مخفیانه در زندان قزلحصار
- بروز یک عامل تنشزای دیگر؛ مقام حکومتی: وضعیت بسیار خطرناک است
- حیوان وحشی زخمی در جنگل خطرناک ترین موجود است؛ کارش را یکسره کنیم - منبع آمریکایی: چرا ترامپ عجلهای برای بازگشت به جنگ با رژیم ایران ندارد؟ - حمله بیسابقه مقامات لبنانی به سپاه پاسداران و گروهک تروریستی حزب الله - سپاه پاسداران: این آتشبس برای مذاکره نیست؛ آتشبسی برای سقوط ما است
- منبع حکومتی: آمریکا چه خوابی برای تیم ایران دیده است؟ ویزای ساعتی دادند!
- جام جهانی؛ تیم فوتبال جمهوری اسلامی با شوک مهمی روبرو شده است - فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای مسابقات جام جهانی فوتبال در آمریکا - جام جهانی؛ تودهنی سنگین وزیر امور خارجه آمریکا به سپاه تروریستی پاسداران - درگذشت ترانه سرای نامی و میهن پرست هما میرافشار در تبعید؛ فیلم: با هایده
- اینهم شب یلدای قسطی در حاکمیت سیاه ملایان؛ پایان شب سیه سیپد است
- فیلم؛ خواننده اپرا که مجذوب موسیقی محلی ایران بود: ویدئو را ببینید - نسخه بدون سانسور فیلمی که کارگردانان آن به اشاعه فساد متهم شدند - سرود "ای ایران ای مرز پر گهر" ۸۰ ساله شد؛ ویدئو با صدای بنان - نوبل ادبیات؛ نثر شاعرانهاش که شکنندگی زندگی انسان را آشکار میکند
- مجتبی خامنهای جانباز جنگ است! واکنش نتانیاهو با کاریکاتور دیدنی
- کاریکاتوری که خامنهای به توییت خود در مورد ترامپ در ایکس پیوست کرد - برادر بانوی ورزشکاری که حجاب را برداشت: بالهای خواهرم را چیدند! - کاریکاتور اسرائیلی؛ حزبالله در بخش مراقبتهای ویژه بستری شده است - کاریکاتور؛ هر موقع این عصا را دست آقا دیدید یعنی بدجوری ترسیده ایرانپرسنیوز به هیچ گروه سیاسی وابسته نیست و از هیچ کجا حمایت مالی دریافت نمیکند.
چهارشنبه، 6 فروردین ماه 1399 = 25-03 2020بیاد فرزانه تاییدی؛ بانویی که دیگر خسته نیستشکوه میرزادگی بانو دیگر خسته نیستید!
در عین حال از آنجا که بر اساس فرهنگ زیبای ایرانی مان «نوحه سرایی،اشک گرفتن از مردمان و مرده پرستی» را زشت می دانم. سعی کرده ام که انسان ها را تا زنده هستند تحسین کنم، برایشان بزرگداشتی مجازی یا حضوری بگیرم و به شکل های مختلف قدردانشان باشم. اکنون که «فرزانه تاییدی»، یکی از آن شخصیت های کم نظیر اجتماعی، را از دست داده ایم، دلم می خواهد متنی را که سال ها پیش در بزرگداشت او نوشتم دوباره منتشر کنم. این متن در اولین شماره ی «پویشگران اینترنتی» که در سال 20005 به همت دکتر اساعیل نوری علا و من آغاز به کار کرد منتشر شده بود. یاد زیبای فرزانه، که هنرش و بهترین سال های زندگی اش، چون بسیاری از اهل هنر و ادب و علم قربانی حکومت اسلامیِ فرهنگ ستیزِ حاکم بر ایران شد، روشن و ماندگارباد با همدردی و تسلیت به بهروز به نژاد عزیزم، و دوستان و دوستداران بانویی که دیگر خسته نیست.
سال ها پيش که در انگليس زندگي مي کردم، زياد به تئاتر مي رفتم. تقريبا هر نمايش مهمي که به روي صحنه مي آمد خودم را مي رساندم به آن. و اگر وقت مي کردم حتي به کارگاه هاي تئاتري هم که در هر محله ي انگليس برپا بود مي رفتم. البته تئاترهاي ايراني را هم که سازنده و يا هنرپيشه هايي داشتند که برايم از نظر هنري يا سياسي اهميت داشتند مي ديدم. يادم مي آيد که قرار بود نمايشي روي صحنه بيايد از مگي اسميت هنرمند بزرگ انگليسي. مي دانستم که آنقدر شلوغ خواهد بود که امکان ديدن آن در روزهاي اول براي من وجود ندارد. اما درست شب اول نوري علا مرا سورپرايز کرد و گفت: «مي خواهي مگي اسميت را امشب ببيني؟» و من سر از پا نشناخته دويدم. بدليل همان روز اول بودن و قيمت هاي سرسام آور ما بليتي داشتيم که در بالاترين قسمت سالن بود. و ما ناچار در تمام مدت بايد که با دوربين صحنه را مي ديديم. فرقي نمي کرد من داشتم مگي اسميت محبوبم را مي ديدم که چه درخشان بر صحنه مي درخشيد. نمايش به نظر من مهم نبود، اما کار او مثل هميشه کم نظير بود. دو روز بعد بود که دعوت نامه اي دريافت کرديم براي ديدار نمايش تازه بهروز به نژاد. بهروز را سال هاي سال بود که مي شناختم، شعور و درک و کارش را قبول داشتم و دوست نزديک ما هم که بود. چند روز بعد با اشتياق به ديدن نمايش رفتيم. وقتي در سالن انتظار بروشور نمايش را ديدم به نوري علا گفتم: «خداي من، يک ساعت و نيم نمايش و فقط يک هنرپيشه؟ بهروز چگونه اين کار را کرده است؟» نوري علا (که اگر کاري را دوست نداشته باشد ـ چه شعر باشد، چه قصه، چه نمايش ـ در همان ابتداي کار مي خوابد! و من هميشه از اين کار او عصباني مي شوم) خميازه اي کشيد و گفت: «نمي دانم؛ اما خيليه! خيلي!» سرم را کنار گوشش گذاشتم و گفتم: «خواهش مي کنم خودت را کنترل کن که نخوابي، بهروز که مي داني چقدر حساس است.» و رفتيم و نشستيم در سالن نمايش و منتظر شديم تا فرزانه خانم تاييدي پيدايش شود. من هميشه فرزانه را به عنوان يک هنرمند خوب سينما و تلويزيون مي شناختم. با ديدن چند کار سينمايي اش او را بعنوان هنرمند درجه يک سينماي ايران هم قبول داشتم، اما کار صحنه اي و زنده او را نديده بودم. و اين بار نشسته بودم تا ببينم که اين هنرمند روي صحنه چه مي کند. فرزانه آمد و شروع کرد. چون گردبادي که با يک حلقه شروع شود و بعد همه ي اطراف خود را بگيرد و به آسمان کشيده شود، فرزانه لحظه به لحظه اوج گرفت و تمامي صحنه و سالن و تک تک تماشاگرانش را مسحور کرد. يک ساعت و نيم بي توقف و بي افت. در دقايق آخر نمايش گريه مي کردم. از هيجان ديدن بازي اش گريه مي کردم. پس از پايان نمايش نمي توانستم از جا برخيزم. نوري علا، که در طول آن يک ساعت و نيم حتي يک خميازه هم نکشيده و خيره به صحنه نگاه کرده بود، با هيجان گفت: «نمي خواهي برويم پشت صحنه؟!» به سختي بلند شدم و راه افتادم تا بروم و به بهروز به نژاد عزيزم تبريک بگويم و به فرزانه تاييدي عزيزم بگويم: «خانم خسته نباشيد؛ شما کارتان هم طراز کارهاي مگي اسميت است آنهم در کارهاي خوب سطح بالايش.» بعد از اين نمايش بيشتر به کارهاي فرزانه تاييدي دقيق شدم، و به زندگي ساده ي کوچکش که روح بزرگ او را در خود داشت، و از همان زمان ها بود که هميشه دلم خواسته بود تا به شکلي سپاس و تحسيني براي او داشته باشم، و از سوي خودم و از سوي آنهايي که فرزانه را و هنر او را ارج مي گذارند، به او بگويم: «دوستت دارِيم،.. شما خسته نباشيد خانم!» بگويم: «ما قدر تو را مي شناسيم خانم! حتي اگر عده اي باشند که درکي از اين چيزها نداشته باشند، حتي اگر نفهمند که هنرمندي چون تو که در تبعيد به سر مي برد، براي اين به تبعيد آمده که صداي عدالت خواهي سرزمينش باشد، وگرنه در سرزمينش که ده ها و صدها برابر بيشتر از حالا ستايشگر داشت.» و هميشه دلم خواسته به فرزانه بگويم: «من خوب مي دانم که تو چقدر عاشق کارت بوده اي و هستي و خوب مي دانم که دوري از آن و دوري از مخاطبين ات چقدر تو را آزار مي دهد، اما تو اين دوري را انتخاب کرده اي که به مراتب از آن ديگري سخت تر است اما راضي ترت مي کند.» من مي توانستم همه ي اين ها را به خود فرزانه بگويم. اما چه لطفي دارد که ما حرف هاي خوبمان را يواشکي بزنيم و گله ها و شکايت ها و انتقادها را فرياد کنيم؟ بالاخره بايد ما هم ياد بگيريم که خوبي ها را فرياد کنيم. و من مي خواهم صادقانه و از صميم قلب و با صداي بلند به فرزانه تاييدي بگويم: «دوستت دارم بانو!
به اشتراک بگذارید:
|